رو به راه... 👣

°•﷽•°

هنرکده ی «رو به راه» 👣

ارتباط با مدیر:
@kooh

* مسئول تبادل و تبلیغ:
@e.khaky



کانال دوم با کارکرد متفاوت:
@arj_e_ensan


#کاریکاتور

✡ «سلاحِ رسانه، واقعاً خطرناک است!»


🏡خانه ی هنر
https://splus.ir/roo_be_raah
💠⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
3 ماه پیش
✍ #نقاشی_با_خودکار



🏡خانه ی هنر
https://splus.ir/roo_be_raah
💠⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
3 ماه پیش
‌ೋღ 💖 ღೋ

🕊 ڪوچه باغ #شعر


ای زنـدگی تن و توانم هـمه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو

#مولوی


☘ هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
------------------------🌹-------------------------
3 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش دوازدهم:

یک ماه بعد از عقد، جور شد رفتیم حج عمره. سفرمان همزمان شد با ماه رمضان. برای این که بتوانیم روزه بگیریم، عمره را یک ماهه به جا آوردیم. کاروان یک دست نبود پیر و جوان و زن و مرد. ما جزو جوانترهای جمع به حساب می آمدیم. با کارهایی که محمدحسین انجام می‌داد، باز مثل گاو پیشونی سفید دیده می شدیم. از بس برایم وسواس به خرج می داد.

در مدینه گیر داده بودم که کوچه بنی هاشم را پیدا کنیم. بلد نبود، به استاد تاریخ دانشگاهمان زنگ زدم و از او سوال کردم. ایشان نشانی را دقیق ترسیم کرد. از باب جبرئیل تا بقیع و قشنگ توضیح داد که حد و حریم کوچه از کجا تا کجاست. هر وقت می‌رفتیم عرب ها آن جا خوابیده یا نشسته بودند. زیاد روضه می خواند. گاهی وسط روضه ها
شرطه های سعودی می‌آمدند و اعتراض می‌کردند. کتاب دستش نمی گرفت، از حفظ می خواند. هر وقت مأموران سعودی مزاحم می شدند، وسط روضه می‌گفت:
« بر پدر همه تون لعنت!»

چند بار هم در مسجد الحرام نزدیک بود دستگیرش کنند. با وهابی ها کَل کَل می کرد خوشم می آمد این ها از رو بروند. از طرفی می دانستم اگر نصیحتش بکنم که بی خیال این ها بشو، تأثیری ندارد.

دوتایی بار اولمان بود می‌رفتیم مکه. می دانستم اولین بار که نگاهمان به خانه کعبه بیفتد سه حاجت شرعی ما برآورده می‌شود. همان استاد تاریخ گفت:
«قبل از دیدن خانه کعبه اول سجده کنید. بعد که تقاضای خودتان را از خدا خواستید سر از سجده بردارید»
زودتر از من سرش را آورد بالا. به من گفت:
«توی سجده باش! بگو خدایا من و کل زندگی و همه چیزم رو خرج خودت کن، خرج امام حسین (علیه السلام) کن.»

وقتی نگاهم به خانه ی کعبه افتاد گفت:
«ببین خدا هم مشکی پوش حسینه!»
خیلی منقلب شدم. حرف هایش آدم را به هم می ریخت. کل طواف را با زمزمه روضه انجام می‌داد، طوری که بقیه به هوای روضه هایش می سوختند.

در سعیِ صفا و مروه دعاها که تمام می شد روضه می خواند، دعای جوشن کبیر می خواند یا مناجات حضرت امیر (علیه السلام) و من همراهی اش می‌کردم.

بهش گفتم:
«باید بگیم خوش به حال هاجر! اون قدر که رفتی و اومدی بالأخره آب برای اسماعیلت پیدا شد، کاش برای رباب هم آب پیدا می شد!»
انگار آتشش زدم بلند بلند شروع کرد به گریه کردن.

موقعی که برای غار حرا از کوه می رفتیم بالا خسته شدم، نیمه‌های راه بریده بودم و دم به دقیقه می‌نشستم. شروع کرد مسخره کردن که:
«چه زود پیر شدی! تنبلی می کنی؟»
بهش گفتم:
«من با پای خودم می آم، هر وقتم بخوام می شینم. بمیرم برای اسرای کربلا، مردان نامحرم بهشون می خندیدن!»
بد با دلش بازی کردم. نشست سرش را زیر انداخت و روضه خوانی اش گل کرد.

در طواف، دست هایش را برایم سپر می کرد که به کسی نخورم. با آب و تاب دور و برم را خالی می‌کرد تا بتوانم «حجر الاسود» را ببوسم.

کمک دست بقیه هم بود خیلی‌ به زوار سالمند کمک می‌کرد. مادر شهیدی با دخترش آمده بود طواف و کارهای دیگر برایش مشکل بود. دخترش توانایی بعضی کارها را نداشت خیلی هوایشان را داشت. از کمک برای انجام طواف گرفته تا عکس گرفتن از مادر و دختر.

