🍁🍂شـــــہادٺ دخٺـࢪانھ 🧕

شهادتی‌دخترانه‌رارقم‌میزندچادرم😌🌸اَگه‌اَلان‌توی‌این‌کانالی‌مُطمَئِن‌باش‌که‌شُهَدادَعوَتت‌کردن😉🌿

کپی مطالب آزاد✅(با ذکر صلوات)

همسایه جانانمون😎💕
@mojahede_dameshgh
@zahrayihaa
شروعـمون ¹³⁹⁸/⁰⁶/²⁰

https://harfeto.timefriend.net/16513897533383


💰برترین های سروش در یک نگاه💰
÷_÷_÷_÷_÷_÷_÷_÷_÷_÷_÷
⭕️ کانال تبادلات۲۰
🆔 @tabaadolat20
⭕️ کانال طنز اونجوری+18
🆔 @paike_shaadi
⭕️ بیش از 4000 کتاب پی دی اف
🆔 @bookranjbar
⭕️ درس اخلاق ازمحضر عارفان
🆔 @aflaakyaan
⭕️ پاسخ شبهات،شایعات روز
🆔 @mh_shkan
⭕️ کانال شهدا شرمنده ایم
🆔 @bashohda
⭕️ طلسمات و وردهای مشگل گشا
🆔 @azkarbeheshti
⭕️ ثبت گروه و کانال رایگان ایرانیان
🆔 @liinkdoniiranian
⭕️ذکر‌‌خوب خدا♡
🆔 @zziba11
⭕️ پروف-استوری‌مذهبی‌هرروزت
🆔 @wallpaper1444
⭕️ داستانهای کوتاه وآموزنده
🆔 @dastan9
⭕️رمان « غیث » مدافع حرم
🆔 @Romankade1
⭕️ شیرینے هــا و دسرهـــ یلــدایے ــــاے
🆔 @shirinkhane
⭕️سفره آرایی و تزیین
🆔 @idediz_mahbano
⭕️عاشقانه های مذهبی ورمان های جذاب
🆔 @sarapardeh_esmat
⭕️ شہـادتــے ازجنــــس دخٺـــــرانہ
🆔 @dokhtaranzahrayii
⭕️ ورود جوانان و نوجوانان ممنوع
🆔 @nostalgi
⭕️شادی‌رومهمون‌زندگیت‌کن
🆔 @arezuz
⭕️ کلیپ ها و پروفایل مذهبی
🆔 @Story_Mazhabion
⭕️ لوازم خانگی قسطی
🆔 @lavazem13
⭕️ عاشقان امام زمان
🆔 @akharinsetare
⭕️ خانه ی هنر
🆔 @roo_be_raah
⭕️داستانک ها و پیامها
🆔 @dastanakhavapayamha
⭕️ تنـهاتــرین منجــــی
🆔 @imam_zaman_aj
⭕️ سلوک شیدایی حسین (ع)
🆔 @sheidayehosein
⭕️عاشقانه های معنوی
🆔 @asheghanehayemaanavi
⭕️؏شق با طعم سادگی
🆔 @ezdvajshohadai
⭕️شعر فارسی وکلیپ احساسی
🆔 @sharwadab
⭕️رمان های عاشقانه جذاب
🆔 @romankade13
⭕️رودسرا آغوز دار
🆔 @roodsra
⭕️غذاهــــ سہ سوتہ ــــاے و نذرے
🆔 @videofast
⭕️ جایزه های یلدایی
🆔 @fatemehonarkade
⭕️لوازم خانگی الماس(ارسال رایگان)
🆔 @almas_store_g
⭕️ امام رضای قلبم
🆔 @mashhad_emamreza
⭕️ رفيق دلگرمم خدا
🆔 @refighe_delgarmam_khoda
⭕️ کلبه ســږگـڔمـی
🆔 @k121212
⭕️آتش به اختیار در گام دوم
🆔 @gamedovoom
⭕️ تعبیر خواب می خوابی بیا
🆔 @tabirkhabe
⭕️ جدیدترین موسیقی
🆔 @Dance_Musicc
⭕️تفســـــیر و شأن نزوݪ آیـــاٺ
🆔 @majmoolbayan
⭕️♡شعرکده‌حَریرِخیال
🆔 @hesprof
⭕️ ثوابستان ختم هفتگی قرآن
🆔 @savabistan
⭕️ دکتر خودت باش
🆔 @mojzsalamati_bano
⭕️ کانال تخصصی ورزش بانوان
🆔 @sportwomen
⭕️ اخبار جنجالی حواشی سلبریتی ها
🆔 @aks_honarmandan_iran
⭕️ خوشتیپ های کوچولو
🆔 @pooshake_arzani
⭕️ آشپزی شیک و خوشمزه
🆔 @ashpzi_bano
⭕️ پروفایل و استوری های جذاب
🆔 @aksprofail2020
⭕️ قلبت را به خدا بسپار
🆔 @roshah
⭕️روزهای قمر در عقرب را اینجا بیابید
🆔 @taqvim_shia
⭕️ فکرقوی-انرژی‌مثبت
🆔 @zziba1
⭕️ خوشگل های نمدی و بافتنی
🆔 @khayatidibaj
⭕️ حس‌‌‌زیبای‌زندگی
🆔 @zzibahes
⭕️ پایگاه خبری نسیم نیوز
🆔 @kalaaghnews
⭕️ عکس های قدیمی زیرخاکی
🆔 @Tasaavire_Mandegar
⭕️ کانال جام جهانی فوتبال2022
🆔 @lezatfutballi
⭕️ احادیث تصویری14 معصوم(ع)
🆔 @ba14masoom
⭕️ دیوان بهترین اشعار فارسی
🆔 @takbitnab
⭕️ جوک و خنده های ایرانی اسلامی
🆔 @khandhehalal
⭕️ دوربین مداربسته/دزدگیر/اعلام حریق
🆔 @iranalarmgroup
•_•_•_•_•_•_•_•_•
"دنبال کردن یادتون نره"
1 هفته پیش
بسم الله الرحمن الرحیمـ❤️

