یکـــی یدونھ دخـتر💇چراڠ خونھ دخــتر🙋


داستان واقعی😳
#ماجرای_عشق__واقعی.پسر_مسلمان_به_دخترنصرانی

✍زمانی بودکه در اوج جوانی،عاشق دختری نصرانی شده بودم با هزاران مشکل و سختی باهم ازدواج کردیم همه چیز به خوبی پیش میرفت.

#ام.ناگهان.دختری.که.یک.عمر.دنبالش.بودم و بخاطر ش دینم را عوض کرده بودم از دنیا رفت،😭

وای چرا اخه😰
داستانش مفصله ی مشکل دیگه این بود

دردین آنها رسم بود که زن را همراه با طلا و جواهراتش دفن میکردندو به همین خاطر نیمه های

شب با اشک و دلتنگی رفتم قبرهمسرم
را شکافتم وای چشمتون روز بد نبینه

چی بود مگر هیچی واردشو
ادامه _ماجرای_عجیب در کانال 👇👇
🌺sapp.ir/zendegiyeghorani
🌺sapp.ir/zendegiyeghorani
4 ساعت پیش
#واقعیت_داره_حتما بخونید


حجت الاسلام آقای راشد نقل میکند، یکی از دوستانم که در مشهد قاضی بود برام تعریف کرد، شبی در خواب حضرت زهرا سلام الله علیها رو دیدم، که تاکیدن، چند بار بهم گفت زندانی رو آزاد، کن، اسم زندانی و شماره پرونده رو هم گفت، فردا که پرونده رو نگاه کرم، دو نفر رو کشته بود، حیرت زده دستور دادم زندانی رو بیاورید...

https://sapp.ir/joinchannel/ZRw9q5oC0zulv4EyMdcXTm1e


به نظرتون جرم اون پسر چی بوده؟
چرا حضرت زهرا دستور آزادیش رو داده؟
جواب سوالتون رو در این کانال ببینید👆👆😍

کپی❌❌❌
4 ساعت پیش
💯اخ جون یه کانال پیدا کردم کلی #گلسرهای خوشگل 😍 و کلی ایده ناب اموزش؁

💯شیکترین وبه روز ترین #گلسرهای_دخترانه و کارهای ناب دخترانه داره😍

باورتون میشه واسه خواهر زاده کچلم گلسر داشت 😂😅 اما......هرروز ی مدل میخواست

🔴ولی خدایی چه #اموزشهایی داره
از اموزش شمع🍂گلدوزی 🍂نقاش؁

چرا.توڞیح برو ببین همه ناب و عال؁
با چه قیمتهای مفتی 😳میتونی کلی

وسایل تزین؁ درست کنی

https://sapp.ir/joinchannel/1S0cp2eakRDWXEwm9hQzBorO

به نظر من سریع عضو شین 🤩👆
اموزشهاش همه عالی کارهاش همه شیک وخاص
4 ساعت پیش
🎭🎬🎧🎼🖌🤡🎨🎸

شب تا صبح خوابم نبرد
دور حیاط راه می رفتم.
تمام صحنه ها مثل فیلم
در ذهنم رد می شد همه آن
منت کشی هایش.
از آقای قرائتی شنیده بودم:

«۵۰ درصد ازدواج تحقیقه، ۵۰ درصد توسل.
نمی شه به تحقیق امید داشت، ولی می‌توان به توسل دل بست.

اگر اهل هنـــــــــــری!
اگه اهل رمــــــــانی!
تشریف بیــــــــــــــارین...

🏡خــــــــانــــه ی هــــنر مـا

👇👇👇👇👇
https://splus.ir/joinchannel/tLVmC6YFrqKoJhvUPe3EgS7G
4 ساعت پیش
✅تبادلات لیستی عمار تقدیم می کند

