【مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ】

•『🌱🦋』
•"برا؎بچہ‌هایۍڪه‌سهمشون
ازپدرقابِ‌عڪسش‌بود...(:!"💔🕊

✔ آغازخـٰادمی: ¹³⁹⁶/²/¹²

♡ نقڵ‌ونباتتوݩ← @mim_shin313
✖ ‌تبادلاٺ← #تعاملۍ

■ ڪانال‌متحد← @dokhtaranzahrayii

🔰 کاناڵمون داخݪ پیآمرساݩ ایتا:
【 eitaa.com/mojahede_dameshgh 】


#Story | #استوری

غیر از ٺــو هر چہ هسٺ
وجودِ مُڪرّر اسٺ...🕊

#شب‌زیارٺی‌اربابم‌حسین♥️

#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
🌿🌸"
‌.
-
ـ قرارِهر‌شب‌مون . . .💛
ـ بخونیم‌دعآی‌فرج‌رآ؟!^^
ـ اِلٰهے‌عَظُمَ‌الْبَلٰٓآ،وَبَرِحَ‌الخَفٰآءُوَانْڪَشِفَ‌الْغِطٰٓآءٌ…!
🌙|ـ #دعای‌فࢪج":)✨
💚|ـ #اللهم‌عجل‌لولیڪ‌الفرج🦋


『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
➜♥「 @mojahede_dameshgh 」‌🌸🌿
2 ماه پیش
🌹 #جان_شیعه_اهل_سنت 🌹

