【مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ】

•『🌱🦋』
•"برا؎بچہ‌هایۍڪه‌سهمشون
ازپدرقابِ‌عڪسش‌بود...(:!"💔🕊

✔ آغازخـٰادمی: ¹³⁹⁶/²/¹²

♡ نقڵ‌ونباتتوݩ← @mim_shin313
✖ ‌تبادلاٺ← #تعاملۍ

■ ڪانال‌متحد← @dokhtaranzahrayii

🔰 کاناڵمون داخݪ پیآمرساݩ ایتا:
【 eitaa.com/mojahede_dameshgh 】


🌱🌻
درد،دلِ آدمــی را بیدار مـی‌کند،
روح را صفا مـی‌دهد،
غرور و خودخواهــی را نابود مـی‌کند،
نخوت و فراموشــی را از بین می‌برد،
انسان را متوجهِ وجودِ خود مـی‌کند...
خدایا!اگر این اســت خاصیتِ درد،
این شب‌ها مَرا دردی دِه،
تا به خود آیَــم :)

"شهیدمصطفی‌چمران"

#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
•°~🍁🕊
حرکت‌انقلاب‌اسلامی‌همانند‌حرکت‌
یک‌قطاراست،به‌مرور‌که‌پیش‌می‌رود،‌
برخی‌افراد‌ازاین‌قطار‌به‌بیرون‌پرت‌می‌شوند‌
و‌این‌به‌میزان‌ناخالصی‌شان‌بستگی‌دارد!

#شهیدعبدالحمیددیالمه🌱

#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
•🌸‌✨•
انقدرکھ‌داخل‌‌فضاۍ‌مجازی‌
شهید‌وشهیدھ‌داریم؛
توۍجنگ‌دفاع‌مقدس‌نداشتیم🚶‍♂
گرفتےچیشد؟

✨¦⇠ #بدون‌تعارف

#مـــــیم‌گــࢪافـ 🦋

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
°•✨♥️•°
میگن‌آدم‌ها
خیلـی‌شبیه‌ڪتاب‌هایی‌ڪه📚‌
میخونند؛میشـن...
رفیق . . . !
نزار‌خاڪ‌بخوره روۍمیز☝️
اگر‌میخواۍ‌بنده‌واقعی‌‌باشی،
قرآن‌بخون وعمل‌ڪن
بعد‌شبیه‌اونۍ‌میشی‌ڪه‌خدا‌میخواد...
♥️¦⇠#تلنگرانـہ

#مـــــیم‌گــࢪافـ 🦋

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
•°~🌸🌱

-یَا‌أیُّهَا‌الإنسَانُ‌إِنَكَ‌کَادِحٌ‌إِلَی‌رَبَّكَ‌کَدحًا‌فَمُلَاقیهِ

+ای‌انسان!
یقینا‌توبا‌کوشش‌وتلاشی‌سخت‌به‌سوی
پروردگارت‌درحرکتی،
پس‌اورا‌ملاقات‌خواهی‌کرد🤍

#آیه‌گرافے🌿


『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
چاره ای نیست فقیرت به خیال تو خوش است
به خیال تو اگر چشم ندوزم چه کنم.

#آقای_اباعبدالله

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
🌿| #حدیث‌روز .

اِمـٰآم‌صآدق‌‌؏ میفرمایند که:
فِسآدظآهرنآشی‌از‌فسآدِبآطن‌است .

پ.ن: میدونین‌چۍمیگن‌که؟! :)
میگن‌‌:آی‌ڪسآیی‌که‌میگید‌مھم‌دله!
درسته‌‌باید‌دلت‌پآک‌بآشه ولی‌ظآهِرت‌هم‌مُھمه

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
_
_
اۍرفیقےکہ‌همه‌زحمت‌ما‌گردن‌توست..
مامحال‌است‌که‌دست‌ازسر‌توبرداریم .