👌@tabadol_ammar
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

🌺#کلیپ مذهبی:پروفایل؛استوری:حدیث:قرآن
@mazhabi_b

🌺رودسرا: احادیث عکس و متن مذهبی مناسبتی
@roodsra

🌺مبلغ امام زمان باش...
@123yamahdi

❤️مسائل شرعی #متاهلین ( #بدون_خجالت) فقط متاهلین
@khosravi1253

🌺#رهایی_از_افکار_منفی_و_استرس
@mohandesi_fekr

🌺کانال شهـ حـاج قاسـم سلیـمانی ــید
@shahidegomnam14

🌺لوازم خانگی قسطی 🍴
@lavazem13

🌸حجاب فاطمی🌸
@Hajab_Fatamii_313

📆روز شمار اربعین 📆
@khatmehazrateroghaye

🔳 این کانال عزادار ابا عبدالله (ع) است🔳
@khatmehazrateroghaye 04

🌺خانه ی هنـر
@roo_be_raah

🌺#کانال‌تشنگان‌ظهور
#اللهم‌عجل‌لولیک_الفرج
@zhoor1400

🌹 شهید خطی بی پایان...🌹
@javdanehayeiran

🌺عکس و مطالب مذهبی ، مناسبتی و ولایی
@fadaiinenehzatashora

♦️خواب عجیب #رهبر_انقلاب در جوانی
@modafeanveliyat

🌺منتظران ظهور 💚
@imam_zaman_aj

🌈 حضورخداوند در جهان هستی ،با مطالب متنوع وجذاب [ کپی حلال]
@amvajziiba

🌺◄#حدیث‌_سه‌_کلمه‌ای👌🌱
@qoran.zendegi.2

🌺#ارزانترین_و_با کیفیت ترین لبلسها اینجاست👇👇
@arzani_mavak

🌺#مثل_دختران_شعیب_باش
@ya_mouod

▪️جایگاه ویژه مادران در شکل دهی شخصیت فرزندان
@zendegiyeghorani

🥀عشق شیرین واقعی و عالی👇👇
@ide_jazab

🥀روایت جالب عیدی دادن حاج قاسم به فرزندان شهید..👇👇
@14dokhtar

🌺#طبیب خودت باش🥰 #راز سلامتی👩‍🌾
@razslamati_banoo

➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🌥تعجیل در ظهور حضرت حجت صلوات 🌥
4 ساعت پیش
4 ساعت پیش
ه، به چند تا مغازه سر زدم که بخرم هیچ کدوم نداشتند. الانم خونتون زنگ زدم ازشون بپرسم ولی...