#قسمت_دویست_وچهل_ونه

وضعیتم چندان تفاوتی نکرده که از روی تخت بیمارستان به روی تخت کوچک و نه چندان راحت مسافرخانه نقل مکان کرده بودم. اتاق کهنه و کوچکی که تنها پنجره‌اش هم با کولر گازی پوشیده شده و تمام نورش را از یک لامپ کوچک سقفی می‌گرفت. حالا ششمین شبی بود که در این اتاق تنگ و دلگیر در یک مسافرخانه دست چندم ساکن شده و هر روز به امید گشایشی، به هر دری می‌زدیم و شب، خسته و نااُمید به خواب می‌رفتیم. هر چند شب‌هایمان هم بهتر از این روزهای گرم و شرجی نبود که یا من از مصیبت از دست دادن حوریه و تمام زندگی‌ام تا صبح کابوس می‌دیدم و گریه می‌کردم، یا مجید از درد زخم‌هایش تا سحر پَر پَر می‌زد. با اینهمه، وجدانم راحت بود که بدقولی نکرده و دوشنبه، خانه را به حبیبه خانم تحویل داده بودیم تا به کارهایشان برسند و لابد دیشب مراسم عروسی دخترش را با یک دنیا شور و شادی برگزار کرده و دعایش را به جان من و مجید می‌کرد. حالا خودمان در این مسافرخانه ساکن شده و برای وسایل زندگی‌مان جایی نداشتیم که فعلاً همه را در انباری خانه حاج صالح جا داده بودیم تا روزی که دوباره خانه‌ای تهیه کرده و به آنجا اسباب کشی کنیم. هر چند دیگر سرمایه‌ای نداشتیم که به پول اجاره خانه برسد و کار به جایی رسیده بود که برای گذران همین زندگی ساده هم به تهیه یک غذای مختصر قناعت می‌کردیم. در این اتاق کوچک امکان پخت و پز نداشتیم که چند روز اول مجید غذای آماده می‌گرفت و امروز دیگر پولش به آن هم نرسید که با همه ضعف بدنم به خوردن تخم مرغی که مجید روی پیک نیکی کنار اتاق تهیه کرده بود، راضی شدم. هر چند به قدری حالت تهوع داشتم که حتی نمی‌توانستم به بشقاب نیمرو نگاه کنم و مجید برای دادن هر لقمه به دستم، لحظاتی با دنیایی از محبت التماسم می‌کرد و من از شدت حالت تهوع و ناخوشی حالم، فقط گریه می‌کردم. حتی حلقه‌های ازدواج‌‌مان را هم فروخته بود تا بتواند هزینه سنگین بستری من و جراحی و بیمارستان خودش را بپردازد و باقی پولش را برای کرایه همین چند شب مسافرخانه پرداخت کرد تا با مقدار اندکی که از حقوق فروردین ماه همچنان باقی مانده بود، این روزهایمان را بگذرانیم. ظاهراً قرار بود همه درها به رویمان بسته شود که سه روز از خرداد ماه گذشته و هنوز حقوق اردیبهشت ماه را هم به حسابش نریخته بودند و بعد از این هم فعلاً خبری از حقوق نبود که به توصیه دکتر تا چند ماه نمی‌توانست با دست راستش کار سنگین انجام دهد و حتی اسباب خانه را هم عبدالله جمع کرده بود. بلاخره از زیر زبانش کشیده بودم چه بلایی به سرش آمده که وقتی سارقان دست چپش را گرفته و او با دست راستش مقاومت می‌کرده تا کیف پولش را به سرقت نبردند، با هشت ضربه دستش را از روی بازو تا سرانگشتانش زخمی کرده و دستِ آخر حریفش نشده بودند که دو ضربه هم به پهلویش زده بودند تا سرانجام تسلیم شده و کیف را رها کرده بود. حالا می‌دانستم اثر جراحت کنار صورتش، به خاطر مسافت چند متری است که با صورت روی آسفالت خیابان کشیده شده و باز خدا را شکر می‌کردم که کلیه‌اش به طور جدی صدمه نخورده و آسیب اعصاب دستش هم به حدی نبود که به کلی از کار بیفتد و دکتر امید بهبودی‌اش را در آینده‌ای نزدیک داده بود. با این حال باید به دنبال کار دیگری هم می‌گشت که با این وضعیت، دیگر نمی‌توانست مثل گذشته به فعالیت‌های فنی پالایشگاه ادامه دهد و به همین خاطر که فعلاً به پالایشگاه نمی‌رفت، همکارانش از قرض دادن پول طفره می‌رفتند و شاید می‌ترسیدند مجید دیگر قصد بازگشت نداشته باشد که هر یک به بهانه‌ای از کمک کردن دریغ می‌کردند. عبدالله هم با همه مهربانی، دستش خالی بود که حقوقی چندانی از معلمی به دستش نمی‌آمد و همان سرمایه کوچکش را هم خرج اجاره خانه مجردی‌اش کرده بود. نمی‌خواستم به درگاه پروردگارم ناشکری کنم، ولی اول به بهای حمایت از شوهر و فرزندم و بعد به ازای کاری خیری که برای صاحب خانه‌مان کردم، همه سرمایه زندگی‌مان به باد رفت، مجید سلامتی و کارش را از دست داد و از همه تلخ‌تر دخترم که تلف شد و با رفتنش، دل مرا هم با خودش بُرد که دیگر همه شور زندگی پیش چشمانم مُرده بود.

✍ نویسنده: #فاطمه‌_ولی‌_نژاد

ادامـہ دارد...

ڪپی‌ رمان بدون ذکر لینڪ‌ونام‌نـویسنده ‌مورد رضایتمون نیست❗
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
برای دوستانتون ارسال کنید🙃👆
2 ماه پیش
🌹 #جان_شیعه_اهل_سنت 🌹