یک بار وسط طواف مستحبی، شک کردم چرا همه دارند ما را نگاه می کنند. مگر ظاهر یا پوششمان اشکالی دارد؟ یکی از خانم‌های داخل کاروان بعد از غذا، من را کشید کنار و گفت:
«صدقه بذار کنار. این جا بین خانما صحبت از تو و شوهرته که مثل پروانه دورت می چرخه!»
از این نصیحت های مادرانه کرد خندید و گفت:
«این که می گن خدا در و تخته رو به هم جفت می کنه نمونه ش شمایین!»

دائم با دوربینش چیلیک چیلیک عکس می گرفت بهش اعتراض می‌کردم:
«اومدی زیارت یا عکس بگیری؟»

یک انگشتر عقیق مستطیل شکل هم داشت که روی آن حک شده بود:
«یا زهرا»
در مکه هدیه داد به شیعه ای یمنی. وقتی رفتیم مکه، گفت:
«دیگه دوست ندارم بیام! باشه تا از دست سعودی‌ها آزاد بشه!»

کلا نه تنها مکه یا جاهای دیگر، در خانه هم کاری می‌کرد که وصل شود به اهل بیت (علیه السلام) خاصه امام حسین (علیه السلام) یکی از چیزهایی که باعث شد از تنفر به بی‌تفاوتی برسم و بعد بهش عشق و علاقه پیدا کنم، همین کارهایش بود. دیدم دیوانه وار هیئتی است. همه دوست دارند در هیئت شرکت کنند، ولی این که چه قدر مایه بگذارند، مهم است.


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر


https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
3 ماه پیش
✍🏼 #خوش_نویسی

✋یا حسین مظلوم


🏡خانه ی هنر
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
3 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش یازدهم:

سر جلسه ی امتحان، بچه‌ها با چشم و ابرو به من تبریک می گفتند. صبرشان نبود بیایم بیرون تا ببینند با چه کسی ازدواج کرده ام. جیغی کشیدند شبیه همان جیغ خودم وقتی که خانم ابویی گفت:
« محمدخانی آمده خواستگاریت!» گفتند:
«ما را دست انداختی!»

هر چه قسم و آیه خوردم، باورشان نشد. به من زنگ زد آمده بود نزدیک دانشگاه. پشت سرم آمدند که ببینند راست می‌گویم یا شوخی می کنم. نزدیک در دانشگاه گفتم:
« ایناها! باور کردین؟ اون جا منتظرمه!»
گفتند:
«نه تا سوار موتورش نشی باور نمی کنیم!»

وقتی نشستم پشت سرش، پرسید:
«این همه لشکر کشی برای چیه؟»

همین طور که به چشم های بابا قوری بچه ها می خندیدم گفتم:
«اومدن ببینن واقعا تو شوهرمی یا نه!»

البته آن موتور تریل معروفش را نداشت کلاً آن موتور وقف هیئت بود. عاشق موتورسواری بودم. ولی بلد نبودم چه طور باید با حجاب کامل بنشینم روی موتور.
خانم های هیئت یادم دادند. راستش تا قبل از ازدواج سوار نشده بودم. چند بار با اصرار، دایی ام را مجبور کرده بودم که من را بنشاند ترک موتور همین.

با هم رفتیم خانه دانشجویی اش در یک زیر زمین که باور نمی‌کردی خانه دانشجویی باشد، بیشتر به حسینیه ا‌ی نقلی شبیه بود. ولی از حق نگذریم، خیلی کثیف بود آن قدر آن جا هیئت گرفته بودند و غذا پخته بودند که از در و دیوارش لکه و چرک می بارید. تازه می گفت‌:
« به خاطر تو این جا رو تمیز کرده م.»

گوشه ی یکی از اتاق ها، یک عالمه جوراب تلنبار شده بود. معلوم نبود کدام لنگه برای کدام است، فکر کنم اشتراکی می پوشیدند. اتاق ها پر بود از کتیبه های محرم و عکس شهدا. از این کارش خوشم آمد.

بابت شکل و شمایل و متن کارت عروسی خیلی بالا و پایین کرد. خیلی از کارت ها را دیدیم پسندش نمی‌شد. نهایتاً رسید به جمله از حضرت آقا با دست خط خودشان.

«بسم الله الرحمن الرحیم
همسری شما جوانان عزیزم را که پیوند دل ها و جسم ها و سرنوشت هاست، صمیمانه به همه شما فرزندان عزیزم تبریک می‌گویم.» «سید علی خامنه ای»

دستخط را دانلود کرد و ریخت روی گوشی. انتخابمان برای مغازه دار جالب بود. گفت:
«من به رهبر ارادت دارم، ولی تا به حال ندیدم کسی خط ایشون رو داخل کارت عروسیش چاپ کنه!»
از طرفی هم پافشاری می‌کرد که نمی‌شود از متن های حاضر، یکی را انتخاب کنیم. محمدحسین در این کارها سر رشته داشت به طرف قبولاند که می‌شود در فتوشاپ این کارت را با این مشخصات، طراحی و چاپ کرد.

