یکـــی یدونھ دخـتر💇چراڠ خونھ دخــتر🙋


🖤͜͡🥀
کاش‌‌در‌نافله‌ات‌نام‌مرا‌هم‌ببری...🥺💔
که‌دعای‌تو‌کجا؛ عبد‌گنه‌کارکجا؟!🙂🚶‍♀

#السلام‌علیک‌یا‌قائم‌آل‌محمد✋🏻

༺🌴⃟ 🖤 ¦⇢ @14dokhtar
4 ماه پیش
{•🌾🌻•}
#حدیث_گرافی🌱

💫امام علی(ع):
وعده ای نده که از وفای به آن اطمینان نداری!🖐🏽🙄


༺🌴⃟ 🖤 ¦⇢ @14dokhtar
4 ماه پیش
°•
#طـرح_خـودسـازی🌱😌
ایـسـتـگاه بیست و دوم :
#تـرڪ‌وعده‌دروغ

خلف وعده از رذائل اخلاقی و گناهانی است که در آیات و روایات به #کبیره بودنش تصریح شده است.
#تبصره؛ ↫ گاهی مواقع افراد از ابتدا بنای #خلف_وعده ندارند و می‌خواهند به عهد خود وفا کنند، اما ↫ بعدا برای آنها مشکلی به وجود می‌آید که اگر کار شخصی خود را ترجیح داده و ↫خلف وعده کردند، ↫ اگرچه این کار شدیدا #نکوهش شده😱، ولی حرام محسوب نمی‌شود و بهتر است به طرف↫ مقابل خود اطلاع دهد تا ↫ حقی از او ضایع نشود؛ در غیر این صورت از باب تضییع وقت و حقوق دیگری،مورد نکوهش😨 قرار می‌گیرند.


༺🌴⃟ 🖤 ¦⇢ @14dokhtar
4 ماه پیش
°•
#طـرح_خـودسـازی🌱😌
ایـسـتـگاه بیست و دوم :
#تـرڪ‌وعده‌دروغ

خلف وعده از رذائل اخلاقی و گناهانی است که در آیات و روایات به #کبیره بودنش تصریح شده است.
#تبصره؛ ↫ گاهی مواقع افراد از ابتدا بنای #خلف_وعده ندارند و می‌خواهند به عهد خود وفا کنند، اما ↫ بعدا برای آنها مشکلی به وجود می‌آید که اگر کار شخصی خود را ترجیح داده و ↫خلف وعده کردند، ↫ اگرچه این کار شدیدا #نکوهش شده😱، ولی حرام محسوب نمی‌شود و بهتر است به طرف↫ مقابل خود اطلاع دهد تا ↫ حقی از او ضایع نشود؛ در غیر این صورت از باب تضییع وقت و حقوق دیگری،مورد نکوهش😨 قرار می‌گیرند.


༺🌴⃟ 🖤 ¦⇢ @14dokhtar
4 ماه پیش
🌸به آیه آیه
💗قرآن احمدی صلوات
🌸به بهترین گل
💗گلزار سرمدی صلوات
🌸به اهل بیت
💗رسول گرامی اسلام 
🌸به غنچه غنچه
💗باغ محمدی صلوات

🌸اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ
وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ🌸
4 ماه پیش
✨🌸بـسـم‌الله‌الرحمـݩ‌اݪرحیــݦ🌸✨

✨❤ #سلام_امام_زمانم✋✨
4 ماه پیش
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

