رو به راه... 👣

°•﷽•°

هنرکده ی «رو به راه» 👣

ارتباط با مدیر:
@kooh

* مسئول تبادل و تبلیغ:
@e.khaky



کانال دوم با کارکرد متفاوت:
@arj_e_ensan


📆 به فراخور ۲۶ مرداد ماه سالروز ورود آزدگان به وطن

🔸«عباس فلاحتی» از آزادگان مازندرانی است که حدود ۱۰ سال از عمر با برکت خود را در اردوگاه های اسرای ایرانی در عراق سپری کرده است.

🎨 نقاشی های او حاصل سال ها حضور در اسارت است. او آن چه را که دیده به بهترین شکل به تصویر کشیده است.


🏡خانه ی هنر

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
3 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش بیستم:

یک روز رفتیم بعلبک. اول مزار دختر امام حسین (علیه السلام) را زیارت کردیم، ‌حضرت خولة بنت الحسین (علیه السلام). اولین بار بود می‌شنیدم امام حسین (علیه السلام) چنین دختری هم داشته اند. محمد حسین ماجرایش را تعریف کرد که:
«وقتی کاروان اسرای کربلا به این شهر می رسن، دختر امام حسین (علیه السلام) در این مکان شهید می شه. امام سجاد (علیه السلام) ایشون را در این جا دفن می کنن و عصاشون رو برای نشونه، در زمین فرو می‌کنن!»
از معجزات آن جا همین بوده که آن عصا تبدیل می شود به درخت و آن درخت هنوز کنار مقبره است که زائران به آن دخیل می بندند.

نمی‌دانم از کجا با متولی آن جا آشنا بود. رفت خوش و بش کرد و بعد آمد که:
«بیا بریم روی پشت بوم!»
رفتیم آن بالا و عکس گرفتیم. می خندید و می گفت:
«ما که تکلیفمون رو انجام دادیم، عکسمونم گرفتیم!»

بعد رفتیم روستای شیث نبی (علیه السلام) روستای سرسبز و قشنگی بود بالای کوه. بعد از زیارت رفتیم مقبره ی شهید سید عباس موسوی، دبیرکل حزب الله. محمدحسین می گفت:
«از بس مردم بهش علاقه داشتن براش مقبره ساختن!»
قبر زن و بچه اش هم در آن ضریح بود، با هم در یک ماشین شهید شده بودند. هلی کوپتر اسرائیلی‌ها ماشینشان را با موشک زده بود. برایم زیبا بود که خانوادگی شهید شده اند. پشت آرامگاه، به ماشین سوخته شهید هم سری زدیم.

نهار را در بعلبک خوردیم. هم من غذای لبنانی را می‌پسندیدم، هم او با ولع می‌خورد. خدا را شکر می‌کرد، بعد هم در حق آشپزش دعا کرد. آخر سر هم گفت:
«به به! عجب چیزی زدیم به بدن!»
زود می رفت دستور پخت آن غذا را می‌گرفت که بعداً در خانه بپزیم.

نماز مغرب را در مسجد رأس الحسین (علیه السلام) خواندیم. مسجد بزرگی که اُسرای کربلا شبی را در آن جا گذرانده بودند. در این مسجد مکانی به عنوان جایگاه عبادت امام سجاد (علیه السلام) مشخص شده بود، قسمتی هم به عنوان نگهداری از سر مبارک امام حسین (علیه السلام). همان جا نشست به زیارت عاشورا خواندن و لابلایش روضه هم می خواند.

«رأس تو می رود بالای نیزه ها
من زار می زنم در پای نیزه ها

آه ای ستاره ی دنباله دار من
زخمی ترین سرِ نیزه سوار من

با گریه آمدم اطراف قتلگاه
گفتی که خواهرم برگرد خیمه گاه

بعد از دقایقی دیدم که پیکرت
در خون فتاده و بر نیزه ها سرت

ای بی کفن چه با این پاره تن کنم؟
با چادرم تو را باید کفن کنم

من می روم ولی جانم کنار توست
تا سال های سال، شمع مزار توست»

بعد هم دَم گرفت:
عمه جانم، عمه جانم، عمه جانم، مهربانم
نگرانم، عمه جان قد کمانم

موقع برگشت از لبنان رفتیم سوریه. از هتل تا حرم حضرت رقیه (سلام الله علیها) راهی نبود، پیاده می رفتیم. حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) که نمی شد پیاده رفت، ماشین می‌گرفتیم. حال و هوای حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) شبیه حرم امام رضا (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) دیدم. بعد از زیارت، سرِ صبر نقطه به نقطه مکان‌ها را نشانم داد و معرفی کرد: دروازه ی ساعات، مسجد اموی، خرابه ی شام، محل سخنرانی حضرت زینب (سلام الله علیها). هرجا را هم که بلد نبود، از مسئول و اهالی مسجد اموی به عربی می پرسید و به من می گفت.