#السلام‌علیڪ‌یاقائم‌آل‌محمد🖐🏻'

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
📖 تقویم شیعه

☀️ امروز:
شمسی: پنجشنبه - ۰۷ مهر ۱۴۰۱
میلادی: Thursday - 29 September 2022
قمری: الخميس، 2 ربيع أول 1444

🌹 امروز متعلق است به:
🔸حضرت حسن بن علي العسكري عليهما السّلام

❇️ وقایع مهم شیعه:
🔹احتجاج سلمان بر مردم در دفاع از امیرالمومنین، 11ه-ق
🔹تخریب و سوزاندن کعبه به امر یزید لعنة الله علیه، 64ه-ق

📆 روزشمار:
▪️3 روز تا وفات حضرت سکینه بنت الحسین علیها السلام
▪️6 روز تا شهادت امام حسن عسکری علیه السلام
▪️7 روز تا عید غدیر ثانی، آغاز امامت امام زمان عج
▪️15 روز تا ولادت پیامبر و امام صادق علیهما السلام
▪️32 روز تا ولادت حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام

✅ با ما همراه شوید...
2 ماه پیش
- بسم‌یزدانِ‌جان
2 ماه پیش
مۍ‌خوانمت بہ زبان دوران ِ کودکی :
باباۍ مہربان من یا امام‌رضا . . 🤍🌱

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
دل کھ مشتاق باشد
هوای ِ یار میگیرد ،
اما امان از فاصلھ . .

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
درسته ما الان
بین اون همه زائر تو حرم امام رضا نیستیم
ولی خب دست کمی هم از اونا نداریم ،
که اونجان !
دل پیش بابا رضاست ..♥️

#دلتنگ_حرم

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
آقای امام حسین جان
یه چیزی بگیم !؟
میگن مهمون که میخواد از خونهٔ میزبان بره
میگه شرمنده زحمت دادیم اذیت کردیم
میزبان هم میگه دوباره بیایین ...
اومدیم بگیم آقای امام حسین ...😔
شرمنده زحمت دادیم
شرمنده اذیت کردیم
فقط شما هم بگو بگو که دوباره بیاین
لطفا !💔

#گدا_را_حلال_کن🥀
#آقای_امام_حسین_جان♥️
2 ماه پیش
🌿🌸"
‌.
-
ـ قرارِهر‌شب‌مون . . .💛
ـ بخونیم‌دعآی‌فرج‌رآ؟!^^
ـ اِلٰهے‌عَظُمَ‌الْبَلٰٓآ،وَبَرِحَ‌الخَفٰآءُوَانْڪَشِفَ‌الْغِطٰٓآءٌ…!
🌙|ـ #دعای‌فࢪج":)✨
💚|ـ #اللهم‌عجل‌لولیڪ‌الفرج🦋


『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
➜♥「 @mojahede_dameshgh 」‌🌸🌿
2 ماه پیش
#Story | #استوری

خوشَـم‌ڪِہ‌جـوهَر‌عِشق‌تو
‌دَرسَرنـِوِشت‌ِمن‌است
مُحبَـت‌تو‌ھَمٰان‌خَط‌سَرنـِوِشتِ‌مَـن‌است
گنـٰاھڪٰارَم‌و‌از‌آستـٰان‌قُدس‌شُـما
ڪجا‌رَوَم؟!بِہ‌خُـدا‌مَشھدَت
‌بِھِشتِ‌مَن‌است♥️✋🏻!-