چجور پس زمینه ای دوست داری؟😍

⌟❤️⌜↫ رهبرانه

⌟💚⌜↫ حاج قاسم

⌟💊⌜↫ انگیزشی

⌟💐⌜↫ طبیعت

⌟🚔⌜↫ نظامی

⌟🥀⌜↫ شهیدانه

⌟💙⌜↫ مهدوی

⌟🖇⌜↫ و...

https://splus.ir/joinchannel/GHP1VAYjp4ivIdcReazsXKxn

#بیاو‌کلی‌پس‌زمینه‌جدید‌‌خاص‌بردار😍
1 هفته پیش
💠═✼❁﷽❁✼═💠
❄️💫تبادلات یاسین 💫⏰زمان تبادل: ۲۲ _ ۱۰
https://splus.ir/joingroup/oM79KsEXlAgcVP03Yw8dnSqh
===================================


آفرینش واعجاز خداوند در هستی وکرامات معصومین 🌍
splus.ir/amvajziiba


👈مسائل سیاسی روز *وقایع _اخرزمان
@123yamahdi
🔵-----------------------------------------

آخرین اخبار از اعتراضات و آشوبها
@shahidegomnam14
🔵-----------------------------------------

کلبه 🍃تم🔴استیکر🏵پروفایل❄️
@profyl
🔵-----------------------------------------

ختم هفتگی قرآن ،چله ،دعاهای ناب 🎀 ثوابستان🎀
splus.ir/savabistan
🔵-----------------------------------------

جدید ٺࢪیݩ خبࢪ ھاے امࢪوز جامعہ👇🏻
@masire_eshgh
🔵-----------------------------------------

📡جوانان انقلابی
splus.ir/javanan_englabi
🔵-----------------------------------------

ساقی کوثر
http://splus.ir/saghiykowsar
🔵-----------------------------------------

المهــــِدي♡قــادم☆313
@medahl
🔵-----------------------------------------

〘فرزندان‌ِ‌آفتـٰاب💛✨〙
@childrenofthesun
🔵-----------------------------------------

مهدویت💞
@mouood_313
🔵-----------------------------------------

یاورانِ‌یادگارِ‌فاطمہ❤️
@asabghon
🔵-----------------------------------------

.。:∞♡عاشقان حضرت مهدی(عج) ♡∞:。.。 
splus.ir/asheghan316 
🔵-----------------------------------------

(حق‌ترین کانال مذهبی_سیاسی😎✌🏻🇮🇷)
@aghileh_banihashem
🔵-----------------------------------------

لینکدونی تبادل آزاد شمیم یاس
splus.ir/joingroup/r2pNdGD4jH5FSRzUaXgs1yIM
🔵-----------------------------------------

عروسک های نمدی شادی 🐥⛄️
splus.ir/namadisadi
🔵-----------------------------------------

فروشگاه اینترنتی ثمین هرچی بخوای داره
@plusshopsamin
🔵-----------------------------------------

از ٺـولیـدے خـــࢪید ڪـن 😍
@myonlineshop
🔵-----------------------------------------

عاشقان سیدعلی 🇮🇷🇮🇷🇮🇷
http://splus.ir/sydalii
🔵-----------------------------------------

ختم نهج‌البلاغه در۱۹۲روز
@nahgolbalaghe_192
🔵-----------------------------------------

رنگین چاپ ،چاپ تصویر دلخواه شما عزيزان روی تیشرت و کیف ،کوسن....
@caraco
🔵-----------------------------------------

مهدویت
splus.ir/yavaranmahdism
🔵-----------------------------------------

عاشقان امام زمان
splus.ir/akharinsetare
🔵-----------------------------------------

لوازم خانگی قسطی 🍽🌹
sapp.ir/lavazem13
🔵-----------------------------------------

راهیان اربعین
splus.ir/rahyanearbaein
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🔵-----------------------------------------

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پروفایل مذهبی
@porofmazhabi ๏ॐ★🧕
🔵-----------------------------------------

شہـادتــے ازجنــــــــــس دخٺـــــرانہ
@dokhtaranzahrayii
🔵-----------------------------------------

#رهایی_از_افکار_منفی_و_استرس
@mohandesi_fekr
🔵-----------------------------------------


====================================
کانال تبادلات لیستی یاسین👌دوپست بعد از تبادل آزاد
splus.ir/yassinn
1 هفته پیش
'♥️𖥸 ჻
#استـوری🕊

بردَرَش‌بگذار‌ای‌سائل‌سرازرویِ‌نیاز
درنخواهد‌ماند‌هرکس‌قبله‌گاهش‌این‌دراست:)