از محمد حسین سوال کردم:
«کجا به لبای امام حسین چوب خیزران می‌زدند؟»
ریخت به هم. گفت:
«من هیچ وقت این طوری نیومده بودم زیارت!»
گاهی من روضه می‌خواندم، گاهی او.

می خواستم از فضای بازار و زرق و برق های آن جا خارج شوم و خودم را ببرم آن زمان، تصویرسازی کنم در ذهنم، یک دفعه دیدیم حاج محمود کریمی در حال ورود به دروازه ساعات است. تنها بود، آستینش را به دهان گرفته بود و برای خودش روضه می خواند. حال خوشی داشت. به محمدحسین گفتم:
«برو ببین اجازه می‌ده همراهش تا حرم بریم؟»
به قول خودش: «تا آخرِ بازار ما را بازی داد!» کوتاه بود ولی پر از معنویت. به حرم که رسیدیم، احساس کردیم می‌خواهد تنها باشد، از او خداحافظی کردیم.


⏪ ادامه دارد...

………………………………………


🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر
https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
3 ماه پیش
✍ #خط_خودکاری

🏡خانه ی هنر

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
3 ماه پیش
#موسیقی_و_پویانمایی


«آمریکا خوب است!»

✍شاعر: «میلاد عرفان پور»
🎙خواننده: «مهدی سینا»



☘ هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
‌ೋღ 💖 ღೋ

🕊 ڪوچه باغ #شعر


جلوه ی بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

«حافظ»


☘ هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
------------------------🌹-------------------------
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش نوزدهم:

روزی قبل از روضه ی داخل رواق، هوس چای کردم. گفتم:
«الان اگه چای بود، چه قدر می چسبید!»
هنوز صدای روضه می آمد که یکی از خُدّام دو تا چای برایمان آورد. خیلی مزه داد. برنامه ریزی می‌کرد تا نمازها در حرم باشیم. تا حال زیارت داشت در حرم می ماند، خسته که می شد یا می فهمید من دیگر کشش ندارم، می‌گفت:
«نشستن بی خوده!»

خیلی اصرار نداشت دستش را به ضریح برساند. مراسم صحن گردی داشت. راه می افتاد در صحن ها دور حرم می چرخید، درست شبیه طواف. از صحن جامع رضوی راه می افتادیم، می‌رفتیم صحن کوثر و بعد انقلاب و آزادی و جمهوری تا می‌رسیدیم باز به صحن جامع رضوی. گاهی هم در صحن قدس یا روبروی پنجره فولاد داخل رواق ها می نشست و دعا می خواند و مناجات می کرد.

......🍀......

چند بار زنگ زدم اصفهان، جواب نداد خودش تماس گرفت. وقتی بهش گفتم پدر شدی، بال در آورد. برخلاف من که خیلی یخ برخورد کردم. گیج بودم، نه خوشحال نه ناراحت. پنجشنبه، جمعه مرخصی گرفت و زود خودش را رساند یزد. با جعبه کیک وارد شد، زنگ زد به پدر و مادرش مژده داد.

اهل بریز و بپاش که بود، چند برابر هم شد. از چیزهایی که خوشحالم می‌کرد دریغ نمی‌کرد: از خرید عطر و پاستیل و لواشک گرفته تا موتور سواری. با موتور من را می برد هیئت. حتی در تهران با موتور عمویش رفتیم بهشت زهرا. هر کس می‌شنید کلی بد و بیراه بارمان می‌کرد که «مگه دیوونه شدین؟ می خواین دستی دستی بچه تون رو به کشتن بدین؟»
حتی نقشه کشیدیم بی سرو صدا برویم قم، پدرش بو برد و مخالفت کرد.

پشت موتور می خواند و سینه می‌زد. حال و هوای شیرینی بود، دوست داشتم.

تمام چله هایی را که در کتاب ریحانه ی بهشتی آمده، پا به پای من انجام می‌داد. بهش می گفتم:
«این دستورات برای مادر بچه است!»
می گفت:
«خب منم پدرشم، جای دوری نمی ره که!»

خیلی مواظب خوردنم بود، این که هر چیزی را از دست هر کسی نخورم. اگر می فهمید مال شبهه ناکی خورده ام، زود می رفت رد مظالم می داد.