قضاوت دیگران هم درباره کارت متفاوت بود. بعضی‌ها می‌گفتند قشنگ است، بعضی ها هم خوششان نیامد. نمی‌دانم کسی بعد از ما از این نوع کارت استفاده کرد یا نه، ولی بابش باز شد تا چند نفر از بچه های فامیل، عقدشان را داخل امامزاده برگزار کنند.

از همان اول با اسباب و اثاثیه زیاد موافق نبود. می‌گفت:
«این همه تیر و تخته به چه کارمون می آد؟»
از هر دری سخن گفتم و چند تا منبر رفتم برایش تا راضی اش کنم. موقع خرید حلقه ، پایش را کرده بود در یک کفش که به جایش انگشتر عقیق بخریم باز باید میز مذاکره تشکیل می‌دادیم و آقا رو قانع می کردیم. بهش گفتم:
« انگشتر عقیق باشه برای بعد، الآن باید حلقه بخریم!»
حلقه را خرید، ولی اولین بار که رفتیم مشهد، انگشتر عقیقی را انتخاب کرد و دادیم همان جا برایش ساختند.

کاری به رسم و رسوم نداشت. هر چه دلش می گفت همان راه را می رفت. از حرکات و سکنات خانواده اش کاملا مشخص بود هنوز در حیرت اند که آیا این آدم همان محمد‌حسینی است که هزار رقم شرط و شروط داشت؟

روزی موقع خرید جهیزیه خانم فروشنده به عکس صفحه ی گوشی ام اشاره کرد و پرسید:
«این عکس کدام ‌شهیده؟»
خندیدم که «هنوز شهید نشده، شوهرمه»

کم کم با رفت و آمد و بگو بخند هایش، توجه همه را جلب کرد. آدم یخی نبود سریع با همه گرم می گرفت و سر رفاقت را باز می‌کرد. با مادربزرگ اُخت شد و برو بیا پیدا کرد. چند وقت یک بار یکی دو شب خانه اش می ماندیم. با آن خانه انس پیدا کرده بود، خانه ای قدیمی و سقف های ضربی. زیاد می رفت به گوسفندهایش سر می‌زد.

طوری شده بود که خیلی از جوان‌های فامیل می‌آمدند پیشش برای مشاوره ازدواج. بعضی هایشان می خندیدند که
«زیر لیسانس حرف بزن بفهمیم چی می گی!»

دختر خاله ام می‌گفت:
«الان داره خودش را رحیم پور ازغدی می بینه!»
من هم مسخره اش می کردم:
«ازغدی رو می شناسی؟ ایشون محمد حسین شونه!»
خدایی قلمبه سلمبه حرف می زد، ولی آخر حرف‌هایش به این می رسید که «طرف به دلت نشسته یا نه؟» زیاد هم از ازدواج خودمان مثال می زد.


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان


🏡خانه ی هنر


https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
3 ماه پیش
#پویانمایی «سقا»

🎤مداحی: حاج محمود کریمی



💠 هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش دهم:

همیشه در فضای مراسم عقد، کف زدن و کِل کشیدن و این ها را دیده بودم. رفقای آقای محمد حسین زیارت عاشورا خواندند و مراسم وصل به هیئت و روضه شد. آنها هم بعد از روضه مسخره بازیشان سر جایش بود.

شروع کردند به خواندن شعر «رفتند یاران چابک سواران...»

چشمش برق می زد گفت:
« تو همونی که دلم می خواست، کاش منم همونی شم که تو دلت می خواد!» مدام زیر لب می گفت:
«شُکر که جور شد. شکر که همونی که می خواستم شد، شکر که همه چی طبق میلم جلو می ره. شکر!»

موقع امضای سند ازدواج دستم می لرزید، مگه تمامی داشت. شنیده بودم باید خیلی امضا بزنی، ولی باورم نمی شد تا این حد. امضاها مثل هم در نمی آمد. زیر زیرکی می خندید:
«چرا دستت می لرزه؟ نگاه کن! همه امضاها کج و کوله شده!»

بعد از مراسم عقد رفتم آرایشگاه، قرار شد خودش بیاید دنبالم. دهان خانواده اش باز مانده بود که چه طور زیر بار رفته بیاید آتلیه. اصلا خوشش نمی آمد، وقتی دید من دوست دارم، کوتاه آمد. ولی وقتی آمد آن جا قصه عوض شد. سه چهار ساعت بیشتر نبود که با هم محرم شده بودیم. یخم باز نشده بود. راحت نبودم. خانم عکاس برایش جالب بود یک آدم مذهبی با آن ظاهر، این قدر مسخره بازی در می‌آورد که در عکس‌ها بخندم.