🖐🏻¦⇠ #السلام‌علیڪ‌یاعلے‌بن‌موسی‌الرضا
💚¦⇠ #چہارشنبه‌های‌امام‌رضایۍ
1 هفته پیش
‹🐻🍂›
-
-
حِجـٰاب‌توسَنگرتوست،تواَزداخِل‌حِجـٰاب
دُشمَن‌رامیبینۍ‌وَدشمَن‌تورانِمیبینَد..!
-
-
🌱 ¦↫ #دختࢪانہ
1 هفته پیش
‹🕊🌸›
-
-
حـآج‌قـٰاسم‌دلمـٰان‌بـَرا؎قـَدم‌زدن‌هآ؎بـٰاصلآبتـَت
بـَرخآڪریزهـٰا؎جبهہ‌مقـٰاومت‌تـَنگ‌شده..!
-
-
💛 ¦↫ #ح‌ــٰاج‌قـٰاسم
1 هفته پیش
«🖐🏽🦋»
-
-
میگفت:من یک چیز فهمیده ام
خداشهادت رو همیشه به آدم هایی
داده که درکار سختگوش بودند...!
_شهیدمحمودرضابیضایی
-
-
♥️ ¦↫ #شھیدانہ
1 هفته پیش
شهادت قلبی است که خون حیات را
در شریان‌های سپاه حق می دَواند
و آن را زنده نگه می‌دارد
"شهیدآوینی"

«سرهنگ پاسدار داوود جعفری»
از مستشاران نیروی هوافضای سپاه
اول آذرماه توسط ایادی رژیم صهیونیستی
با انفجار بمب در سوریه به شهادت رسید.

#هنیئا_لک_یاشهید
#لبیک_یا_خامنه_ای
#برای_ایران🇮🇷
1 هفته پیش
💔

دهـه‌هشتادۍها‌دارن‌هـَمسرشهیدمیشن:)

#شهید_دانیال_رضا_زاده♥️
1 هفته پیش
خَلقنـٰامن‌تُراب‌؛لِما ذالانزُهـر...؟!
ازخاك‌آفریده‌شـده‌ایم🚶🏿‍♀،
پـس‌چراشکـوفـه‌ندهیم💔:)!

#شهیدانه🥀
1 هفته پیش
زیباے‌دوست‌داشتنے🙂♥️!
-آقاے‌دلبࢪ:)!

#رهبرانه🌿
1 هفته پیش
باتمامِ‌وجودگناه‌ڪردیم...!
نہ‌آبروبردونہ‌نعمتشوگرفت؛
بندگےمیڪردیم‌چہ‌میڪرد♥️:)!