🍁ب
4 ساعت پیش
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

🍁از سیم خار دار نفست عبور کن🍁

قسمت104

وقتی رسیدم خانه همه چیز را برای مادر تعریف کردم.
چین کوچیکی بین ابروهایش نشست و غرق فکر شد.
ــ چیه مامان؟ حرفهام ناراحتتون کرد؟
– کاش نمی گفتی منتظرش میمونی...
ــ چرا؟
ــ چون اینجوری خیالش رو راحت کردی، هر کسی وقتی بدونه، چیزی رو همیشه داره، خیالش ازش راحت میشه و زیاد تلاش نمی کنه برای بدست آوردنش. همون که تو رو هر روز توی دانشگاه ببینه و گاهی باهات حرف بزنه راضیه...پس زندگی تو چی؟
اگه چند وقت دیگه یه خواستگار باب میلت امد چی؟ چرا باید به خاطر آرش، جواب رد به خواستگارت بدی؟
وقتی هیچ تعهدی در قبالش نداری، چرا باید منتظرش بمونی؟
حرف مادر را قبول داشتم ولی قولم را هم نمی توانستم نادیده بگیرم. باید قبل از این که حرفی میزدم نظر مادر را می پرسیدم. دوباره اشتباه کرده بودم. لبهایم را روی هم فشار دادم و گفتم:
– می خواهید بهش بگم ... صدای تلفن باعث شد حرفم را ادامه ندهم.
مادر همانجور که سمت تلفن می‌رفت. گفت:
–فعلا نمی خواد حرفی بهش بزنی حالا یه مدت صبرکن، ببینیم چی میشه.
باشه ایی گفتم و به حرف های مادر با شخص آن طرف سیم تلفن گوش سپردم.
از رسمی حرف زدن مادر و به زبان آوردن اسم ریحانه فهمیدم کیست. چقدر دلم برای عروسک بامزه ام تنگ شده بود.
مادر گفت:
–آخی، مگه چی خورده؟ با اشاره از مادر پرسیدم:
– چی شده؟
مادر همانطور که برای پدر ریحانه توضیح میداد که به دخترش چه بدهد رو به من گفت:
–بچه گرمیش کرده.
نفس راحتی کشیدم و با اشاره به مامان گفتم:
–منم می خوام صحبت کنم. دلم برای لپ گلی خودم تنگ شده.
سرش را به علامت این که متوجه حرفم شده تکان داد.
ایستادم تا حرف های مادر تمام شود. از آخرین باری که با آقای معصومی حرف زده بودیم دیگر خبری از او نداشتم. او هم نه پیامی داده بودو نه تلفنی زده بود، من هم آنقدر درگیر مسائل خودم بودم که اصلا سراغی از ریحانه نگرفتم. وقتی مادربالاخره نسخه دادنهایش تمام شد. گفت:
– لطفا تو سردی دادنم بهش زیاده روی نکنید.
گوشی دستتون راحیل می خواد حال ریحانه رو بپرسه.
وقتی گوشی را گرفتم و سلام و احوالپرسی کردم، آنقدر سرد جواب داد، که جا خوردم. با خودم گفتم ;
شاید به خاطر این که ریحانه مریض شده دل و دماغ ندارد. پرسیدم:
–ریحانه چطوره؟ خیلی آرام گفت:
– چیز مهمی نیست روی پوستش یه دونه هایی زده، وقتی واسه مادرتون توضیح دادم چیا خورده، گفتن گرمیش کرده.
وقتی گفتم دلم واسه ریحانه تنگ شده، مثل همیشه نگفت، ما هم دل تنگیم و یه قرار بزاره بیرون یا توی خونه دعوت کنه که ببینمش، فقط گفت:
– لطف دارید شما.
دلم می خواست ریحانه را ببینم، پس گفتم:
–شاید بیام یه سری بهش بزنم.
گفت:
– نه، زحمت نکشید.
از حرف هایش تعجب کرده بودم، و این سردی کلامش باعث شد دیگر حرفی نزنم و اصرار به دیدن ریحانه نکنم.
یعنی از دست من ناراحت بود.
شاید برای همین این بار به مادر زنگ زده بود. حرف هایی که در آخرین دیدارمان زدیم را مرور کردم، حرف ها در مورد آرش و زندگی خودش بود. با صدای مادر به خودم آمدم.
ــ چیه راحیل؟
– چیزی نیست؟
ــ نکنه به خاطر ریحانه نگرانی؟ اصلا چیز مهمی نیست، خوب میشه. الانم پاشو برو اتاق من، اون بساط خیاطیت رو یاجمع و جورش کن، یا بقیه ی کارت رو انجام بده. منم برم یه سر به خالت بزنم. باهاش کار دارم.
زیرلب چشمی گفتم و راه افتادم.
همین که وارد اتاق شدم چشمم به پوسترهای یکی از نامزدهای انتخاباتی افتاد که سعیده توی ستاد انتخاباتیش بود. با صدای بلند از مادر پرسیدم.
–مامان اینارو کی آورده اینجا؟
مامان وارد اتاق شد و همانطور که به طرف کمد می رفت تا آماده شود گفت:
–مال سعیدس، گفت میاد میبره.
–وا؟ خب ببره خونه ی خودشون.
–مثل این که خالت بهش اجازه نداده، آورده اینجا.
–مگه چقدر پول می گیره که حرف خاله رو زمین انداخته؟ از این اخلاقا نداشت.
مادر سری تکان داد.
–سعیدس دیگه. با تعجب پوسترها را که عکسهایش بسیار شیک و آتلیه ایی بود را وارسی کردم. کاغذهای بسیار ضخیم و مرغوبی به کار برده بودند.
بعد از این که عکسها را سرجایش گذاشتم، برای این که فکرم را زیاد درگیر نکنم، شروع به دوختن کردم.
چه کار لذت بخشی است. از پارچه ایی که دوست داری، لباسی را بسازی که باب میلت است.
بلافاصله بعد از رفتن مامان دوباره صدای گوشی خانه در آمد و من تا از پشت چرخ خیاطی بلند شوم و جواب دهم قطع شد.
بعد از آن موبایلم زنگ خورد. با دیدن اسم اقای معصومی با تعجب وصلش کردم.
بعد از سلام گفت:
– ببخشیدخانم رحمانی که مزاحم شدم، از این که اسم فامیلی‌ام را گفت، شاخ هایم چیزی نمانده بود به سقف برسد، چون خیلی وقت بود که دیگر اسم کوچکم را
با پسوند خانم صدا میزد.
ــ حاج خانم گفتن به جای شکر از شکر سرخ برای شربت ریحانه استفاده کنم.
من نزدیک خون
4 ساعت پیش
🎥کلیپ| صحیح خوانی نماز آموزش سوره توحید (قسمت اول)
✅ #عموم_مخاطبان