همان شب رفتیم زیارت شهدای گمنام دانشگاه آزاد. پشت فرمان بلند بلند می خواند:
« دست من و تو نیست اگر نوکرش شدیم/
خیلی حسین زحمت ما را کشیده است!»

کنار قبور شهدا شروع کرد به خواندن زیارت عاشورا و دعای توسل. یاد روزهایی افتادم که با بچه‌ها می آمدیم این جا و او همیشه ی خدا این جا پلاس بود. بودنش بساط شوخی را فراهم می‌کرد که «این باز اومده سراغ ارث پدرش!»

سفره ی خاطراتش را باز کرد که به این شهدا متوسل شده یکی را پیدا کنند که پای کارش باشد. حتی آمده و از آنها خواسته بتواند راضی ام کند به ازدواج. می گفت قبل از این که قضیه ی ازدواجمان مطرح شود، خیلی از دوستانم می آمدند درباره ی من از او مشورت می خواستند. حتی به او گفته بودند که برایشان از من خواستگاری کند. غش غش می خندید که
«اگر می گفتم دختر مناسبی نیست ، بعدا به خودم می گفتن پس چرا خودت گرفتیش؟ اگه هم می گفتم برای خودم می خوام که معلوم نبود تو بله بگی!» حتی گفت:
« اگه اسلام دست و پام رو نبسته بود، دلم می خواست شما رو یه کتک مفصل بزنم!»
آن کَل کَل های قبل از ازدواج، تبدیل شدن به شوخی و بذله گویی. آن شب، هر چه شهید گمنام در شهر بود، زیارت کردیم.

فردای روز عقد رفتیم خانه ی خاله ی مادرش. آن جا هم سرِ ماجرا وصل می شد به شهادت. همسر شهید بود، شهید موحدین.

روز بعد از عقد نرفتم امتحان بدهم. محمدحسین هم ظهرش امتحان داشت. با اعتماد به نفس، درس نخوانده رفت سر جلسه. قبل از امتحان نشسته بود پای یکی از رفقایش که درس را در ده دقیقه برایش بگوید. جالب این که آن درس را قبول شد. قبل از امتحان زنگ زد که
«دارم می آم ببینمت!»
گفتم:
« برو امتحان بده که خراب نشه!»
خندید که:
«اتفاقاً می آم که امتحانم خراب نشه!»

آمد. گوشه ی حیاط ایستاد، چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم. دوباره این جمله را تکرار کرد:
«تو همونی که دلم خواست، کاش منم همونی بشم که تو دلت می خواد !»
رفت که بعد از امتحان، زود برگردد.

تولدش روز بعد از عقدمان بود. هدیه خریده بودم: پیراهن، کمربند، ادکلن. نمی‌دانم چه قدر شد، ولی به خاطر دارم چون می‌خواستم خیلی مایه بگذارم، همه را مارک دار خریدم و جیبم خالی شد. بعد از نهار با کیک و چند تا شمع رفتم داخل اتاق. شوکه شد. خندید:
«تولد منه؟ تولد تو؟ اصلا کی به کیه؟»
وقتی کادو را بهش دادم گفت:
« چرا سه تا؟»
خندیدم که «دوست داشتم!»
نگاهی به مارک پیراهنش انداخت و طوری که توی ذوقم نزده باشد، به شوخی گفت:
«اگر ساده ترم می خریدی، به جایی بر نمی‌خورد!»
یک پیس از ادکلن را زد کف دستش. معلوم بود خیلی از بویش خوشش آمده:
«لازم نکرده فرانسوی باشه. مهم اینه که خوشبو باشه!»
برای کمربند چرم دو رو هم حرفی نزد. آخر سر خندید که
«بهتر نبود خشکه حساب می کردی می دادم هیئت؟»


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان


🏡خانه ی هنر


https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
4 ماه پیش
#نماهنگ

💠 ڪوتاهترین راه رسیدن به «الله»


☘ هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
4 ماه پیش
✍ #خط_خودکاری

🏡خانه ی هنر

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش نهم:

مسئول اعتکاف دانش آموزی یزد بود. قرار شد بعد از ایام البیض برویم کنار معراج شهدای گمنام دانشگاه، عقد کنیم. رفته بود پیش حاج آقا آیت‌اللهی که بیاید برای خواندن خطبه عقد. ایشان گفته بودند:
«بروید امامزاده جعفر یزد.»

خانواده ها به این تصمیم رسیده بودند که دو تا مراسم مفصل در سالن بگیرند: یکی یزد، یکی تهران. مخالفت کرد گفت:
«باید یکی را ساده بگیریم.»