#قسمت_دویست_وچهل_وهشت

از حاضر جوابی‌اش، پرستار عصبانی شد و با صدایی بلند اعتراض کرد: «آقای محترم! شما اول فکر خودت باش بعد زنت! اگه یه نگاه به خودت بندازی، می‌بینی رنگ خودت بیشتر پریده! بلند شو برو یه جا پانسمانت رو عوض کنن!» و سؤال سرشار از نگرانی مجید را اعتراض به وضعیت مراقبت از من برداشت کرده بود که با ناراحتی ادامه داد: «ما مرتب بهش سِرُم می‌زنیم، ولی خودش لب به غذا نمی‌زنه. برید از کارگر خدمات بپرسید، دیشب، امروز صبح، امروز ظهر هر دفعه براش غذا میاریم، خودش نمی‌خوره...» و هنوز حرفش به آخر نرسیده بود که خون مجید به جوش آمد و مثل اینکه دردش را فراموش کرده باشد، روی صندلی به سمت پرستار چرخید و با عصبانیت عتاب کرد: «یعنی چی؟!!! یعنی این زن با این وضعش از دیشب هیچی نخورده و شما فقط بهش سِرُم زدین؟!!! اونوقت فکر می‌کنین خودتون خیلی مسئولیت پذیرین؟!!!» از لحن غیرتمندانه مجید، پرستار شوکه شده و مجید با همان لحن لرزانش همچنان توبیخش می‌کرد: «من اگه مرخص شدم، خودم رضایت دادم که می‌خوام برم و مسئولیت همه چی رو قبول کردم، ولی زنِ من تو این بیمارستان بستری بوده، شما باید به وضعیتش رسیدگی می‌کردین!» هر چه زیر گوشش می‌خواندم تا آرام شود، دست بردار نبود و می‌دیدم به حال خودش نیست که دستش را روی پهلویش فشار می‌داد و رگه‌های خون از بین انگشتانش می‌جوشید که بلاخره از شدت درد، روی پهلویش خم شد و دیگر نتوانست ادامه دهد. حالا پرستار فرصت پاسخ پیدا کرده بود که با حالتی مدعیانه جواب مجید را داد: «خُب ما باید چی کار می‌کردیم؟ فقط باید بهش آرامبخش می‌زدیم که کمتر جیغ و داد کنه! دیشب همه بخش رو رو سرش گذاشته بود انقدر گریه زاری می‌کرد!» و می‌دیدم مجید دیگر توانش تمام شده که سرش را بالا نمی‌آورد و قفسه سینه‌اش از نفس‌های بُریده‌اش به شدت بالا و پایین می‌رفت که وحشتزده به میان حرف پرستار آمدم: «تو رو خدا به دادش برسید! داره از حال میره!» پرستار هنوز دلخور بود که با اکراه قدم پیش گذاشت و با صدایی گرفته رو به مجید کرد: «آقا بلند شو برو درمانگاه! طبقه اوله، برو اونجا پانسمانت رو عوض کنن!» که نگاهش به حجم خونی که کف اتاق ریخته بود و هنوز هم از لای انگشتان مجید چکه می‌کرد، خیره ماند و با لحنی قاطعانه تذکر داد: «آقا بلند شود برو! جای بخیه‌هات خونریزی کرده! بلند شو برو!» و مجید دیگر حالی برای بلند شدن نداشت که همانطور که سرش پایین بود، زیر لب جواب داد: «میرم...» به گمانم پهلویش از شدت درد بی‌حس شده بود که دیگر پایش را تکان نمی‌داد و پرستار هم لابد فهمیده بود که مجید با پای خودش نمی‌تواند به درمانگاه برود که با عجله از اتاق بیرون رفت تا شاید کمکی بیاورد. نفسم از ترس به شماره افتاده و از بوی خون حالت تهوع گرفته بودم که معده خالی‌ام به هم خورد و سرم گیج رفت. دستم را مقابل دهانم گرفته بودم و با صدای بلند عُق می‌زدم که مجید سرش را بالا آورد. صورتش به سفیدی مهتاب شده و بین سفیدی لب و صورتش تفاوتی نبود و باز دلش برای من پَر پَر می‌زد که با صدای ضعیفش کمک خواست‌: «کسی اینجا نیس؟ حال زنم بد شده...» و با چشمان خودم دیدم که رنگ زندگی از چشمانش پرید، دست غرق به خونش از روی پهلویش پایین افتاد و از حال رفت که از روی صندلی سقوط کرد و با صورت به روی زمین افتاد. دیگر نه از شدت حالت تهوع که از ترس، جانم به لب رسیده و با حالتی مضطرّ جیغ می‌کشیدم و کمک می‌خواستم. چند پرستار با هم به داخل اتاق دویدند، عبدالله هم بلاخره رسید و از دیدن مجید که روی زمین افتاده بود، چه حالی شد که با صدای بلند تکرار می‌کرد: «چقدر بهش گفتم نیا...» پرستاران می‌دانستند نباید به دست آتل بندی شده‌اش تکانی بدهند که با احتیاط بدنش را روی برانکارد قرار داده و هر کدام به تشخیص خود نظری می‌دادند. عبدالله هم می‌دید دیگر فاصله‌ای تا بی‌هوشی ندارم که مجید را رها کرده و برای آرام کردن من هر کاری می‌کرد و من چشمانم به دنبال مجیدم بود که روی برانکارد از اتاق بیرون رفت. دست عبدالله را گرفته و میان گریه التماسش می‌کردم: «تو رو خدا برو دنبالشون، برو ببین چی شده...» و آنقدر اصرار کردم که بلاخره رهایم کرد و با عجله از اتاق بیرون رفت. نمی‌دانم لحظات سخت بی‌خبری از محبوب دلم چقدر طول کشید تا بلاخره عبدالله خبر آورد که پزشکان خونریزی زخمش را بند آورده و دوباره به هوش آمده است تا به همین خبر خوش، دل بی‌قرارم قدری قرار گرفت.