💠 ذکر : قُل هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ،اللَّهُ الصَّمَدُ 

#صحیح_خوانی_نماز
14 ساعت پیش
✍🏻نخوني از دستت رفته...

روزی پیغمبر خدا حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم از یه قبرستانی داشت عبور میکرد یه وقت دید از داخل یکی از قبرها صدای نعره ای میامد آمد بالای سر قبر پاش رو محکم زد رو زمین و فرمودند: ای بنده ی خدا پاشو وایسا.

قبر شکافته شد یه جوانی از تو قبر اومد بیرون
از تمام بدن این جوان آتش میزد بیرون،
رسول خدا فرمودند: ای جوان تو از امت کدام پیامبری که اینقدر عذاب میکشی؟

عرض کرد یا رسوالله از امت شما
پیامبر خیلی دلش به حال جوان سوخت
پیامبر فرمود: تارک الصلات بودی؟
جوان گفت: نه یارسولله من پنج وعده نمازم رو به شما اقتدا میکردم
پیامبر:روزه نگرفتی؟
جوان: یارسولله نه فقط رمضان بلکه رجب و شعبان و رمضان رو هم روزه میگرفتم.
پیامبر فرمودند:ای جوان حج نرفتی؟
گفت:مستطیع نشدم
پیامبر فرمود: جهاد نکردی؟
جوان گفت: چرا جانباز یکی از جنگ ها هستم
پیامبر اکرم سرشو بالا گرفت و فرمود: خدایا من نمیتونم عذاب کشیدن امتم را ببینم به من بگو این جوان چرا ایقدر عذاب میکشه؟

خطاب رسید یا رسوالله حقت سلام میرساند و میفرماید این جوان آق مادر شده تا مادرش رضایت نده عذاب همینه.

پیامبر به سلمان، ابوذر و مقداد مفرماید برید مادر این جوان رو پیدا کنید. رفتند مادرشو پیدا کردند یه پیرزن ضعیف و رنجور و مریض احوال بودند.
رسول خدا باز امر کرد قبر شکافته شد جوان از قبر امد بیرون.

پیامبر فرمودند: مادر ببین پسرت چطور داره عذاب میکشه بیا از سر تقصیر پسرت بگذر و حلالش کن.

مادر جوان: سرشو بالا گرفت و گفت: ای خدا اگر حق مادری بر گردن این پسر دارم لحظه ب لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن!
تمام بدن این جوان آتش گرفت 🔥

رسول خدا فرمودند: آخه زن این بچه مگه در حق تو چه بدی کرده ک تو لحظه ب لحظه داری نفرینش میکنی؟
عرض کرد یا رسولله من با زنش یه روز تو خونه مشاجره کردم، دعوامون شد،از راه رسید از من نپرسید همینجوری منو هل داد تو تنور آتش سینه ام سوخت، موهام سوخت، قسمتی از بدنم سوخت، زن ها منو از تو آتش کشیدن بیرون لباسهام رو عوض کردند. همون سینه سوختمو دردست گرفتم در حق پسرم نفرین کردم سه روز بعد مرد.

رسول خدا فرمودند: ای زن میدونی که من پیغمبر رحمتم به خاطر من بیا از تقصیر جوانت بگذر.
سرشو بالا گرفت و گفت: ای خدا به حق این پیغمیر رحمتت قسم میدهم ک لحظه ب لحظه عذابو ب پسرم زیاد کن ک کم نکن!

رسول خدا به سلمان فرمودند: سلمان برو به فاطمه ام بگو تنها نه علی هم بیاره، حسن و حسین رو هم بیاره. سلمان رفت درخانه به فاطمه سلام الله علیها گفت: پیامبر پیغام داده سریع بیایید.