اصلا راضی نشد من را انداخت جلو که بزرگترها را راضی کنم. چون من هم با او موافق بودم زور خودم را زدم تا آخر به خواسته اش رسید.

شب تا صبح خوابم نبرد دور حیاط راه می رفتم. تمام صحنه ها مثل فیلم در ذهنم رد می شد همه آن منت کشی هایش. از آقای قرائتی شنیده بودم:
«۵۰ درصد ازدواج تحقیقه، ۵۰ درصد توسل. نمی شه به تحقیق امید داشت، ولی می‌توان به توسل دل بست.»

با این که به دلم نشسته بود ولی باز دلهره داشتم متوسل شدم. زنگ زدم به حرم امام رضا (علیه السلام) همان که خیرم کرده بود برایش. چشمانم را بستم با نوای صلوات خاصه خودم را پای ضریح می دیدم. در بین همهمه ی زائران حرفم را دخیل بستم به ضریح:
« ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا/
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده»

همه را سپردم به امام «علیه السلام».

رفتم اتاقم با هدیه هایش ور رفتم:کفن شهید گمنام، پلاک شهید. صدای اذان مسجد بلند شد مادرم سر کشید داخل اتاق و گفت:
«نخوابیدی؟ برو یه سوره قرآن بخون!»
ساعت ۶ و نیم صبح خاله ام آمد. با مادرم وسایل سفره عقد را جمع می‌کردند. نشسته بودم و بِرّوبِر نگاهشان می کردم. با خودم گفتم:
« یعنی همه اینا داره جدی می شه؟» خاله‌ام غرولندی کرد که:
«کمک نمی کنی حداقل پاشو لباست رو بپوش!»
همه عجله داشتند که باید زودتر عقد خوانده شود تا به شلوغی امامزاده نخوریم.

وقتی با کت و شلوار دیدمش پقی زدم زیر خنده. هیچ کس باور نمی کرد، این آدم تن به کت و شلوار بدهد. از بس ذوق مرگ بود، خنده ام گرفت. به شوخی بهش گفتم:
«شما کت و شلوار پوشیدی یا کت و شلوار شما را پوشیده؟»
در همه عمرش فقط دو بار با کت و شلوار دیدمش: یک بار برای مراسم عقد، یک بار هم برای عروسی.

همسایه و دوست و آشنا با تعجب می پرسیدند:
«حالا چرا امامزاده؟»
نداشتیم بین فک و فامیل کسی که این قدر ساده دخترش را بفرستد خانه ی بخت.

سفره عقد ساده ای انداختیم، وسایل صبحانه را با کمی نان و پنیر و سبزی و گردو و شیرینی یزدی گذاشتیم داخل سفره. خیلی خوشحال بودم قسمت شد قرآن و جانماز هدیه ی حضرت آقا را بگذارم داخل سفره ی عقد.

سال ۱۳۸۶ که حضرت آقا آمده بودند یزد، متنی بدون اسم برای ایشان نوشته بودم. چند وقت بعد از دفتر ایشان زنگ زدند منزلمان که:
« نویسنده این متن زنه یا مرد؟»
مادرم گفت:« دخترم نوشته!»
یکی دو هفته گذشت که دیدیم پستچی بسته ای آورده است.

آقای آیت‌اللهی خطبه ی عقد مفصلی خواندند با تمام آداب و جزئیات. فامیل می‌گفتند:
«ما تا حالا این طور خطبه ای ندیده بودیم!»
حالا در این هیر و ویر پیله کرده بود که برای شهادتش دعا کنم. گفت:
«این جا جایی که دعا مستجاب می شه!»

هر چه می خواستم بهش بفهمانم ول کن، این قدر روی این مطلب پا فشاری نکن، راه نمی‌داد. و هی می گفت:
«تو سبب شهادت منی، من این رو با ارباب عهد بستم، مطمئنم که شهید می شم!»

فامیل که از ابتدای امر کاملا گیج بودند. آن از ریخت و قیافه داماد، این هم از مکان خطبه عقد. آن ها آدمی با این ‌همه ریش را جز در لباس روحانیت ندیده بودند. بعضی‌ها که فکر می‌کردند طلبه است. با توجه به اوضاع مالی پدرم خواستگارهای پول داری داشتم که همه دست به سر کرده بودم. حالا برای همه سؤال شده بود. مرجان به چه چیز این آدم دل خوش کرده که «بله» گفته است. عده ای هم با مکان ازدواجمان کنار می‌آمدند، ولی می گفتد: مهریه ش را کجای دلمون بذاریم. «چهارده تا سکه هم شد مهریه؟!»