✍ نویسنده: #فاطمه‌_ولی‌_نژاد

ادامـہ دارد...

ڪپی‌ رمان بدون ذکر لینڪ‌ونام‌نـویسنده ‌مورد رضایتمون نیست❗
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
🌹 #جان_شیعه_اهل_سنت 🌹

#قسمت_دویست_وچهل_وهفت

دستش را از کنار سرم عقب کشید و روی زخم پهلویش گرفت که به گمانم از لرزش بدنش، زخمش آتش گرفته بود. رنگ از صورتش پریده و پیشانی‌اش از دانه‌های عرق پُر شده بود. از شدت درد پایش را به سرعت تکان می‌داد و به حال خودش نبود که همچنان بی‌صدا گریه می‌کرد. از خطوط صورتش که زیر فشار درد در هم رفته بود، جگرم آتش گرفت و عاشقانه صدایش کردم: «مجید...» و نمی‌خواست با این حالم، غمخوار دردهایش شوم که پیش دستی کرد: «الهه! ای کاش مرده بودم و تو رو اینجوری نمی‌دیدم...» بغضی غریبانه راه گلویش را بسته و صدایش از تازیانه درد و غم به لرزه افتاده بود: «بلایی نبود که به خاطر من سرت نیاد...» و نتوانست حرفش را تمام کند که لب‌هایش سفید شد و صورت زردش نه فقط پوشیده از اشک که غرق عرق شده بود. هر چند دلم نمی‌خواست بیش از این زجرش بدهم، ولی باز صدایم به گریه بلند شد که من هم محرمی جز همسرم نداشتم تا برایش دردِ دل کنم و دوباره سر به ناله نهادم: «مجید دلم برای حوریه خیلی تنگ شده، دخترم تا دیروز زنده بود...» و داغ حوریه به این سادگی‌ها سرد نمی‌شد که مقابل چشمان غرق اشکش به بدنم دست می‌کشیدم و با بی‌قراری شکوه می‌کردم: «ببین! ببین دیگه تکون نمی‌خوره! ببین دیگه لگد نمی‌زنه! ببین دیگه حوریه نیس...» و از آتش حسرت حوریه طوری سوختم که باز ضجه‌های مادرانه‌ام در گلو شکست و دل مجیدم را آتش زد. به سختی خودش را از روی صندلی بلند کرد، می‌دیدم نفسش از درد بند آمده و نمی‌خواست به روی خودش بیاورد که با دست چپش سر و صورتم را نوازش می‌کرد و شاید دل دریایی خودش آنچنان در خون موج می‌زد که دیگر نمی‌توانست به غمخواری غم‌هایم حرفی بزند. با چشمانی که دیگر حالی برایشان نمانده بود، فقط نگاهم می‌کرد و به پای حال زارم مردانه گریه می کرد. سپس سرش را بالا گرفت و نفس بلندی کشید تا تمام توانش را جمع کرده و باز دلداری‌ام بدهد: «قربونت بشم الهه! می‌فهمم چه حالی داری، به خدا می‌فهمم چی می‌کِشی! منم دلم برای حوریه تنگ شده، منم این مدت خیلی انتظار کشیدم تا پدر بشم! منم حسرت یه بار دیدنش به دلم موند...» و