🍁از سیم خار دار نفست عبور کن🍁
قسمت99

راحیل🧕🏻
بلافاصله بعد از رفتنشان، صدای زنگ آیفن بلند شد. سعیده انگار پشت در منتظر ایستاده بود که بعد از رفتن مهمانها بیاید.
وقتی وارد شد با خنده گفت:
– خب چه خبر؟
شانه ایی بالا انداختم وگفتم:
–همون حرف هایی که قرار بود زده بشه، گفته شد.اگه بخوان زنگ میزنند دیگه.
دستم را گرفت و آرام گفت:
– فراریشون که ندادید؟
دستم را آرام از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
– بیا بریم آشپز خونه، هم اینارو بشورم (اشاره به پیش دستیها و فنجون ها کردم) هم برات تعریف کنم.
وقتی از کنار کانتر آشپزخانه رد میشد، چشمش به سبد گل افتاد و گفت:
–خوش سلیقه ام هستا.
لبخندم را که دید، دنباله ی حرفش را گرفت.
–البته با انتخاب تو قبلا اینو ثابت کرده.
اسرا همون موقع وارد آشپزخانه شدوگفت:
–وای سعیده، چه مادر باحالی داشت. از اون تیتیشا...کاش بودی می دیدی چه تیپی زده بود. مثل دخترای چهارده ساله... اگه بدونی چقدر باهم خندیدیم. اون قضیه که شما خرما گذاشته بودید جلوی خواستگار...اونو براش تعریف کردم، خیلی خوشش امد. کلی خندید.
سعیده با چشم های از حدقه درآمده گفت:
–واقعا میگه راحیل؟
تو صورت اسرا براق شدم و گفتم:
– نه بابا، اغراق می کنه.
سعیده مشتی حواله ی بازوی اسرا کردو گفت:
–حالا بایدحتما از من مایه می‌ذاشتی؟ اسرا دستش را گذاشت روی بازویش وباخنده گفت:
–تازه بعدشم خودم براشون دم نوش و خرما بردم.
سعیده کنارم ایستاد و پشت چشمی برای اسرا نازک کرد و شروع کرد به آب کشیدن فنجون ها و پرسید:
–تعجب نکرد وقتی حرف هات رو شنید؟
فنجان را از دستش گرفتم و گفتم: حداقل برو مانتوت رو دربیار بعد...چرا خیلی تعجب کرد.
در حال باز کردن دکمه های مانتواش گفت:
–خب نظرت در مورد مامانش چیه؟
بی تفاوت گفتم:
–مامان دیگه... با یه جلسه که نمیشه نظر داد. ولی کاملا معلوم بود از دیدن ما جا خورده، تعجبش رو نمی تونست نشون نده. انگار انتظار دیگه‌ایی داشت.
کلا احساس کردم مثل مادر شوهرای دیگه نیست که با دیدن عروس آینده شون، ذوق می کنندو قربون صدقشون میرن... البته خدا می دونه، شاید اخلاقش همین جوریه و اهل قربون صدقه و ذوق نیست.
ولی وقتی از عروس بزرگش تعریف می کرد چشم هاش برق میزد، معلومه که رابطشون با هم خوبه و اونجور که می خواسته عروس گیرش امده.
–عه، پس کارت یه کم سخت شد با این مادر شوهر، البته مهم آرشه. بعد روسری اش را هم از سرش کشیدو انداخت روی دستش و با اشاره به مانتو و روسری اش گفت:
– میرم این ها رو بزارم تو اتاق.
نمی توانستم نظر سعیده را قبول کنم، به نظرم مادر شوهر نقش مهمی در زندگی عروس دارد.
وقتی کارم تمام شد. درحال خشک کردن دست هایم مامان را دیدم که هنوز در فکر است و همانطور برای شام چیزی را تفت می‌دهد.
کنارش ایستادم و گفتم:
–مامان جان کمک نمی خواهید؟
سرش را آرام بالا آوردو بی حس گفت:
– نه.
ــ به چی فکر می کنید؟
دوباره نگاهم کردو گفت:
–به امتحانی که خدا برام قرارداده.
خوب می دونستم منظورش وصلت با خانواده آرشه.
ــ با بی خیالی گفتم:
– اگه بشه قسمته، اگرم نشه قسمت نبوده.
اگر قسمت بشه خدا خودشم فکرای بقیه مسائلش رو کرده. اگرم قسمت نشه که نشده دیگه...چرا خودتون رو اذیت می کنید؟
لبخندی زدو گفت:
–حالا دیگه حرف های خودم رو به خودم تحویل میدی؟
از لبخندش خوشحال شدم و گفتم:
– شاگرد خوبی هستم؟
آهی کشیدوبا سر تایید کردو گفت:
– واقعا بعضی حرف ها وقتی پای عمل میاد سخته، گاهی خوب موندن سخت تر از خوب بودنه.
به کابینت تکیه دادم و گفتم:
– می دونید مامان، به نظرم یه وقت هایی زندگی یه رویی بهت نشون میده که اونجا اگه بتونی درست رفتار کنی میشه خوب موندن.
وگرنه تو شرایطی که همه چی سرجاشه که خوب بودن کار زیاد شاقی نیست.
ــ منظورت شرایط خودته؟
ــ نه، من که هنوز شرایط بدی ندارم. مثلا اون عالمه که زنش بداخلاق بودو مدام بهش بدو بیراه می گفت، با همین ناسازگاری ها باعث رشد شوهرش شده... عالمه با تحمل کردن و خوب رفتار کردن شده عالمی که باید بشه...
شاید اگر همچین همسر بد عنقی نداشت هیچ وقت به اون مقام نمی رسید.
مامان همانجور که چند تا کدو سبز را پوست می‌کند تا به غذا اضافه کند سرش را تکان داد و گفت:
–توکل به خدا.