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر

https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
4 ماه پیش
🖌 #نقاشی چند بُعدی «گذرِ عمر»

☘ هنرڪده

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش هشتم:

مادرش زنگ زد تا جواب بگیرد. من که از ته دل راضی بودم. پدرم هم توپ را انداخته بود در زمین خودم. مادرم گفت:
«به نظرم بهتره چند جلسه ی دیگه با هم صحبت کنن!»
کور از خدا چه می‌خواهد، دو چشم بینا!

قارقار صدای موتورش در کوچه مان پیچید. سر همان ساعتی که گفته بود رسید، چهار بعد از ظهر یکی از روزهای اردیبهشت. نمی‌توانم آن دست گل را چه طور با موتور این قدر سالم رسانده بود. مادرم به دایی ام زنگ زد که بیاید سبک سنگینش کند.

تا وارد اتاق شد پرسید:
«دایی تون نظامیه!»
گفتم: «از کجا می دونین؟»
خندید که «از کفشش حدس زدم!»
برایم جالب بود که حواسش به کفش‌های دم در هم بود. چندین مرتبه ذکر خیر پدر را کشید وسط برای این که صادقانه سیر تا پیاز زندگیش را برای او گفته بود. یادم نیست از کجا شروع شد که بحث کشید به مهریه. پرسید:
«نظرتون چیه؟»
گفتم: «همون که حضرت آقا می گن»
بال در آورد قهقهه زد:
«یعنی چهارده تا سکه!»
از زیر چادر سرم را تکان دادم که یعنی بله!
می خواست دلیلم را بداند.
گفتم: «مهریه خوشبختی نمی آره!»
حدیث هم برایش خواندم:
«بهترین زنان امت من زنی است که مهریه ی او از دیگران کمتر باشد!»
این دفعه من منبر رفته بودم.

دلش نمی آمد صحبتمان تمام شود حس کردم زور می زند سر بحث جدیدی باز کند. سه تا نامه جدید نوشته بود برایم
گرفت جلویم و گفت:
«راستی سرم بره هیئتم ترک نمی شه!»

ته دلم ذوق کردم نمی دانم او هم از چهره ام فهمید یا نه، چون دنبال این طور آدمی می گشتم.

حس می‌کردم حرف دیگری هم دارد. انگار مزه مزه می کرد. گفت:
«دنبال پایه می‌گشتم باید پایه م باشید نه ترمز! زن اگه حسینی باشه ، شوهرش زهیر می شه!»
بعد هم نقل قولی از شهید سید مجتبی علمدار به میان آورد:
«هر کس را که دوست داری باید برایش آرزوی شهادت کنی!»


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر

https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
4 ماه پیش
🎨 #نقاشی

▪️شهادت حضرت علی اصغر (درود خداوند بر ایشان)

🏡خانه ی هنر
⇨💠 https://splus.ir/roo_be_raah
4 ماه پیش
#نماهنگ

💠 مهـدی بیا مهـدی بیا!

🤲 اللّٰھـُــم ؏جـــِّل لِوَلـیڪَ الفــَرَجـْــ


☘ هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
4 ماه پیش
🎨 #نقاشی

«ای حرمت ملجأ درماندگان!»

🖌 اثر: «علی بحرینی»


☘ هنرڪده

⇨🌸 https://splus.ir/roo_be_raah
🌸⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش هفتم:

با همان هدیه ها جادویم کرد: تکه ای از کفن شهید گمنام که خودش تفحص کرده بود. پلاک شهید، مهر و تسبیح تربت با کلی خرت و پرت های دیگر که از لبنان و سوریه خریده بود.

مطمئن شده بود که جوابم مثبت است. تیر خلاص را زد. صدایش را پایین‌تر آورد و گفت:
«دو تا نامه نوشتم براتون: یکی توی حرم امام رضا «علیه السلام» یکی هم کنار شهدای گمنام بهشت زهرا !» برگه ها را گذاشت جلوی رویم، کاغذ کوچکی هم گذاشت روی آن ها، درشت نوشته بود. از همان جا خواندم ؛ زبانم قفل شد:

«تو مرجانی، تو در جانی، تو مروارید غلتانی
اگر قلبم صدف باشد میان آن تو پنهانی»

انگار در این عالم نبود، سرخوش! مادر و خاله ام آمدند و به او گفتند:
«هیچ کاری توی خونه بلد نیست، اصلا دور گاز پیداش نمی شه. یه پوست تخمه جا به جا نمی کنه! خیلی ناز نازیه!» خندید و گفت:
« من فکر کردم چه مسئله ی مهمی می‌خواین بگین، اینا که مهم نیست!»