#چهارشنبه‌های‌امام‌رضایی🌱
#السلام‌علیڪ‌یاعلۍ‌ابن‌‌موسۍ‌الرضا💚

#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
🌹 #جان_شیعه_اهل_سنت 🌹

#قسمت_دویست_وچهل_وشش

چند پرستار دورم ریخته و می‌خواستند به هر وسیله‌ای آرامم کنند و آرامش من تنها بوسه به صورت دخترم بود که به درگاه خدا التماس می‌کردم: «خدا... من بچه‌ام رو می‌خوام... من فقط بچه‌ام رو می‌خوام...» همه بدنم از درد فریاد می‌زد و آتشی که در جانم شعله می‌کشید، مجالی برای خودنمایی دردهایم نمی‌گذاشت که باز از مصیبت دخترم ضجه می‌زدم: «به خدا دخترم زنده بود! به خدا تا تو ماشین تکون می‌خورد! به خدا تا نزدیک بیمارستان هنوز زنده بود...» عبدالله دور اتاق می‌چرخید و دیگر فریاد می‌کشید تا در میان هق هق ناله‌هایم، صدایش به مجید برسد: «مجید همونجا بمون، من میام پیشت! خودم میام پیشت، آخه با این حالت کجا می‌خوای بیای؟ من الان میام دنبالت!» و دل بی‌قرار من تنها به حضور همسرم قرار می‌گرفت که از میان دست پرستاران و سِرُم و فریادهای عبدالله، با هق هق گریه صدایش می‌زدم: «مجید... حوریه از دستم رفت... مجید... بچه‌ام از دستم رفت...» و به حال خودم نبودم که مجیدی که دیشب تحت عمل جراحی قرار گرفته با شنیدن این ضجه‌های مصیبت زده‌ام چه حالی می‌شود و شاید از شدت همین ضجه‌ها و ضعفی که همه بدنم را ربوده بود، توانم تمام شد و میان برزخی از هوش و بی‌هوشی، از حال رفتم.
نمی‌دانستم خواب می‌بینم یا واقعاً این سرانگشت گرم و پُر احساس مجید است که روی گونه‌ام دست می‌کشد. به زحمت چشمانم را گشودم و تصویر صورت مصیبت زده ام را در آیینه نگاه مضطرب و مهربانش دیدم. کنار تختم روی صندلی نشسته بود، با انگشتانش روی صورتم دست می‌کشید و بی‌صدا گریه می‌کرد. آسمان صورتش از گرد و غبار غصه، نیلی شده و چشمانش همچون ابر بهار می‌بارید. کنار صورتش از ریشه موهای مشکی تا زیر گوشش به شدت خراشیده شده و پُر از زخم و جراحت بود. دست راستش از مچ تا روی شانه باند پیچی شده و طوری با آتل به گردنش بسته شده بود که هیچ تکانی نمی‌خورد. پای چشمان کشیده‌اش گود افتاده و گونه‌های گندمگونش به زردی می‌زد. هر چند روی صندلی کج نشسته بود تا به جراحت پهلویش کمتر فشار بیاید، ولی باز هم صورتش از درد در هم رفته و طوری که من نفهمم، نوک پایش را پشت سر هم به زمین زد تا دردش قرار بگیرد. به گمانم قصه غمبار من و حوریه را از عبدالله شنیده بود که دیگر طوفان پریشانی جانش به ساحل غم نشسته و باز از سوزِ دل گریه می‌کرد. هنوز محو صورت رنگ پریده و قد و قامت زخمی‌اش بودم که زیر لب اسمم را صدا زد: «الهه...» شاید از چشمان نیمه بازم که به دست باند پیچی شده‌اش خیره مانده بود، فکر می‌کرد خوابم و نمی‌دانست از دیدن این حالش، نگاهم از پا در آمده که دوباره صدایم کرد: «الهه جان...» دیگر سر انگشتش از نوازش صورتم دست کشیده و با همه وجود منتظر بود تا حرفی بزنم که نگاه بی‌رمقم را به چشمانش رساندم. سفیدی چشمانش از شدت گریه به رنگ خون در آمده و باز دلش نیامد به رویم نخندد که با همان صورت غرق اشکش، لبخند تلخی تقدیمم کرد و با لحنی عاشقانه به فدایم رفت: «دلم خیلی برات تنگ شده بود! از دیروز که ازت جدا شدم، برام یه عمر گذشت...» و دیگر نتوانست حرفش را تمام کند که از سوزش زخم پهلویش، نفسش بند آمد و چشمانش را بست تا نفهمم چه دردی می‌کشد. از تماشای این حالش دلم به درد آمد و چشمانم از اشک پُر شد که دوباره چشمانش را گشود تا از جام نگاه مهربانش سیرابم کند و اینبار من شروع کردم: «مجید! بچه‌ام از بین رفت...» و دیدم که نگاهش اول از داغ حوریه و بعد از غصه من، آتش گرفت و من چقدر منتظرش بودم تا برایش از مصیبت حوریه بگویم که میان گریه، ناله زدم: «مجید! بچه‌ام خیلی راحت از دستم رفت! نتونستم هیچی کاری بکنم! می‌فهمیدم دیگه تکون نمی‌خوره، ولی نمی‌تونستم براش هیچ کاری بکنم...» از حجم سنگین بغضی که روی سینه‌ام مانده بود، نفسم به شماره افتاده و همچنان غصه‌های قلبم را پیش صورت صبور و نگاه مهربانش زار می‌زدم: «مجید! ای کاش اینجا بودی و حوریه رو می‌دیدی! خیلی خوشگل بود، یه صورت کوچولو مثل قرص ماه داشت! ناز و آروم خوابیده بود...» و جملات آخرم از پشت هق هق گریه به سختی بالا می‌آمد: «مجید! شرط رو باختی، حوریه شکل خودت بود! حوریه مثل تو بود...» و دیگر نتوانستم ادامه دهم که شانه‌هایش از گریه به لرزه افتاده و می‌دیدم دلش تا چه اندازه برای دیدن دخترش بی‌قراری می‌کند که دیگر ساکت شدم.