#خدا_گونه🌿
1 هفته پیش
لایک 👀؟
1 هفته پیش
♥️🕊️🍂

#قسمت‌صدوهفتادوهشتم
#برای‌من‌بخون‌برای‌من‌بمون🕊️

آخه ادم پست و عوضی به تو چه که من کجا می خوابم؟ ... سریع از رو تخت اومدم
پایین و از اتاق زدم بیرون . پام رو کامال بیرون نذاشته بودم که چشمم افتاد به پتو و
بالشی که روی مبل جلوی تی وی بود . قلبم تیر کشید . محمد شب رو اونجا خوابیده
بود . کنار من نخوابیده بود . زل زده بودم به مبل که در استدیو باز شد . با محمد چشم
تو چشم شدم . خیلی رنجور به نظر می رسید و خیلی شکسته . سرش رو انداخت
پایین . زیر لب سالمم داد و رفت سمت در . جوابش رو ندادم . همه ثوابش مال
خودش . کیفی که براش عیدی خریده بودم دستش بود . کفشاشو پاش کرد و در رو
باز کرد . قبل از بیرون رفتن چرخید طرفم .بهم نگاه نمی کرد . زمین رو نگاه می کرد .
محمد -: همونطور که خواستی بهت دست نزدم .... با پتوت بلندت کردم .... خیالت
راحت . رفت و در بست . اشک هام ریختن . عاشقش بودم . نمی تونستم انکار کنم .
همه زندگیم بود . واقعا بود . من حق نداشتم اون رو به ناپاکی و عوضی بودن متهم
کنم . اون از اول بهم گفت که احساسش برادرانه اس . من نفهمیدم چون خودم
نمیتونم به چشم برادر بهش نگاه کنم . بهتره دیگه اصال کاری به کارش نداشته باشم تا
ناهید جوابشو بده و من برم . دیگه کاری به کارش ندارم .
از اون روز به بعد جهنم واقعی رو با تمام وجودم لمس کردم . اردیبهشت هم تموم شد
. من رسما یه مرده متحرک بودم . نه محمد با من حرف میزد نه من با اون . سرش به
کار خودش بود . اهنگ می سخت . دوستاش می اومدن . مرتضی و شایان و علی و
مازیار .
من دیگه واقعا مرده بودم . هیچ حسی نداشتم . نه گرسنه ام میشد نه تشنم بزور اب
و چند قاشق غذا می خوردم تا نمیرم فقط . ولی غذای محمد رو همیشه اماده می
کردم . هیچ وقت هم نفهمیدم می خورد یا نه . چون اصال دلم نمی خواست به
چشمش دیده شم . صبح که پا میشدم میزدم بیرون ... می رفتم دانشگاه . عصر برمی
گشتم . بقیه رو هم تو اتاق خودم بودم . اتاق سابقم . امتحانات میانترمم رو یکی بدتر
از دیگری گند زده بودم . غم اونا هم به دلم اضافه شده بود . ولی هیچ دردی بدتراز
این نبود که محمد دیگه کاری به کارم نداشت . درسته که ازش دلخور بودم ولی اگه
می اومد سمتم ازم نه نمی شنید . چون همه چیزم بود . عاشقانه دوستش داشتم .
شده بود عادت واسم اینکه شبا تو اتاق مطالعه یا پشت میز یا روی زمین خوابم ببره و
صبح بیدار شم و خودم رو روی تخت ببینم و رخت خواب محمد رو روی مبل . گاهی
خواب بود اونجا و گاهیم در حال جمع کردنشون می دیدمش . همه سعیم رو می کردم که کسایی که زنگ می زنن متوجه نشن که داغونم . حتی به شیده و شیدا هم
هیچی نمی گفتم . نمی تونستم . و این پیرترم می کرد و شکنجه ام رو زیادتر... چون
نمیتونستم خودم رو خالی کنم فقط پناه برده بودم به قران و نماز و میتونستم با تنها
دوستامم دردو دل کنم و براشون بگم که چقدر خورد شدم . واقعا نمی تونستم بگم
چقدر ضایع شدم ... برام خیلی گرون تموم شده بود . حتی درست و حسابی درس هم
نمی خوندم . می موندم تو دانشگاه به بهونه این که تو کتابخونه درس می خونم ولی
از دلتنگی تمام مدت زل می زدم به عکس ها و کلیپهای محمد . تو خونه هم به عکس
دونفریمون تو عالی قاپو . غذا هم نمی خوردم . روزی چند قاشق . تو همین یه ماه
شش کیلو وزن کم کرده بودم و این کافی بود برای اثبات زجری که می کشیدم . خودم
رو از علی هم قایم میکردم . اصال تو این مدت من رو ندیده بود . مامان محمد ولی یه
بوهایی برده بود . همش می گفت سرحال نیستی انگار ... مثل همیشه شلوغ و
پرانژی نیستی... بیشتر از قبل هم زنگ می زد . منم فقط می تونستم درس رو بهونه
کنم و خستگی امتحانام . جواب اس ها ی ناهید رو هم میدادم که فکر دیگه نکنه .
گاهی تو اوج دلتنگی واسه محمدم بودم و هرچی اشکم داشتم خرج می کردم فایده
نداشت ، تنگی نفس می گرفتم . و عالجش فقط و فقط همون صدای نفس هایی بود
که ضبط کرده بودم . فقط اونا ارومم می کرد . می رفتم یه جای خلوت می نشستم و
بهشون گوش می دادم و جون می گرفتم .
جهنم واقعی رو حس کردم . حاال که محمد کنارم بود . اگه برمی گشتم شهرمون که که
دیگه واقعا امیدی بهم نبود .
خدایا ... به دادم برس ... به دادم برس ...
چشمم افتاد به صفحه گوشیم که خاموش و روشن می شد . نگاهم رو از عکس گرفتم
و هندزفریمو ازگوشم بیروم کشیدم . علی بود . یه نگاه به ساعت انداختم . نه شب بود
. جواب دادم .
-: سالم ...
علی -: به به ... سالم ابجی کوچیکه ... چه عجب ... جواب ما رو دادین ...
-: شرمنده ...
علی -: دشمنت شرمنده خواهری ؟ ... خوبی ؟ ... روبه راهی ؟...
-: الحمدهلل ...
علی -: خدا رو شکر ... درسها چطوره ؟ ...
1 هفته پیش
♥️🕊️🍂