حالا نغمه نفس‌هایش همان ناله‌های دل من بود که گوشم به صدای مهربانش بود و با چشمی که دیگر اشکی برایش نمانده بود، خون گریه می‌کردم و او با شکیبایی عاشقانه‌اش همچنان می‌گفت: «ولی حالا از این حال تو دارم دِق می‌کنم! به خدا با این گریه‌هات داری منو می‌کُشی الهه! تو رو خدا آروم باش! به خاطر من آروم باش...» و نه تنها زبانش که دیگر قدم‌هایش هم توان سرِ پا ایستادن نداشت که دوباره روی صندلی افتاد و اینبار درد جراحت پهلویش طوری فریاد کشید که ناله‌اش در گلو خفه شد و می‌شنیدم زیر لب نام امام حسین (علیه‌السلام) را صدا می‌زد. از ترس حال خرابش، اشکم خشک شد و ناله‌ام بند آمد که رنگ زندگی به کلی از صورتش پریده و همه بدنش می‌لرزید. سرش را پایین انداخته و چشمانش را در هم کشیده بود و هر دو پایش را به شدت تکان می‌داد که انگار سوزش زخم‌هایش در همه بدنش رعشه می‌کشید. سرم را روی بالشت خم کردم و دیدم همانطورکه با دست روی پهلویش را گرفته، انگشتانش از خون پُر شده و ردّ گرم خون تا روی شلوار و کفشش جاری بود که وحشتزده صدایش زدم: «مجید! داره از زخمت خون میاد!» و به گمانم خودش زودتر از من فهمیده و به روی خودش نیاورده بود که آهسته چشمانش را به رویم باز کرد، سرش را بالا آورد و با لبخندی شیرین پاسخ دلشوره‌ام را داد: «فدای سرت الهه جان! چیزی نیس.» روی تخت نیم خیز شدم و سعی کردم با صدای ضعیف و بی‌رمقم فریاد بکشم: «عبدالله! عبدالله اینجایی؟» از اینهمه بی‌قراری‌ام حیرت کرد و با ناراحتی پرسید: «چی کار می‌کنی الهه؟» و ظاهراً عبدالله پشت درِ اتاق نبود که پرستاری در را باز کرد و پیش از آنکه حرفی بزند، سراسیمه خبر دادم: «زخمش خونریزی کرده!» و مجید که دیگر نمی‌توانست حال خرابش را پنهان کند، ساکت سر به زیر انداخته بود که پرستار وارد شد و با نگاه متعجبش خط خون را از پهلوی مجید تا روی زمین دنبال کرد که خودم با دلواپسی توضیح دادم: «تازه دیشب عمل کرده، حالا زخمش خونریزی کرده.» مجید مستقیم نگاهم کرد و با صدای لرزانش زیر لب زمزمه کرد: «چیزی نیس الهه جان...» که پرستار اخم کرد و رو به مجید تشر زد: «کدوم بیمارستان بی‌مسئولیتی با این وضعیت مرخصت کرده؟» و مجید دردش، حالِ من بود که به جای جواب، با نگرانی سؤال کرد: «چرا انقدر رنگش پریده؟»

✍ نویسنده: #فاطمه‌_ولی‌_نژاد

ادامـہ دارد...