🍁به‌قلم‌لیلا‌فتحی‌پور🍁

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
4 ماه پیش
گفت:
–کی بهش گفتی؟
ــ همون موقع که رفتید شمال.
ــ خب، چی گفت؟
–گفت: بی خیال این دختر بشم. معلو
4 ماه پیش
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🍁از سیم خار دار نفست عبور کن🍁
قسمت98

البته اینایی که میخوام بگم حرفهای مامانمه. در حقیقت شرط های ایشونه. اول این که حق طلاق بامن باشه.
دوم این که اگه خدایی نکرده طلاقی اتفاق افتاد. هر چی اموال توی مدتی که ازدواج کردیم به دست آوردید. به طور مساوی بینمون تقسیم بشه. و اگه بچه ایی وسط بود حضانتش با من باشه.
سوم این که: اگه اختلافی بینمون پیش امد که نتونستیم خودمون حلش کنیم، به خانواده هامون نگیم، به کسی بگیم که هر دومون قبولش داشته باشیم.
با تعجب نگاهش می کردم یک لحظه ته دلم خالی شد، دهانم خشک شد. مانده بودم چه بگویم، اصلا توقع همچین حرفها یی را نداشتم. حرف هایش تیز بودند. شنیده بودم زن زیادی عاقل داشتن به ضرر مردها ست. ولی تا حالا از نزدیک لمسش نکرده بودم. شاید هم محض امتحان من این حرفها را می زند.
حالا این حق طلاق را کجای دلم بگذارم.
اینجوری که فردا تا بگویم بالای چشمت ابروست می گوید طلاق می خواهم که...
صدایش مرا از غرق شدن در حرفهای تلخش نجات داد.
– فکراتون رو بکنید اگه می تونید قبول کنید قرار خواستگاری می ذاریم اگه نه که...
نگاهم را از بُهت خارج کردم وگفتم:
– مورد اول رو نمیشه یه تجدید نظری بکنید؟
انگار فهمیده بود چه فکری کردم وگفت:
–نگران نباشید، طلاق در اسلام منفورترین حلال هست.
کسی که اهل زندگی باشه دنبال طلاق نیست. طلاق مال وقتیه که دیگه هیچ راهی وجود نداره.
خدا به انسان عقل داده وقتی خوب فکر کنه می تونه مشکلاتش رو حل کنه یا از کسی کمک بگیره. مگر این که طرف مقابل نخواد.
از حرفش نفس راحتی کشیدم و در دلم از این که اسلام موافق طلاق نیست خدارو شکرکردم وگفتم:
– نگرانی من همون مورد اول بود، وگرنه من هر چی دارم متعلق به شماست بانو.
خجالت زده گفت:
– البته من خودم شخصا اولش موافق این شرط و شروط نبودم ولی وقتی مامانم امدن شما رو قبول نمی کرد، دیگه مجبور شدم شرایطش رو قبول کنم.
ــ شاید ایشونم حق داشته باشند، بالاخره هر مادری برای آینده ی بچش نگرانه.
افکار و نگرش مادرتون برام جالبه. خیلی دور اندیش هستند در عین حال که آدم فکر می کنه همه چیز رو ساده می گیرند.
لبخندی زدو گفت:
–زود شناختینش، چون واقعا همین طوره. حالا تا ببینیم خدا چی می خواد. اگه حرف دیگه ایی ندارید بریم.