#قسمت‌صدوهفتادوهفتم
#برای‌من‌بخون‌برای‌من‌بمون🕊️

محمد -: عاطی خانومم؟ ... غذات سوخت ...
اونقدر عصبی و هیستیریک بودم که فوری از جا پریدم و دویدیم بیرون . دمپاییامم
یادم رفت بپوشم . فقط جوراب پام بود . دویدم سمت آشپزخونه . محمد جلوی
اشپزخونه ایستاده بود . مثل همیشه پام سر خورد و تعادلم رو از دست دادم . خدا رو
شکر االن می افتم ضربه مغزی میشم راحت می شم ... به خودم که اومدم دیدم تو
بغل محمدم . محکم بغلم کرده بود . باز یاد دیشب افتادم . داشتم دیوونه می شدم .
محمد -: اخه کوچولو ... غذا رو گاز بود که بخواد بسوزه ؟ ...
راست می گفت . غذا نذاشته بودم . محکم فشارم داد .
محمد -: اخیییشششششش ...
پسره عوضی . داشت حالم رو بهم می زد. هر چی زور داشتم ریختم تو کف دستام .
گذاشتم رو سینه اش و محکم فشارش دادم . چند عقب رفت عقب . انگشت اشاره ام
رو به عالمت تهدید گرفتم طرفش . اشک هام ریختن . دلم نمی خواست ضعیف باشم
و خودم رو لو بدم ولی دیگه اب از سرم گذشته بود . دیگه من تموم شده بودم . داد
زدم .
-: لطفا هیجانات دیدن ناهید خانومتو رو من تخلیه نکن ... لطفا ...
هاج و واج خیره مونده بود بهم . تکیه دادم به دیوار و سر خوردم . اومد مقابلم
نشست و زانو زد .
محمد -: ببینمت ...
داشت دستش رو می اورد جلو که داد زدم .
-: دستتو به من نزن ... به من ... دست ... نزن ...
دستاشو به عالمت تسلیم برد باال .
محمد -: باشه ... باشه ...
زار می زدم . فقط نگاهم می کرد . از این همه ضعف خودم بدم می اومد . یکم که اروم
شدم پرسید .
محمد -: ناراحتی از اینکه ناهید اومده بود اینجا ؟ ...
تمسخر؟ ... داشت مسخره ام می کرد ؟ ... داشت تیکه بارم می کرد ؟ ...
با خشم بلند شدم . همراهم بلند شد . کف دستاشو گذاشت رو دیوار . دو طرف سرم و
محاصره ام کرد .
محمد -: جواب منو بده ...
با صدای بلند گفتم .
-: چی باعث شده فکر کنی در حدی هستی که با دیگران بودنت برام مهم باشه ؟ ...
نخیر ... نه خودت ... نه حرفات ... نه کارات ... برام ذره ای ارزش نداری ... ازت خسته
شدم ... از این جا بودن خسته شدم ... ازت بدم میاد ... درست فهمیده بودی ... ازت
متنفرم ... دیگه نمی تونم تحمل کنم ... نه خودتو ... نه دوستاتو ... نه خونتو ... این
نمایش مسخره ات رو تمومش کن ...
با فریادی که حنجره ام رو سوزوند گفتم .
-: می خوام از اینجا برم ....
دوباره سست و بی حال از دیوار سر خوردم و اومدم پایین . مشتم رو کوبیدم به زانو
هام و سرم روش . محمد ازم دور شد و تکیه دادم به اپن . ازم نگاه نمی گرفت .
چشماش گرد شده بود . انگار که باور نمی کرد . تو عمرم اینهمه دروغ یه جا نگفته
بودم . لعنت به من . یکم نگاهم کرد . چنگ زد الی موهاش . ازم چشم نمی گرفت .
میخواستم بگم غلط کردم . دروغ گفتم . غرور خورد شده ام اجازه نمی داد . رفت
بیرون و در رو پشت سرش کوبید . هه ... منه ساده رو باش ... فکر می کردم همه چب
درست میشه . درست شده . خنده داره . فشار زیادی روم بود . خیلی زیاد . خصوصا از
ضایع شدن خودم . از اینکه توهم زده بودم محمد عاشقم شده . بدجور ضایع شده
بودم . نمیدونم چه مدت نشستم ولی با صدای اذان به خودم اومدم . انقدر گریه کرده
بودم که سرم داشت منفجر می شد . چشمم رو از در گرفتم . از جام بلند شدم . نماز که
خوندم یکم اروم شدم . اینم از بخت ما بود خب . کلی با خدا درد دل کردم . خیلی
سبک شدم . ولی دیگه جون نداشتم . میخواستم استراحت کنم . رخت خواب برداشتم
و رفتم تو اتاق مطالعه امون . چشمم افتاد به عکس دونفریمون . محمد قابش کرده
بود . با هم توی عالی قاپو انداخته بودیم . احساس خطر کردم . از اینکه ممکنه دوباره
گریه ام بگیره . زود خودم رو زدم زمین و پتو رو کشیدم رو سرم . چشمامو محکم رو
هم فشار دادم بلکه زودتر خوابم ببره و هم اشکام نریزه . باالخره خوابم برد .
صبح که بلند شدم دیدم رو تختم . تو اتاق محمد . حرصم گرفت . از اینکه دستاش رو
به من زده حرصم گرفت . از تصور این که فقط از روی هوس بغلم می کرد و من می
بوسید حالم بهم می خورد . همه حرفای شب عروسی مازیار رو پس گرفتم . دست پاک
و اینا ... خون خونم رو می خورد . از تصور این که شب رو باز هم کنارش خوابیدم
1 هفته پیش
♥️🕊️🍂