ڪپی‌ رمان بدون ذکر لینڪ‌ونام‌نـویسنده ‌مورد رضایتمون نیست❗
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
یکی از مدافعان حرم می‌گوید
در پایان جنگ با داعش
حاج قاسم به قرارگاه آمد
آمده بود به بچه‌ها خدا قوّت بگوید
نشستم کنارش گفتم:
حاجی جنگ دیگه تموم شد
با اجازتون من برگردم سر درس و زندگیم،
بغضم را فرو بردم و گفتم
سفره جنگ را جمع کردند ما جا موندیم از قافله‌ی شهدا؛
برای ما دعا کنید
حاجی دستم را گرفت توی دستش
فشار داد و گفت: خیلی عجله نکن!
به زودی یک جنگ سنگینی خواهیم داشت
که همه شهدای دفاع مقدس
و شهدای مدافع حرم آرزو می‌کنند کاش بودند
و در این جنگ کنار شما می‌جنگیدند!

#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
🕊 شهید مدافع‌ حرم #علی_اصغر_شیردل

💚همرزم شهید روایت می‌کند: علی‌اصغر در سوریه مسئول مخابرات و دکل‌های ارتباطی و فرکانس‌های بی‌سیم بود. بعد از شهادتش، یک‌شب تو همون شهری که علی‌اصغر شهید شد، یعنی تدمر سوریه، درگیری شدیدی بین داعش و نیروهای ایرانی و سوری پیش میاد و اینقدر درگیری زیاد بوده که بچه‌ها خیلی تحت فشار بودند و ناامید؛ فکر می‌کردند که دیگه کارشون تمومه!

🌻نصف‌شب، علی اصغر به خواب یکی از همون بچه‌های محاصره‌شده میره و میگه "از دکلی که من تو فلان‌جایِ تدمر برپا کردم، استفاده کنید؛ به کمک‌ اون‌دکل می‌تونید از این مخمصه نجات پیدا کنید"!

💚اون شخص بهش میگه: علی‌جان! بعد از تو شهر سقوط کرد و اون دکل دیگه کار نمی‌کنه و تقریبا تخریب شده؛ ولی علی‌اصغر با اصرار بهش میگه "نه! اون دکل هنوز فعال هست و کمک‌تون می‌کنه! زنگ بزن از آقای فلانی و فرکانسش رو بپرس"!

🌻اون شخص از خواب می‌پَره و سریع به اون شخص فلانی زنگ میزنه و با اصرار، فرکانس دکل رو که خیلی هم محرمانه بوده می‌گیره و همون شب از فرکانس و بی‌سیم‌ها استفاده می‌کنند و همون دکل و ارتباطِ برقرار شده، باعث نجاتِ جان خیلی از آدم‌های درگیر تو اون منطقه میشه!

#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
🔰 شهیدی که پس از شهادتش، به خواب همرزمش آمد و همرزمانش را از محاصره داعش نجات داد!
2 ماه پیش
✍ فرازی از #وصیتنامه

🕊 شهید مدافع‌حرم #ستار_محمودی

💥الله الله از حجاب که شما را همیشه به رعایت آن توصیه می‌کردم و توصیه می‌کنم که لحظه‌ای از آن غافل نشوید!

💥دشمن هزینه‌های سنگینی را متحمّل می‌شود که آن را از سرتان بیندازد. امیدوارم که مثل همیشه دشمن را مأیوس کنید!