اینایی که گفتید همش شروط ضمن عقده که...
پس مهریه چی؟
ــ اجازه بدید مهریه رو بعدا بهتون بگم.
با شیطنت گفتم:
– اینجوری که من شب خوابم نمیبره، همش فکرو خیال می کنم که الان چی می خواهید بگید.
یه وقت یه کیلو بال مگس و این چیزا نباشه بدبخت بشم. چون می دونم احتمالا سکه و این چیزا نیست درسته؟
ــ نه نیست.
ــ نمیشه الان بگید؟
ــ باور کنید اصلا چیزی نیست که سخت باشه. اصلا نگران نباشید. فعلا که چیزی مشخص نیست.
در چشم هایش نگاه کردم و نگاهش طوفانی در دلم راه انداخت. بلاجبار سرم را پایین انداختم و گفتم:
–می خواستم یه سوالی ازتون بپرسم که جوابش برام مهمه.
ولی با این مدل حرف زدنای شما، می دونم که صریح جوابم رو نمی دید. بهتره بمونه بعدا می پرسم. وقتی سکوتش را دیدم بلند شدم و گفتم:
–بریم؟
بلند شدو زیر لبی گفت:
– بریم.
وارد سالن که شدم از خنده های مامان فهمیدم حسابی با مادر زن آینده ام گرم گرفته.
ولی وقتی نزدیک شدم دیدم خواهر راحیل چیزی برای مادرم تعریف می کند و با هم می خندند.
وقتی سر جایم نشستم، حرفشان را تمام کردند. شاید هم قطع کردند، خواهر راحیل گفت:
–الان براتون از اون دم نوشا میارم.
موقع بلند شدن مادر با خنده گفت:
– خرما هم بیار. بعد هرسه زیر خنده زدند. انگار راحیل هم در جریان بود چون او هم خندید.
در افکارم غرق بودم که مامان پرسید: آرش جان رفتی تو اتاق چی شد که اینقدر تو فکری؟
ــ هیچی خوبم.
بعد زیر گوشم گفت:
– پاشو بریم دیگه، نکنه می خوای شبم اینجا بمونی.
از حرفش خنده ام گرفت و گفتم:
– حالا زوده واسه شب موندن، فعلا بریم تا بعد...
در راه که می‌آمدیم از مادر پرسیدم:
–با خواهر راحیل چی می گفتید می خندیدید؟
مادر لبخندی زدو گفت:
–خیلی دختر خون گرمیه، برام خاطره تعریف می کرد.
ــ یعنی تو این نیم ساعت اونقدر با هم عیاق شدید؟
ــ آره بابا، خانواده خوبین، گفتم الان اینا چادر چاق چورین اصلا با آدم حرف نمیزنند. ولی پیش تو اون خواهرش معذب بود. تو که رفتی شروع کرد به حرف زدن. مادرشم زن فهمیده اییه.
ــ آره. بعد برای مامان شرط و شروط های راحیل را گفتم.
مادر هم مثل من هنگ کرده بودو زیاد خوشش نیامد.
ــ راستی مامان قرار خواستگاری رو گذاشتی؟
ــ نه، حرفی که نزدم. تو شرطش رو قبول کردی؟
با تکون دادن سرم جواب مثبت دادم.
ــ نمی دونم چرا احساس می کنم دارن زرنگ بازی درمیارن.
اخمی کردم و گفتم:
– راحیل همچین دختری نیست.
ــ به نظرت داداشت موافقه این ازدواجه؟
ــ تو جریانه.
باتعجب
4 ماه پیش
🍄͜͡🏡
#نوت_شکلاتی🍭🍫