حرفی نمانده بود. سه چهار ساعتی صحبت هایمان طول کشید. گیر داد که اول شما از اتاق برید بیرون. پایم خواب رفته بود و نمی‌توانستم از جایم تکان بخورم. از بس به نقطه ای خیره مانده بودم، گردنم گرفته بود و صاف نمی شد التماس می کردم:
«شما بفرمایین، من بعد از شما میام!» ول کن نبود، مرغش یک پا داشت. حرصم در آمده بود که چرا این قدر یک دندگی می‌کند. خجالت می کشیدم بگویم چرا بلند نمی‌شوم. دیدم بیرون برو نیست، دل به دریا زدم و گفتم:
«پام خواب رفته!» از سر لُغُزپرانی گفت:
«فکر می کردم عیبی دارین و قراره سر من کلاه بره!»
دلش روشن بود که این ازدواج سر می‌گیرد. نزدیک در به من گفت:
«رفتم کربلا زیر قبه به امام حسین گفتم: برام پدری کنید، فکر کنید منم علی اکبرتون! هر کاری قرار بود برای ازدواج پسرتون انجام بدید، برای من بکنید!»

دل مرا برد، به همین سادگی. پدرم گیج شده بود که به چه چیز این آدم دل خوش کردم. نه پولی، نه کاری، نه مدرکی، هیچ. تازه باید بعد از ازدواج می‌رفتم تهران. پدرم با این موضوع کنار نمی آمد. برای من هم دوری از خانواده ام خیلی سخت بود. زیاد می پرسید:
«تو همه ی اینا رو می دونی و قبول می‌کنی؟!»

کار تحقیق پدرم کلید خورد. بهش زنگ زد:
«سه نفر رو معرفی کن تا اگه سوالی داشتم از اونا بپرسم!»
شماره و نشانی دو نفر روحانی و یکی از رفقای دانشگاهش را داده بود. وقتی پدرم با آن ها صحبت کرد، کمی آرام و قرار گرفت. نه که خوشش نیامده باشد، برای آینده ی زندگیمان نگران بود. برای دختر نازک نارنجی اش. حتی دفعه ی اول که او را دید گفت:
« این چه قدر مظلومه!»
باز یاد حرف بچه ها افتادم، حرفشان توی گوشم زنگ می زد:
شبیه شهدا، مظلوم.

یاد حس و حالم قبل از این روزها افتادم. محمد حسینی که امروز می دیدم، اصلا شبیه آن برداشت هایم نبود. برای من هم همان شده بود که همه می گفتند. پدرم کمی که خاطر جمع شد، به محمد حسین زنگ زد که:
«می‌خواهم ببینمت!»
قرار و مدار گذاشتند که برویم دنبالش. هنوز در خانه ی دانشجویی اش زندگی می کرد. من هم با پدر و مادرم رفتم. خندان سوار ماشین شد. برایم جالب بود که ذره ای اظهار خجالت و کم رویی در صورتش نمی دیدم. پدرم از یزد راه افتاد سمت روستایمان، اسلامیه، سیر تا پیاز زندگی اش را گفت:
از کودکی اش تا ازدواج با مادرم و اوضاع فعلی اش. بعد هم کف دستش را گرفت طرف محمدحسین و گفت:
«همه زندگیم همینه، گذاشتم جلوت. کسی که می خواد دوماد خونه ی من بشه، فرزند خونه ی منه و باید همه چیز این زندگی رو بدونه!»
او هم کف دستش را نشان داد و گفت:
«منم با شما رو راستم!»

تا اسلامیه از خودش و پدر و مادرش تعریف کرد، حتی وضعیت مالی اش را شفاف بیان کرد. دوباره قضیه ی موتور تریل را که تمام دارایی اش بود گفت. خیلی هم زود با پدر مادرم پسر خاله شد!

موقع برگشت به پیشنهاد پدرم‌ رفتیم امامزاده جعفر «علیه السلام» یادم هست بعضی از حرف‌ها را که می‌زد، پدرم بر می گشت عقب ماشین را نگاه می‌کرد. از او می پرسید:
«این حرفا رو به مرجان هم گفتی؟»
گفت:
«بله»
در جلسه ی خواستگاری همه را به من گفته بود.


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر


https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
4 ماه پیش
🪐 #نقاشی_خداوند

«تصاویری از سطح سیاره ‌ی مشتری»

☘ هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
4 ماه پیش
✍ #خط_خودکاری


☘ هنرڪده

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش ششم:

از بس هول کرده بودم، فقط با ناخن هایم بازی می‌کردم... می لرزیدم. خیلی خوشحال بود. به وسایل اتاقم نگاه می کرد. خوب شد عروسک پشمالو و عکس هایم را جمع کرده بودم فقط مانده بود قاب عکس چهار سالگی ام. اتاق را گز می کرد، انگار روی مغزم رژه می رفت. جلوی همان قاب عکس ایستاد و خندید چه در ذهنش می چرخید نمی‌دانم!