#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
باز هم پنجشنبه ‌و"دلتنگی" و یاد عزیزانی که ‌بین ما نیستند و دلخوشند به‌ یک فاتحه ، به‌ یک "صلوات"،به دعای رحمت و آمرزش

این هدیه‌ ها برای اموات، یک دنیاست در آن دنیا!
برای شادی روحشان‌ "فاتحه‌" و صلواتی قرائت کنیم
اموات بد وارث و بی‌وارث را از یاد نبریم. خیر ببینید ...🌱

اللّهُمَّ‌اغفِر لِلمُومِنینَ‌وَالمُومِنَاتِ وَالمُسلِمینَ‌وَ المُسلِمَاتِ‌اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ ، تَابع بَینَنَا وَ بَینَهُم "بالخَیراتِ" اِنَّکَ مُجیبُ الدَعَوَاتِ اِنَّکَ "غافِرَ الذَنب" وَ الخَطیئَاتِ‌وَ اِنَّکَ‌عَلَی کُلِّ‌شَیءٍ قَدیرٌبحُرمَةِفَاتِحةِمَعَ‌الصَّلَوَاتِ🌷

#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
•°~🧕🏻✨

درروزگارۍڪه‌دشمن‌تمام‌امیدش
ازبین‌بردن‌حجاب‌توست،
توهمچنان‌پاك‌بمان..
توامیدش‌راناامیدڪن‌بگذارازچادرت‌بیشتر
ازاسلحه‌بترسد..
این‌چادرِسیاه‌سلاحِ‌توست..

#چادرانه🌱

#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
🎥 #فوری | تصاویری جدید از حمله توپخانه‌ای سپاه به مقر تروریست‌ها

#جانم‌فداۍایران🇮🇷

#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
☑️ #الله_اکبر | 🚨لحظه‌ی شیرجه زدن پهپاد انتحاری (شاهد۱۳۶) با قدرت هرچه تمام‌تر برسر تروریست‌های کومله و دموکرات کردستان.

🔹این پهپاد بسیار پیشرفته و نقطه‌زن امروز زیرساخت‌های نظامی تروریست های ضد ایرانی و وابسته به رژیم صهیونیستی و آمریکا را در شمال عراق اینگونه دقیق و مثال زدنی هدف قرار داده و منهدم میکند.

#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
#حجاب_عفاف

گاهی که خبر نداشت و میرفت مجلس و مراسمی ناگهان غافل گیر می شد...
چشمش که به زنهای نامحرم می افتاد می نشست یک گوشه، سرش را پایین می انداخت...
چند لحظه که می گذشت بلند می شد چیزی را بهانه میکرد و زود خداحافظی می کرد و مجلس را ترک می‌کرد.

دیگر لازم نبود توضیحی بدهد:
همه می دانستند که #محمدعلی_رجایی آدمی نیست که پا به هر محفلی بگذارد و در مقابل عمل حرام بی تفاوت بماند!

#شهیدمحمدعلی‌رجایی♥️

شادی روح پاک شهید #صلوات🌹

▪️#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
#شهادت_هنرمردان_خداست🕊

هفتم مهرماه سالروز شهادت پنج تن از
فرماندهان بزرگ دفاع مقدس شهیـدان #فلاحے؛ #ڪلاهدوز؛ #نامجو ، #فڪورے و #جهان_آرا گرامے باد.......

🔻🔻 هفتم مهرماه سال 1360

در حالی ڪه سرداران و سربازان فاتح ارتش اسلام پس از رزمـی بی امان با بعثیان متجـاوز، با سرافرازی از جبهه نبـرد حـق علیـه باطل بر می‌گشتند، هواپیمـایے ڪہ این عزیـزان را به تهران می‌آورد، درحوالے ڪهریزک دچار سانحه غم انگیزی گشته و سقوط ڪرد.