رفیق جان اینجوری منظم شو!☝️🏼🛵


༺🌴⃟ 🖤 ¦⇢ @14dokhtar
4 ماه پیش
°•͡🐣͜͡🦋
#زیبایۍ‌هاۍ‌ظهور ۱☺️🌱

امام زمان که بیاد، بسیاری از بیماری ها از بین می رود و #مریض_ها زود خوب می شوند!😇

༺🌴⃟ 🖤 ¦⇢ @14dokhtar
4 ماه پیش
انچه برایش دعوت شده اید

#واقعیت_دارد_نخونب_از_دست_رفته

🌺حکایتِ دلدادگی یک جوان شیعه ی ایرانی به دختر دانشجوی مسیحی است، خانمی که ماجرای شنیدنی خودش را اینچنین بیان می‌کند :

من مسیحی بودم تا روزی که یکی از دانشجوهای ایرانی به خواستگاریم آمد. او گفت من شیعه هستم و شرط ازدواجم با شما این است که شما هم شیعه شوید. فرصتی خواستم تا پیرامون اسلام و تشیع تحقیق کنم. بعد از تمام تحقیقاتم همسرم هم پزشک شده بود.

خیلی کمکم کرد و همه­ ی مسائل برایم حل شد جز یک مسأله و آن موضوع طول عمر امام زمان (علیه ­السلام) بود.

ما با هم ازدواج کردیم و بعد از چند سال به حج مشرف شدیم. در منی که برای رمی جمرات می­ رفتیم، همسرم را گم کردم. از هر کس با زبان انگلیسی نشانی می ­پرسیدم، نمی ­دانست. خسته شدم و گوشه ­ای با حال غربت نشستم.

ناگهان آقائی در مقابلم آمد که با لهجه ی فصیح انگلیسی صحبت می ­کرد. به من گفت: بلند شو برویم رمی جمرات را انجام بده. الآن وقت می­ گذرد. بی­ اختیار دنبالش راه افتادم و رمی جمرات را انجام دادم. بعد از رمی جمرات، آن آقا مرا به خیمه رساند. خیلی از لطفش تشکر کردم.

او به هنگام خداحافظی فرمود:
👈«وظیفه ­ی ماست که به محبان خود رسیدگی کنیم. در طول عمر ما شک نکن. سلام مرا هم به دکتر برسان».

برگ زردی با سماجت شاخه را چسبیده بود
دست‌های خویــش و دامـان توام آمد به یاد

📚نقل از کتاب میرِ مهر صفحه۳۵۵

‌‌‌‌کپی❌❌

نشرحداکثری
༺🦋⃟ 💙 ¦⇢ @14dokhtar
4 ماه پیش
°•
#طـرح_خـودسـازی🌱😌
ایـسـتـگاه بیست و یکم :
#تـرڪ‌تملق‌وچاپلوسی

ستایش و #ستودن کسی که در انجام دادن وظایف شرعی یا اجتماعی، سهل انگار است،چاپلوسی نام دارد. این کار، نوعی آفت زبانی است و#چاپلوسی از دیگران،کاری ناشایست و سبب تشویق دیگران به ادامه کارهای #ناروایشان و نیز برانگیزنده غرور زیان آفرین انسان هاست.