مادر ما زهرا سلام الله علیها آمد، علی علیه السلام ،حسن و حسین علیه السلام هم اومدند.
اول مادر ما حضرت زهرا سلام الله علیها رفت جلو فرمودند: ای زن میدانی من فاطمه حبیبه ی خدا هستم
گفت:آره
فرمود:ای زن به خاطر من فاطمه بیا از سر تقصیر جوانت بگذر.
زن سرشو گرفت بالا صدا زد: خدایا به حق حبیبه ات فاطمه قسم میدهم لحظه ب لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن.
دوباره آتش از بدن جوان زد بیرون.

این بار امیرالمومنین علی علیه السلام رفت جلو و فرمودند: ای زن به خاطر من بیا از سر تقصیر پسرت بگذر.
زن گفت:خدایا به حق علی علیه السلام قسم میدم لحظه ب لحظه عذاب پسرم را زیاد کن.

نوبت رسید به اقامون امام حسن علیه السلام
اومد جلو وفرمودند: ای زن بخاطر من بیا از سر تقصیر پسرت بگذر.
زن گفت:خدایا به این غریب مظلوم تورو قسم میدم لحظه به لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن.

نوبت رسید به آقای ما حسین علیه السلام اومد مقابل این زن ایستاد، ایشان خردسال بود چون دامن زن رو گرفته بود و سرشو گرفته بود بالا و فرمودند: ای زن به خاطر من بیا از سر تقصیر جوانت بگذر.

زن سرشو گرفت بالا یهو دیدند رنگ از رخسار این زن پرید به دست و پای حسین علیه السلام افتاد و عرض کرد: خدایا پسرمو به حسین بخشیده ام.

پیغمبر خدا فرمودند: که ای زن چی شد؟ من،فاطمه ، علی، حسن خواستیم قبول نکردی چی شد که حسین؟

عرض کرد: یا رسوالله سرمو گرفتم بالا در حق جوانم نفرین بکنم دیدم فرشتگان در آسمان میگن ای زن مبادا دل حسین رو بشکنی

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام

📚داستانهایی از معصومین
14 ساعت پیش
❤️بهشت ما تماشای حسین(علیه‌السلام) است ...
👈🏻 این یک محبت عادی نیست!
⭕️در روایت داریم که همه مردم از صحرای محشر فراری اند چه بدکاران و چه نیکوکاران به جز دوستداران امام حسین(علیه السلام) زیرا آنها ...😳

#ما_ملت_امام_حسینیم
#عشق_بهشتی
#استاد_پناهیان
#نوجوان_حسینی
14 ساعت پیش
✨🌸بـسـم‌الله‌الرحمـݩ‌اݪرحیــݦ🌸✨

✨❤ #سلام_امام_زمانم✋✨
14 ساعت پیش
#تلنگر

هر ‌وقت ‌مغرور ‌شدی !🌷
هر‌ وقت‌ مقام‌ و‌ پولی بدست‌ آوردی!
هر‌ وقت‌ دیدی‌ همه ‌بهت ‌احترام‌ می گذارن !
هر وقت ‌ا‌ز عبادت‌‌ خدا خجالت ‌کشیدی !
هر وقت ‌توی ‌درست ‌پیشرفت ‌کردی !🌷
یا...
با‌خودت ‌زمزمه ‌کن
هذا‌ مِن‌ فَضل‌ِ‌ رَبی
یادت ‌نره ‌هر چی ‌داری ‌از فضل‌ خد‌ا داری !🌷

‌‌
1 روز پیش
چهار چيز مانعِ شاد بودنه :✅

١- زندگى در گذشته
٢- نگرانى در مورد آينده
٣-مقايسه خودت با ديگران
٤-منفى بودن

  
1 روز پیش
🖥 #کلیپ استاد #رائفی‌‌_پور ‌‌

📝 «بدترین کاری که یک فرد می‌تونه انجام بده چیه!؟»
1 روز پیش
✨🌸بـسـم‌الله‌الرحمـݩ‌اݪرحیــݦ🌸✨

✨❤ #سلام_امام_زمانم✋✨
1 روز پیش
دریافت سروش پلاس