نشست رو به رویم خندید و گفت:
«دیدید آخر به دلتون نشستم!»
زبانم بند آمده بود. من که همیشه حاضر جواب بودم و پنج تا روی حرفش می‌گذاشتم و تحویلش می دادم، حالا انگار لال شده بودم. خودش جواب خودش را داد:
«رفتم مشهد، یه دهه متوسل شدم. گفتم حالا که بله نمی گید، امام رضا از توی دلم بیرونتون کنه، پاکِ پاک که دیگه به یادتون نیفتم. نشسته بودم گوشه رواق که سخنران گفت:
«این جا جاییه که می تونن چیزی رو که خیر نیست، خیر کنن و بهتون بدن. نظرم عوض شد. دو دهه دیگه دخیل بستم که برام خیر بشید!»

نفسم بند اومده بود، قلبم تند تند می زد و سرم داغ شده بود. توی دلم حال عجیبی داشتم حالا فهمیدم الکی نبود که یک دفعه نظرم عوض شد. انگار دست امام «علیه السلام» بود و دل من.

از نوزده سالگی اش گفت که قصد ازدواج داشته و دنبال گزینه مناسب بوده. دقیقا جمله اش این بود:
«راست کارم نبودن، گیرو گور داشتن!» گفتم:
«از کجا معلوم من به درد تون بخورم؟»
خندید و گفت:
« توی این سال‌ها شما رو خوب شناختم!»
یکی از چیزهایی که نظرش را جلب کرده بود، کتاب‌هایی بوده که دیده و شنیده بود می‌خوانم. همان کتاب های پالتویی روایت فتح، خاطرات همسران شهدا.

می‌گفت:
«خوشم میاد شما این کتابا رو نخوندین بلکه خوردین!»
فهمیدم خودش هم دستی بر آتش دارد. می گفت:
«وقتی این کتابا رو می خوندم، واقعا به حال اونا غبطه می خوردم که اگه پنج سال، ده سال یا حتی یه لحظه با هم زندگی کردن، واقع زندگی ‌کردن! اینا خیلی کم دیده می شه، نایابه!»

من هم وقتی آنها را می‌خواندم، به همین رسیده بودم که اگه الان سختی می‌کشند ولی حلاوتی که آن ها چشیده اند، خیلی ها نچشیده اند. این جمله را هم ضمیمه اش کرد که:
«اگه همین امشب جنگ بشه، منم می رم، مثل وهب!» می خواستم کم نیاورم گفتم:
«خب منم میام!»

منبر کاملی رفت. مثل آخوندها؛ از دانشگاه و مسائل جامعه گرفته تا اهداف زندگیش. از خواستگاری هایش گفت؛ این که کجاها رفته و هر کدام را چه کسی معرفی کرده، حتی چیزهایی که به آن ها گفته بود.
گفتم:
«من نیازی نمی‌بینم اینها را بشنوم!»
گفت:
«اتفاقاً باید بدونین تا بتونین خوب تصمیم بگیرین!»
گفت:
« از وقتی شما به دلم نشستین، به خاطر اصرار خانواده بقیه خواستگاریا رو صوری می رفتم. تا بهونه ای پیدا کنم یا بهونه ای بدم دست طرف!»
می خندید که:
«چون اکثر دخترا از ریش بلند خوششون نمی آد این شکلی می رفتم اگر کسی هم پیدا می‌شد که خوشش می اومد و می پرسید که آیا ریشاتون رو درست و مرتب می کنین، می گفتم نه من همین ریختی می چرخم!»

از قبل به مادرم گفته بودم که من پذیرایی نمی کنم. مادرم در زد و چای و میوه آورد و گفت:
«حرفتون که تموم شد کارتون دارم!»
از بس دلشوره داشتم، دست و دلم به هیچ چیز نمی رفت.

یک ریز حرف می زد و لابه لاش میوه پوست می‌کند و می‌خورد گاهی با خنده به من تعارف می کرد:
« خونه خودتونه، بفرمایین!»
زیاد سوال می پرسید. بعضی هایش سخت بود و بعضی هم خنده دار.

او که انگار از اول بله را شنیده ، شروع کرد از آینده ی شغلی اش حرف زد. گفت دوست دارد برود سپاه، فقط هم سپاه قدس. روی گزینه های بعدی فکر کرده بود ؛ طلبگی یا معلمی. هنوز دانشجو بود. خندید و گفت که از دار دنیا فقط یک موتور تریل دارد آن هم پلیس از رفیقش گرفته و فعلا توقیف شده است.

پر رو پر رو گفت:
«اسم بچه هامونم انتخاب کردم: امیرحسین، امیرعباس، زینب و زهرا.» انگار کتری آب جوش ریختند روی سرم. کسی نبود بهش بگوید:
«هنوز نه به باره نه به داره!»
یکی یکی در جیب های کتش دست می کرد. یاد چراغ جادو افتادم هر چه بیرون می آورد ، تمامی نداشت.


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان


🏡خانه ی هنر

https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅═══✼🍃🌷🍃✼═══┅┄
4 ماه پیش
دریافت سروش پلاس