༺🌴⃟ 🖤 ¦⇢ @14dokhtar
4 ماه پیش
🖤͜͡🥀
#خلاقیت 🎀
#ایده_کاربردی✂️🛍
#پارت ۲

آبجی جان #جامدادی_بدوز❣🧸


༺🌴⃟ 🖤 ¦⇢ @14dokhtar
4 ماه پیش
🖤͜͡🥀
#خلاقیت 🎀
#ایده_کاربردی✂️🛍
#پارت ۱

آبجی جان قرار نیست برا همه چی پول بدی! خودت هنرنمایی کن و برا مهرماه #جامدادی_بدوز ❣🧸


༺🌴⃟ 🖤 ¦⇢ @14dokhtar
4 ماه پیش
🥀‌͜͡🖤
#احکام_وضو
#وضوی_جبیره_ای ۲

راستی چه زمانی وضوی جبیره ای باید بگیرم؟!🤔

༺🌴⃟ 🖤 ¦⇢ @14dokhtar
4 ماه پیش
🍃🌷شروع هفته را با
شکرگزاری آغازکنیم🌷🙏

باشکرگزاری برای تمام آنچه
اکنون هست🌷🍃

🍃🌷شکربرای امروز و لحظه‌های زیبایی
که پیش روداریم🌷🍃

🍃🌷برای تمام خوبیهاییکه
امروزمیتوانیم داشته باشیم🌷🙏

🌷خدایاشکربرای تمام نعمتها🙏
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِین🌷🙏


🌷🍃
4 ماه پیش
✨🌸بـسـم‌الله‌الرحمـݩ‌اݪرحیــݦ🌸✨

✨❤ #سلام_امام_زمانم✋✨
4 ماه پیش
🎥 روایت جالب عیدی دادن حاج قاسم به فرزندان شهید مهدی نعمایی..🕊

#حاج_قاسم ❤️

#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
4 ماه پیش
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