#قسمت‌صدوهفتادوششم
#برای‌من‌بخون‌برای‌من‌بمون🕊️

خندیدیم . تابلو رو از دستم گرفت وخداحافظی کرد و رفت . اومدم راه بیفتم سمت
کالسم که متوجه اطرافم شدم . گروه گروه ایستاده بودن و بهم نگاه می کردن و پچ پچ
می کردن . بعدشم کم کم متفرق شدن . انگار بدجور زیر ذره بین بودم . مطمعنا بعد
این هم خواهم بود .
چادرم رو صاف کردم و بی توجه به راهم ادامه دادم . خیلی خوابم می اومد سر
کالس . همشم به این فکر می کردم که چی بپوشم و چه طوری خودم رو بزک دوزک
کنم . جونم باال اومد تا این کالس تموم شد . بعدی رو کجای دلم بذارم حاال ؟. واقعا
حوصله تحمل کالس بعدی رونداشتم . بعد کالس رفتم بوفه و نسکافه خوردم تا بلکه
خوابم بپره . راهیه کالس شدم . پنج دقه گذشت . ده دقه . یک ربع . نیم ساعت از
کالس گذشت ولی استاد نیومد .
تا حاال هم سابقه اینقدر دیر اومدن رو نداشت . بچه ها دونه دونه از کالس می
رفتن بیرون . منم که از خدا خواسته در رفتم از کالس . گوشیمو در آوردن تا ساعت رو
نگاه کنم . برام اس ام اس اومده بود . از علی . نوشته بود .
علی -: تابلو با موفقیت نصب گردید ... در ضمن کیک هم تو یخچاله ... شما فقط
برو خونه ...
از خجالت آب شدم . زنگ زدم بهش و کلی تشکر کردم . گفت ببخشید که وقت
نشد خونه رو آب و جارو کنم .
حوصله اتوبوس و تاکسی نداشتم . با آژانس رفتم خونه . جلو در آپارتمان پیاده
شدم و بدو بدو پله هارو رفتم باال . داشتم پرواز می کردم به سمت خونه . می خواستم
بعد از دیشب عکس العمل محمد رو ببینم . اگه عاشقم شده باشه دیشب خودش با
خواست خودش لو داد خودش رو . پس دیگه ازم قایم نمی کنه . کلید رو داخل قفل
چرخوندم . خودم رو مرتب کردم و داخل شدم . صدای خنده اومد . خنده یه زن !!! ...
کفش هامو کندم و رفتم جلو . رمقم رفت . همه احساسم دود شد . قلبم تیکه تیکه
شد . ناهید و محمد با خنده نشسته بودن روبروی هم . محمد من رو که دید بلند شد
.
محمد -: به سالم بانو .... زود اومدی ؟ ... مگه تا 2/79 کالس نداشتی؟ ...
به زور صلوات سعی کردم عادی باشم ولی مطمعنا حالم از چهره ام مشخص بود .
-: نه ... یعنی ... تشکیل نشد ...
ناهید بلند شد . اونم یه حالت خاصی داشت . بهم نگاه نمی کرد و مثل همیشه با
شورو حال سالمم نکرد . فقط یه سالم آروم داد . به میز نگاه کردم .پوست میوه .
فنجون چای و ...
بینشون یه چیزی دیدم که همه آرزوهام خاک شد . جلوی چشمم آتیش زده شد .
درست مثل روزی که حلقه محمد رو دیدم . از قاب تلوزیون . نمی تونستم از برق اون
چیزی که دیدم چشم بگیرم . یه حلقه ... خیلی زیبا ... توی یه قاب خیلی خوشگل !!
حس کردم دیگه اشکی هم واسه ریختن ندارم . من دیگه مردم ... تموم ... همه
زندگیم رو باختم ...
ناهید -: با اجازه ... من دیگه برم ...
سکوت سنگین رو شکست . جعبه حلقه رو از روی میز برداشت و انداخت توی
کیفش . از محمد کلی تشکر کرد و بدون خداحافظی از من رفت سمت در . از جام
تکون نخوردم . حتی من هم خداحافظی نکردم . چشمم خشک شده بود روی همون
یه نقطه . گوش هام صدای محمد رو شکار کردن . آروم صحبت می کرد ولی من
شنیدم .
محمد -: خب پس من منتظر جوابتون هستم دیگه ...
ناهید -: باشه ... فکر می کنم ... بازم ممنون .. فقط ...
محمد -: چی شده ؟ ... مشکلی هست؟ ...
ناهید -: مشکل که نه ... فقط جلوی عاطفه خیلی بد شد ...
محمد -: نه خیالتون راحت ... اون کوچولو با من ...
دویدم تو اتاق سابق خودم و در رو بستم . چادرم رو پرت کردم یه گوشه . سرم رو
می کوبیدم رو زانوهام ولی دیگه اشکی هم واسه ریختن نداشتم حتی .
من چه خوش خیال بودم ؟ ... شیده ...شیدا ... کیمیا ... هممون ... با احساس من
بازی کرد ... یعنی اونقدر بی شعور بود که نمی فهمید ممکنه من از رفتاراش برداشت
دیگه ای کنم ؟ ... یا وابسته اش بشم؟ ... من فقط به قول خودش یه بچه بودم ... چرا
اونکار ها رو کرد ؟... چرا اونهمه محبتم کرد؟ ... نامرد ... باید می فهمیدم که نسل
موجودی به اسم مرد منقرض شد ... با آخرین دایناسور ... حاال هم که ناهید برگشته و
دوباره ازش خواستگاری کرده ... دقیقا هم وقتی آوردش خونه که می دونست من
نیستم ... ناراحت هم شده که زود برگشتم ....
صدای محمد تو گوش هام پیچید .
1 هفته پیش
♥️🕊️🍂