✍ نویسنده: #فاطمه‌_ولی‌_نژاد

ادامـہ دارد...

ڪپی‌ رمان بدون ذکر لینڪ‌ونام‌نـویسنده ‌مورد رضایتمون نیست❗
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
برای دوستانتون ارسال کنید🙃👆
2 ماه پیش
🌹 #جان_شیعه_اهل_سنت 🌹

#قسمت_دویست_وچهل_وپنج

عبدالله از روی صندلی بلند شد و با قدم‌هایی سنگین از اتاق بیرون رفت تا راحت‌تر صحبت کنم و من قفسه سینه‌ام از حجم بغض به تنگ آمده و باز عاشقانه مقاومت می‌کردم که به شیرینی پاسخ دادم: «من خوبم! تو چطوری؟ خیلی درد داری؟» به آرامی خندید و به گمانم به همین خنده، درد در بدنش پیچید که برای چند لحظه ساکت شد و بعد با صدایی که از شدت درد بُریده بالا می‌آمد، جواب داد: «منم خوبم، با تو که حرف می‌زنم هیچ دردی ندارم. دردِ من فقط نگرانی برای تو و اون فسقلیه! شما که خوب باشید، منم خوبم!» و چه حرفی زد که قلبم از زخم جدایی حوریه شکاف خورد و چقدر خدا خدا می‌کردم که بوی خون این قلب زخمی در صدایم نپیچد و باز با متانت جوابش را بدهم: «منم وقتی صدای تو رو میشنوم آروم میشم...» و ترسیدم کلامی بیشتر بگویم و از سوز صدایم به آتش سینه‌ام پی ببرد که ساکت شدم تا او شروع کند: «الهه جان! شرمندم! بازم به خاطر من اذیت شدی! اگه یخورده بیشتر حواسم رو جمع کرده بودم، شاید اینجوری نمی‌شد!» از دردِ دل مردانه‌اش، چهارچوب بدنم به لرزه افتاده و سراپای وجودم از غصه می‌سوخت که اگر همه سرمایه زندگی‌مان از دست رفته و او خودش را سرزنش می‌کرد، من پاره تنم را از دست داده بودم که همچنانکه به آهنگ دلنشین صدایش دل سپرده بودم، بی‌صدا گریه می‌کردم تا باز هم برایم بنوازد: «ولی نمی‌ذارم تاوان اشتباه منو شما بدین! از هر جا شده قرض می‌کنم و پول پیش خونه رو جور می‌کنم. هر طور شده یه خونه خوب براتون تهیه می‌کنم. تو فقط غصه نخور!» و شاید نفس‌های خیسم را از پشت تلفن می‌شنید که او هم شیشه صدایش از بارش گریه نَم زد و با لحنی که از سوختن زخم‌هایش هر لحظه بیشتر می‌لرزید، تمنا کرد: «قربونت بشم الهه جان! آروم باش عزیز دلم! اگه غصو بخوری، حوریه هم غصه می‌خوره! به ماه دیگه فکر کن که حوریه به دنیا میاد! پس به خاطر حوریه آروم باش!» و دیگر حوریه‌ای در جانم نبود که به هوای آرامش قلب کوچکش خودم را آرام کنم که گلویم از هجوم بغضی مادرانه به تنگ آمد و باز به خاطر مجیدم، با دست دهانم را گرفته بودم تا زمزمه گریه‌های بی‌صدایم را نشنود، ولی سکوت سنگینم بوی یأس و مصیبت می‌داد که پای دلش لرزید: «الهه... چیزی شده؟» از شدت گریه چانه‌ام به لرزه افتاده و زبانم قدرت تکان خودن نداشت، ولی نغمه ناله‌های نمناکم را حِس می‌کرد که نفس‌هایش به تپش افتاد: «الهه! تو رو خدا یه چیزی بگو! چی شده؟» و مگر می‌توانستم در آغوش گرم و مهربان مرد زندگی‌ام بیش از این صبوری کنم که شیشه شکیبایی‌ام شکست و ناله‌ام به گریه بلند شد. دیگر نمی‌فهمیدم مجید چه می‌گوید و از ضجه‌های دردناکم چه حالی شده که موبایل از دستم افتاد. تمام ملحفه سفید را روی صورتم مچاله کرده بودم و طوری جیغ می‌کشیدم که عبدالله و پرستار وحشتزده وارد اتاق شدند. نفسم از شدت گریه بند آمده و می‌دانستم با این هق هق گریه، نفس مجیدم را هم به شماره انداخته‌ام. پرستار با عجله به سمت من آمد و عبدالله فهمید چه خبر شده که سراسیمه موبایل را از روی تخت برداشت و صدا زد: «مجید نترس! نه، نه! چیزی نشده! بهت میگم چیزی نشده. الهه... الهه فقط یه خورده دلش گرفته!» و مجید چطور می‌توانست باور کند این ضجه‌ها از یک دلتنگی ساده باشد که دیگر دست از سر عبدالله بر نمی‌داشت و عبدالله با درماندگی پاسخ می‌داد: «چیزی نشده مجید! نترس! الهه حالش خوبه...» و من که می‌دانستم دل عاشق مجید دیگر این دروغ‌ها را باور نمی‌کند، از تهِ دل نام حوریه را صدا می‌زدم و دیگر به حال خودم نبودم که با مجیدم چه می‌کنم که از سوزِ دل ضجه می‌زدم: «بچه‌ام از دستم رفت! دخترم از دستم رفت! دلم براش تنگ شده! به خدا دلم خیلی براش تنگ شده! دلم می‌خواد یه بار بغلش کنم! فقط یه بار بوسش کنم...» و تاوان این ناله‌های بی‌پروایم را عبدالله می‌داد: «مجید نترس! میگم، بهت میگم چی شده! آروم باش...» چند پرستار دورم ریخته و می‌خواستند به هر وسیله‌ای آرامم کنند و آرامش من تنها بوسه به صورت دخترم بود که به درگاه خدا التماس می‌کردم: «خدا... من بچه‌ام رو می‌خوام... من فقط بچه‌ام رو می‌خوام...»