در این حادثه، علاوه بر شهیـد شدن تعدادی از رزمندگان اسلام، فرمانده سرافراز و نامور سپاه خرمشهر، #محمدعلےجهـان‌آرا به همراه چهـار سردار بزرگ اسلام سرلشگر #فلاحی جانشیـن رئیس ستاد مشترڪ ارتش، سرتیپ #نامجو وزیر دفـاع، سرتیپ #فڪوری جانشیـن رئیس ستاد مشترڪ ارتش و شهید #یوسف‌ڪلاهدوز قائـم مقـام فرمانـده سپاه پاسـداران انقلاب اسلامی به فیض شهادت رسیدند.

یاد همه شهدای انقلاب اسلامے
گرامی و نامشان پررهرو باد ..🌹

#شهید_محمدعلی_جهان_آرا🌷
#شهید_یوسف_کلاهدوز🌷
#شهید_سیدموسی_نامجو🌷
#شهید_جواد_فکوری🌷
#شهید_ولی_الله_فلاحی🌷

#میݥ.شیݩ🐚

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
+ 👌🏻🧡

حکیمی از شخصی پرسید: روزگار چگونه است؟
شخص با ناراحتی گفت: چه بگویم..
امروز از گرسنگی مجبور شدم کوزه سفالی که یادگارِ سیصد ساله اَجدادیم بود را بفروشم و نانی تهیه کنم!
حکیم گفت: خداوند روزی‌ات را از سیصد سال پیش کنار گذاشته و اینگونه ناسپاسی میکنی؟

#ذاڪرالحسین🌱'

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
{🔖 ❤️}

🇮🇷بخشی از وصیتنامه #حاج_قاسم_سلیمانی :

شهادت می‌دهم که قیامت حق است، قرآن حق است، بهشت و جهنّم حق است، سؤال و جواب حق است، معاد، عدل، امامت، نبوت حق است.

خدایا! تو را سپاس می‌گویم به‌خاطر نعمتهایت.

❤️خداوندا!
💛تو را سپاس که مرا صلب به صلب، قرن به قرن، از صلبی به صلبی منتقل کردی و در زمانی اجازه ظهور و وجود دادی که امکان درک یکی از برجسته‌ترین اولیائت را که قرین و قریب معصومین است، عبد صالحت خمینی کبیر را درک کنم و سرباز رکاب او شوم.
🌿امروز قرارگاه حسین‌بن علی، ایران است.
🦋 بدانید جمهوری اسلامی حرم است و این حرم اگر ماند، دیگر حرم‌ها می‌مانند. اگر دشمن، این حرم را از بین برد، حرمی باقی نمی‌ماند، نه حرم ابراهیمی و نه حرم محمّدی(ص).

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
کلام شهید📨

قبل شهادت خود همیشه میگفت:

آرزومه روے سنگ قبرم هڪ شه
(تو که از خاڪ مزارم گذرے نوحه بگو
،نام زینب شنوم زیر لحد گریه کنم)
و سرانجام به آرزویش رسید...✅

شهید #سجاد_عفتی🌹

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
🌱📝انتظار فرج داشتن یعنی...

🌺انتظار در رکاب امام بودن و جنگیدن و احیاناً #شهیدشدن...

🌺 یعنی آرزوی واقعی و حقیقی مجاهد بودن در راه حق...

🌺 نه آرزوی اینکه تو برو کارها را انجام بده، بعد که همه کارها انجام شد و نوبت استفاده و بهره گیری شد آن وقت من می آیم!

#شهید_مطهری | 📚آزادی معنوی، ص: ۱۷۳

#اللهم_عجل_لولیک_الفرج

『مُجٰـ♡ـاهِدِ دَمِشْقْ』
🌸꙱❥•[ @mojahede_dameshgh ]• ♥️⃟🖇
2 ماه پیش
نیستۍ؟!
اما من
دارمت:)
همیشہ..🍃
جایۍ خلوت ودنج
لا بہ لاے تمامِ نداشتہ هایم!💚

#حاج_قاسم💔
2 ماه پیش
دریافت سروش پلاس