#قسمت‌صدوهفتادوپنجم
#برای‌من‌بخون‌برای‌من‌بمون🕊️

صبح که از خواب پا شدم روی تخت بودم ! .. محمد نبود ... ساعتو نگاه کردم .
اوووه دوساعت دیگه کالس داشتم . نه مثل اینکه واقعا دیشب فقط هوس خوندن
کرده بود . براش عدس پلو درست کردم و خودمم یه کم خوردم و رفتم . تا عصر کالس
داشتم . از سلف می زدم بیرون که زنگ خورد . علی بود . گوشیو گذاشتم رو گوشم .
-: به سالم خان داداش ... چه خبرا ؟ ...
علی -: سالم ابجی کوچیکه ... شوما چه خبرا ؟ ... کوجای؟ ...
با لهجه اصفی جوابشو دادم .
-: شومام که اصفانی شدستین ؟ ...
علی -: دیگه اثراتی همنشینی با محمد نصرس دیگه ...
-: اهان ... راست می گوید ... من دانشگاهم ... امری دارین ؟ ...
لهجه اصفی مون تموم شد .
علی -: می خواستم بیام این تابلو رو تحویل بدم . االن جلو در دانشگاهتونم ...
-: من جلو سلفم ... بیام دم در؟ ...
علی -: نه ... من االن میام ...
خندیدم .
-: نه توروخدا ... من خودکار ندارما ...
بلند خندید .
علی -: عوضش من دوتا دارم ... نویسنده محبوب ... واستا گلدیم ...
قطع کرد . کال فارسی و ترکی و اصفیو قاطی کرده بود یه زبون جدید اختراعیده بود
. منتظرش ایستادم . ده دقه طول کشید تا پیداش بشه . پیاده بود . همه ایستاده
بودن و هاج و واج به علی چشم دوخته بودن . داشتم کیف می کردم . علی که برام
دست تکون داد چه غروری بهم دست داد . خلم دیگه .
رفتم جلوتر رسیدیم به هم . وااااای خداکنه هم کالسیام ببینن . یه بارم که محمد
اومده بود دنبالم . حاالم علی . دفعه قبل که به خاطر محمد کچلم کردن ازبس سوال
پرسیدن .
علی بعد احوالپرسی دوباره تابلو رو گرفت روبروم .
با چیزی که دیشب دیده بودن خیلی فرق داشت . زدم زیر خنده . داشتم می مردم
. انقد خندیدم که حد نداشت . علی هم به خنده من می خندید .
علی-: نه ... خدا رو شکر معلومه خوشت اومده ... حسابی خودشم ....
خنده ام که تموم شد تابلو رو از دستش در اوردم و نگاه کردم .
-: خیلی عالیه ... واقعا ممنون ... کجا نصبش کنیم؟...
کاریکاتور محمد بود درحال خوندن بود . دهنش باز بود . داخل اتاق ضبط هم بود .
هدفون به گوش و میکروفون جلوی دهن
علی-: میگم یه جایی تو همون دد روم بزن که خودش ببینه ...
-: باشه مرسی .... تا عصر که فعال کالس دارم ... بعدشم باید کیک بخرم... خدا کنه
به موقع برسم نصبش کنم ...
علی میگم ..چیزه ... من دارم میرم پیش محمد .... خودم قایمکی یه جا نصبش
می کنم ...
-: اخه زحمت میشه ...
علی-: با همه اره با ما هم اره ؟... یه ان حس کردم هفت پشت غریبه ام ... پس
واس چی بمن میگی داداش؟...
-: خب پروو ایه دیگه ...
علی-: نه ... دیگه خیلی ناراحت شدم از حرفت ...
خندیدم . به شوخی گفتم .
-: باشه ... اصال اینو میبری نصبش می کنی داداش ... سر راهم یه کیک می گیری
داداش ... بعدشم خونه رو اب و جارو و تزیین میکنی داداش ... تا من بیام ...
قهقهه زد .
علی -: حاال که فکر می کنم می بینم همون برادر شوهرت باشم بهتره
1 هفته پیش
نوشته بود: مثل مویت حرف مردم را بِپیچان پشت گوش😌😁👂🏻
#از‌قضاوت‌مردم‌نترس🍄🍂
1 هفته پیش
•••
گاهی خدا نجاتت میده اما تو شکست عشقی حسابش میکنی!
1 هفته پیش
یه آدمایی هستن عینِ کویر میمونن هر چی دونه بکاری و آب بدی و تلاش کنی ثمره ای نمیدن؛ دقیقاً به این آدما هر چی محبت کنی نمیبینن((:♥️💭⚪️
1 هفته پیش
اسکار بهترین جمله تعلق میگیره به دیدی تونستم ؛ چه جمله قشنگیه این😬🤤❤️…
#روزتون‌‌سبزِسبزْ🦒☘
1 هفته پیش
♥️| بنآمِ‌خدایِ‌گُل‌وَگیٰاھ…
1 هفته پیش
بہ‌رسم‌ادب‌یہ‌سلآم‌بدیم‌بہ‌امام‌زمانمون:)🖐🏻


السَّلامُ‌عَلَيْكَ‌یا‌بقِیَّةَ اللهُ فی اَرضِه
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا حُجَّةَ اللهُ فی اَرضِه
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْحُجَّةِ الثّانی عشر
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا نورُ اللهِ فی ظُلُماتِ الْاَرضِ
اَلسّلامُ عَلَیْکَ‌یا مَولایَ یاصاحِبَ‌الزَّمان
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا فارسُالْحِجازا
اَلسَّلامُ‌عَلَیْکَ یاخَلیفَةَ الرَّحمَنُ‌ویاشَریکَ‌الْقُران
وَیااِمامَ الْاُنسِ‌وَالْجان :)🌻

#قرار_همیشگی 💌

اَلّٰهُـمَّ‌عَجِّݪ‌لِوَلیڪَ‌الفَرَج...♥️
1 هفته پیش
بسم الله الرحمن الرحیم

اَللّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظيمِ، وَرَبَّ الْکرْسِىِّ الرَّفيعِ، وَرَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ، وَمُنْزِلَ التَّوْراةِ وَالْأِنْجيلِ وَالزَّبُورِ، وَرَبَّ الظِّلِّ وَالْحَرُورِ، وَمُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظيمِ، وَرَبَّ الْمَلائِکةِ الْمُقَرَّبينَ وَالْأَنْبِيآءِ وَالْمُرْسَلينَ، اَللّهُمَّ اِنّى‏ اَسْئَلُک بِوَجْهِک الْکريمِ، وَبِنُورِ وَجْهِک‏ الْمُنيرِ، وَمُلْکک الْقَديمِ، يا حَىُّ يا قَيومُ، اَسْئَلُک بِاسْمِک الَّذى‏ اَشْرَقَتْ‏ بِهِ السَّمواتُ وَالْأَرَضُونَ، وَبِاسْمِک الَّذى‏ يصْلَحُ بِهِ الْأَوَّلُونَ‏ وَالْأخِرُونَ، يا حَياً قَبْلَ کلِّ حَىٍّ وَيا حَياً بَعْدَ کلِّ حَىٍّ، وَيا حَياً حينَ لا حَىَّ ،يا مُحْيىَ الْمَوْتى‏ وَمُميتَ الْأَحْيآءِ، يا حَىُّ لا اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ، 