✍ نویسنده: #فاطمه‌_ولی‌_نژاد

ادامـہ دارد...

ڪپی‌ رمان بدون ذکر لینڪ‌ونام‌نـویسنده ‌مورد رضایتمون نیست❗
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
🌹 #جان_شیعه_اهل_سنت 🌹

#قسمت_دویست_وچهل_وچهار

پاکت کمپوت و میوه‌ای را که برایم آورده بود، روی میز کنار تختم گذاشت و با صدایی خسته پاسخ دلشوره‌ام را داد: «خوبه...» و دل بی‌قرار من به این یک کلمه قرار نمی‌گرفت که باز سؤال کردم: «خُب الان حالش چطوره؟ می‌تونست حرف بزنه؟ باهاش حرف زدی؟» و می‌ترسیدم کسی درباره مصیبت دیروز خبری به گوشش رسانده باشد که با دلواپسی پرسیدم: «خبر داشت من اینجوری شدم؟» که عبدالله خودش را روی صندی فلزی کنار تختم رها کرد و گفت: «نه، خبر نداشت. منم بهش چیزی نگفتم. ولی از صبح که به هوش اومد، فقط سراغ تو رو می‌گرفت. می‌خواست اگه تا الان چیزی نفهمیدی، بهت چیزی نگم. ولی من بهش گفتم همون دیشب خبردار شدی. وقتی فهمید از حالش خبر داری، خیلی نگرانت شد. همش می‌گفت نباید به الهه استرس وارد شه! همش به خودش بد و بیراه می‌گفت که باعث شده تن تو رو بلرزونه! منم برای اینکه آروم شه، بهش گفتم الهه حالش خوبه!» سپس مستقیم نگاهم کرد و با لحنی لبریز حسرت ادامه داد: «ولی نمی‌دونست چه بلایی سرت اومده!» و پیش از آنکه از غصه کودک من، گلویش از بغض پُر شود، صدای خودم به گریه بلند شد. با هر دو دست صورتم را گرفته بودم و آنچنان هق هق می‌کردم که عبدالله به اضطراب افتاده و دیگر نمی‌توانست آرامم کند که زخم دلتنگی حوریه دوباره سر باز کرده و خونابه غم از قلبم بیرون می‌زد و جگرم وقتی آتش می‌گرفت که تصور می‌کردم مجیدم به خیال سلامت من و دخترش دلخوش است. دقایقی طول کشید تا بلاخره طوفان گریه‌هایم قدری قرار گرفت و دیگر رمقی برایم نمانده بود که با این حالم از دیروز لب به غذا نزده و حالا همه تنم از گرسنگی ضعف می‌رفت. عبدالله به ظرف غذایی که روی میزم مانده بود، نگاهی کرد و با ناراحتی پرسید: «چرا نهار نخوردی؟» و من غذایی غیر غم نداشتم و قطره‌ای آب از گلویم پایین نمی‌رفت که می‌شد امروز حوریه در آغوشم به ناز بخوابد و مجید بالای سرمان بنشیند و حالا همه از هم جدا افتاده بودیم. عبدالله صندلی‌اش را بیشتر به سمت تختم کشید و با دلسوزی نصیحتم کرد: «الهه جان! دیشب شام