🍁از سیم خار دار نفست عبور کن🍁
قسمت97

–پس برای چی موافقت کردید؟ من که نه مثل شما بچه مذهبیم نه به اندازه شما به خدا نزدیکم... بعد نگاهم را پایین انداختم.
گاهی فکر می کنم نکنه به خاطر همین مسائل نتونم خوشبختتون کنم و...
نذاشت ادامه بدم و گفت:
– خب یکی از دلایلش همینه دیگه.
همین که منیت ندارید.
ــ اونوقت یعنی چی؟
ــ یعنی این که خود خواهی ندارید، در این زمینه خیلی فرو تن هستید. در برابر خدا خیلی خودتون رو کوچیک می کنید، غروری ندارید، یا به قولی براش کلاس نمیزارید. بین آدم ها غرورتون زیاده ولی پیش خدا...به نظرم این مهم ترین اصل هست برای پاک بودن، که شما دارید.
همین باعث میشه شاید از کسی که یه عمر فکر می کنه بنده مخلص خداست جلو بزنید. فقط باید بخواهید.
حدیثی هم از حضرت علی (ع)داریم که می فرمایند: خود پسندی دشمن عقل است. ببخشید که رک می گم، وقتی با این همه غروری که دارید، اینقدر خودتون رو پیش خدا کوچیک می کنید، یعنی شما خیلی خوبید، یعنی من گرد پای شما هم نمی رسم. یعنی این منم، که باید از شما خیلی چیزها رویاد بگیرم.
از حرف هایی که میزد متعجب شدم و فقط تونستم بگم:
–ممنون از تعریفتون. خب اگه اینجوریه چرا همون بار اول جوابتون منفی بود.
ــ خب چند تا دلیل داره، یکیشم اینه که تو این مدت بهتر شناختمتون.
لبخند کجی بهش زدم و گفتم:
–خب چند تا از اون یکی دلیلاتونم بگید دیگه...
سرش را پایین انداخت و گفت:
–نمی تونم بگم، شخصین.
سکوت کردم و به حرف هایش فکر می کردم که پرسید:
– از حرفم ناراحت شدید؟
با محبت نگاهش کردم و گفتم:
–نه، ولی مطمئنم بعدا دلیل شخصیا تونم بهم می گید.
لبخندی زدو گفت:
– تا تقدیر چی باشه.
بلند شدم و رفتم روبه روی تابلو شعری که به دیوار بود، ایستادم. نوشته بود: من غلام قمرم غیرقمر هیچ مگو...
چرخیدم طرفش وچشم هایش را شکار کردم. آنقدر ناگهانی بود که برای چند لحظه نتوانستم گره ی نگاهمان را از هم باز کنم، قلبم ضربان گرفت، راحیل واقعا دوست داشتنی بود.
سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان بدهم تا معذب نباشد. برای همین گفتم:
– شعر قشنگیه...من خیلی این شعر رو دوست دارم. باسر تایید کردو من ادامه دادم:
–واقعاگاهی آدم به جز عشق نمی خواد حرف دیگه ایی بشنوه.
اینبار چیزی نگفت، سعی کردم موضوع را عوض کنم، سر جایم نشستم و گفتم:
–راستی نظرتون در مورد مهریه چیه؟
نگاهش را از دستهایش گرفت وبه یقه ی لباسم دوخت و گفت:
–حالا زوده در مورد مهریه حرف زدن.
ــ با اصرار گفتم:
– می خوام نظرتون رو بدونم... آخه مادرتون گفتن ما خودمون باید تعیینش کنیم. حتما چیزی تو ذهنتون هست، یا مادرتون تو جریانن که گفتن دیگه، درسته؟
ــ بله، ولی آخه هنوز که چیزی معلوم نیست.
ــ نفوس بد نزنید. انشاالله که حله. من دلم روشنه.
لبخند محوی زدوگفت:
– نظرخودتون چیه؟
شانه ایی بالا انداختم و گفتم:
–هر چی شما بگید و من در توانم باشه قبول می کنم. راستش من فقط همین ماشین زیر پام رو دارم که مال خودمه با پس اندازی که تو بانکه.
پس اندازم رو که گذاشتم برای خرج عروسیم واجاره یه خونه. ماشین رو می تونم برای مهریه به اسمتون کنم.
البته یه سرمایه خیلی کوچیک هم تو شرکتی که کارمی کنم دارم که...
با تعجب نگاهم کردو نذاشت ادامه بدم و گفت:
–واقعا همه ی دارییتون همینیه که گفتید؟
یک لحظه رنگم پرید، احساس کردم فکر می کرده من خیلی پولدار هستم و حالا توی ذوقش خورده است.
–بله. ولی سرمایه ایی که تو شرکت دارم سودش خوبه، اگه افزایشش بدم تا سال دیگه می تونم یه شرکت بزنم و وضعم بهتر میشه.
شما نگران نباشید، من می تونم در حدهمین زندگی که تو خونه مادرتون دارید رو براتون مهیا کنم. مظلومانه نگاهم کردو گفت:
– اینم یه دلیل دیگه برای خوب بودن شما.
با تعجب گفتم:
– چی؟
ــ صداقت.
به آرومی گفتم:
– خب الانم نگم بعدا که می فهمید. اینجوری حداقل متوجه میشید که در چه حدی باید ازم توقع داشته باشید.
ــ با سر حرفم رو تایید کردو گفت:
– حرفتون درسته. ولی هستن آدم هایی که موقع خواستگاری یا آشنایی جوری حرف می زنند که فقط اون موقع کارشون راه بیفته دیگه به فکر بعدش نیستند.
ــ درسته، به نظر من کسایی این کارو می کنن که اختلاف طبقاتی خیلی فاحشی با خانواده دختر دارن و میخوان با دروغ و ظاهر سازی نشون بدن که سطح مالی بالایی دارن، تا نظر دختر روجلب کنند. که البته کارشون اشتباهه. بعد لبخندی زدم و گفتم:
– با این حرفها و رد گم کردن نمی تونید از زیر سوالم فرار کنید.
نگاهش رو به دیوار پشت سرم دادو گفت:
– نمی خواستم الان بگم ولی حالا که دارم فکر می کنم می بینم الان بگم بهتره، که شما هم در موردش فکر کنیدوببینید می تونید قبول کنید.
البته منظورم مهریه نیست. شروط ضمن عقد رو می‌خوام بگم.

🍁به‌قلم‌لیلافتحی‌پور🍁

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
4 ماه پیش
دریافت سروش پلاس