اَللّهُمَ‏ بَلِّغْ مَوْلانَا الْإِمامَ الْهادِىَ الْمَهْدِىَّ الْقآئِمَ بِاَمْرِک، صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيهِ و عَلى‏ ابآئِهِ الطَّاهِرينَ، عَنْ جَميعِ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ فى‏ مَشارِقِ‏ الْأَرْضِ وَمَغارِبِها، سَهْلِها وَجَبَلِها وَبَرِّها وَبَحْرِها، وَعَنّى‏ وَعَنْ‏ والِدَىَّ مِنَ الصَّلَواتِ زِنَةَ عَرْشِ اللَّهِ، وَمِدادَ کلِماتِهِ، وَما اَحْصاهُ‏ عِلْمُهُ وَاَحاطَ بِهِ کتابُهُ، اَللّهُمَّ اِنّى‏ اُجَدِّدُ لَهُ فى‏ صَبيحَةِ يوْمى‏ هذا وَما عِشْتُ مِنْ اَيامى‏، عَهْداً وَعَقْداً وَبَيعَةً لَهُ فى‏ عُنُقى‏، لا اَحُولُ‏ عَنْها وَلا اَزُولُ اَبَداً، 

اَللّهُمَّ اجْعَلْنى‏ مِنْ اَنْصارِهِ وَاَعْوانِهِ، وَالذَّابّينَ‏ عَنْهُ، وَالْمُسارِعينَ اِلَيهِ فى‏ قَضآءِ حَوآئِجِهِ، وَالْمُمْتَثِلينَ لِأَوامِرِهِ، وَالْمُحامينَ عَنْهُ، وَالسَّابِقينَ اِلى‏ اِرادَتِهِ وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَينَ يدَيهِ، اَللّهُمَّ اِنْ حالَ بَينى‏ وَبَينَهُ الْمَوْتُ الَّذى‏ جَعَلْتَهُ عَلى‏ عِبادِک حَتْماً مَقْضِياً، فَاَخْرِجْنى‏ مِنْ قَبْرى‏ مُؤْتَزِراً کفَنى‏، شاهِراً سَيفى‏، مُجَرِّداً قَناتى‏، مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدَّاعى‏ فِى الْحاضِرِ وَالْبادى‏، اَللّهُمَّ اَرِنىِ‏ الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ، وَالْغُرَّةَ الْحَميدَةَ، وَاکحَلْ ناظِرى‏ بِنَظْرَةٍ منِّى‏ اِلَيهِ، وَعَجِّلْ فَرَجَهُ، وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ، وَاَوْسِعْ مَنْهَجَهُ، وَاسْلُک بى‏ مَحَجَّتَهُ‏ وَاَنْفِذْ اَمْرَهُ، وَاشْدُدْ اَزْرَهُ، 

وَاعْمُرِ اللّهُمَّ بِهِ بِلادَک، وَاَحْىِ بِهِ عِبادَک، فَاِنَّک قُلْتَ وَقَوْلُک الْحَقُّ، ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما کسَبَتْ‏ اَيدِى النَّاسِ، فَاَظْهِرِ الّلهُمَّ لَنا وَلِيک وَابْنَ بِنْتِ نَبِيک الْمُسَمّى‏ بِاسْمِ‏ رَسُولِک، حَتّى‏ لا يظْفَرَ بِشَىْ‏ءٍ مِنَ الْباطِلِ اِلاَّ مَزَّقَهُ، وَيحِقَّ الْحَقَ‏ وَيحَقِّقَهُ، وَاجْعَلْهُ اَللّهُمَّ مَفْزَعاً لِمَظْلُومِ عِبادِک، وَناصِراً لِمَنْ لا يجِدُ لَهُ ناصِراً غَيرَک، وَمُجَدِّداً لِما عُطِّلَ مِنْ اَحْکامِ کتابِک، وَمُشَيداً لِما وَرَدَ مِنْ اَعْلامِ دينِک، وَسُنَنِ نَبِيک صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَآلِهِ، وَاجْعَلْهُ‏ اَللّهُمَّ مِمَّنْ حَصَّنْتَهُ مِن بَاْسِ الْمُعْتَدينَ 

اَللّهُمَّ وَسُرَّ نَبِيک مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَآلِهِ بِرُؤْيتِهِ، وَمَنْ تَبِعَهُ عَلى‏ دَعْوَتِهِ، وَارْحَمِ اسْتِکانَتَنا بَعْدَهُ، اَللّهُمَّ اکشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ، وَعَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ، اِنَّهُمْ يرَوْنَهُ بَعيداً وَنَريهُ قَريباً بِرَحْمَتِک يا اَرْحَمَ الرَّاحِمينَ. 

پس سه مرتبه دست بر ران راست خود بزنید و در هر مرتبه‏ بگویید:

«اَلْعَجَلَ الْعَجَلَ يا مَوْلاىَ يا صــاحِبَ الزَّمــانِ»
متن #دعای_عهد
1 هفته پیش
دریافت سروش پلاس