نخوردی، پرستار می‌گفت امروز صبحونه هم نخوردی، حالا هم که نهار نمی‌خوری. رنگت زرد شده! چشمات گود افتاده! خیلی ضعیف شدی! به خودت رحم کن! به مجید رحم کن! به خدا اگه اینجوری ادامه بدی، دَووم نمیاری!» و من پاسخی برای این خیرخواهی عاقلانه نداشتم که در غوغای عاشقی همه دارایی‌ام به غارت رفته و در این لحظه، هوایی جز هم صحبتی معشوقم نداشتم که با لحنی لبریز دلتنگی تمنا کردم: «دلم برای مجید تنگ شده...» و ظاهراً عبدالله به خانه ما رفته بود که موبایلم را با خودش آورده بود. گوشی کوچکم را کنارم روی تخت گذاشت و با صدایی گرفته جواب داد: «اتفاقاً مجید هم می‌خواست باهات صحبت کنه. می‌خواست با گوشی من بهت زنگ بزنه، ولی من نذاشتم. بهانه اُوردم که الان تازه به هوش اومدی و صدات می‌لرزه. گفتم اینجوری با الهه حرف بزنی هول می‌کنه. ولی شماره داخلی اتاقش رو از پرستار گرفتم و بهش قول دادم که بهش زنگ بزنیم. حتماً حالا چشم به راهه که باهاش حرف بزنی!» و من به قدری دلتنگ صدای مردانه و مهربانش شده بودم که با انگشتان لرزانم موبایل را برداشتم و باز ترسیدم که با دل نگرانی رو به عبدالله کردم: «دعا کن از صِدام چیزی نفهمه!» و عبدالله مطمئن نبود مجید از حال و هوایم به شک نیفتد که سرش را پایین انداخت و زیر لب شماره بیمارستان و داخلی اتاق مجید را زمزمه کرد. شماره‌ها را تک تک می‌گرفتم و قلبم سخت به تپش افتاده بود که لحن گرم مجید در گوشم نشست: «بله؟» صدایش به سختی بالا می‌آمد و در نهایت ضعف می‌لرزید که پیش از آنکه جوابش را بدهم، بغضی عاشقانه گلویم را گرفت، ولی همین آهنگ شکسته صدایش هم غنیمتی شیرین بود تا به شکرانه زنده بودنش با صدایی آهسته آغاز کنم: «سلام...» و با شنیدن صدایم چه حالی شد که تارهای صوتی صدایش زیر ضرب سرانگشت احساس پاره شد و با آهنگی عاشقانه گوش جانم را نوازش داد: «سلام الهه! حالت خوبه؟»

✍ نویسنده: #فاطمه‌_ولی‌_نژاد

ادامـہ دارد...

ڪپی‌ رمان بدون ذکر لینڪ‌ونام‌نـویسنده ‌مورد رضایتمون نیست❗
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
جون‌دادن‌تاانقلاب‌بشہ
جون‌میدیم‌تاایران‌بمونہ!
باهمین‌پرچم،باهمین‌اللهِ‌وسطش♥:))
#ما‌پای‌انقلابمان‌هستیم🇮🇷
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
دریافت سروش پلاس