گفت:
«بیا برویم لبنان!»
می خواست هم زیارتی بروم، هم آب و هوایی عوض کنم. آن موقع هنوز داعش و این ها نبود. بار اولم بود می رفتم لبنان. او قبلاً رفته بود و همه جا را می شناخت.

هر روز پیاده می‌رفتیم روضة الشهیدین. آنجا مسقف تزیین شده و خیلی با صفا بود. بهش می گفتم:
«کاش بهشت زهرا هم اجازه می‌دادن مثل این جا هر ساعت از شبانه روز که می خواستی بری!»
شهدای آن جا را برایم معرفی کرد و توضیح داد که عماد مغنیه و پسر سید حسن نصرالله چه طور به شهادت رسیده‌اند. وقتی زنان بی‌حجاب را می‌دید، اذیت می شد. ناراحتی را درچهره اش می دیدم. در کل به چشم پاکی بین فامیل و دوست و آشنا شهره بود.

سنگ تمام گذاشت و هر چیزی که به سلیقه و مزاجم جور می‌آمد، می‌خرید. تمام ساندویچ ها و غذاهای محلیشان را امتحان کردم، حتی تمام میوه های خاص آن جا را.

رفتیم ملیتا، موزه مقاومت حزب الله لبنان. ملیتا را در لبنان با این شعار می شناسند:
«ملیتا، حکایت الاَرض ِللسّماء»؛ روایت زمین برای آسمان.
از جاده‌های کوهستانی و از کنار باغ‌های سیب رد شدیم. تصاویر شهدا، پرچم‌های حزب‌الله و خانه های مخروبه از جنگ ۳۳ روزه. محوطه ای بود شبیه پارک. از داخل راهروهای سنگ چین جلو می‌رفتیم. دو طرف ادوات نظامی، جعبه های مهمات، تانک ها و سازه ها جاسازی شده بود. از همه جالب تر، تانک های مرکاوا بود که لوله ی آن را گره زده بودند. طرف دیگر این محوطه، روی دیواری نارنجی رنگ، تصویری از یک کبوتر و یک امضا دیده می شد. گفتند نمونه ی امضای عماد مغنیه است.

به دهانه ی تونل رسیدیم، همان تونل معروفی که حزب الله در هشتاد متر زیر زمین حفاری کرده است. در راهرو، فقط من و محمد حسین می توانستیم شانه به شانه ی هم راه برویم. ارتفاعش هم به اندازه ای بود که بتوانی بایستی. عکس های زیادی از حضرت امام، حضرت آقا، سید عباس موسوی و دیگر فرماندهان مقاومت را نصب کرده بودند. محلی هم مشخص بود که سید عباس موسوی نماز می‌خوانده، مناجات حضرت علی (علیه السلام) در مسجد کوفه که از زبان خودش ضبط شده بود، پخش می شد. از تونل که بیرون آمدیم، رفتیم کنار سیم‌های خاردار. خط مرزی لبنان و اسرائیل. آن جا محمدحسین گفت:
«سخت ترین جنگ، جنگ توی جنگله!»


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر
https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
4 ماه پیش
✉ «نامه ای که زندگی رهبری را تغییر داد.»


#پویا_نمایی



☘ هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش هجدهم:

گاهی ناگهان تصمیم می گرفت، انگار می‌زد به سرش. اگر از طرف محل کار مانعی نداشت بی هوا می رفتیم مشهد.
یادم هست ایام تعطیلی بود، باروبنه بسته بودیم برویم یزد آن زمان هنوز خانواده‌ام نیامده بودند تهران. خانه خواهرش بودم، زنگ زد:
«الان بلیت گرفتم بریم مشهد!»
من هم از خدا خواسته: «کجا بهتر از مشهد؟»

ولی راستش تا قبل از ازدواج هیچ وقت مشهد این شکلی نرفته بودم: ناگهانی، بدون رزرو هتل، ولی وقتی رفتم خوشم آمد. انگار همه چیز دست خود امام (علیه السلام) بود، خودش همه چیز را خیلی بهتر از ما مدیریت می کرد.

داخل صحن کفش هایش را درآورد. توجیهش این بود که «وقتی حضرت موسی (علیه السلام) به وادی طور نزدیک می شد، خدا بهش گفت:
{فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ} : کفش هایت را در بیاور!

صحن امام رضا (علیه السلام) را وادی طور می پنداشت. وارد صحن که می شد بعد از سلام و اذن دخول گوشه ای می ایستاد با امام رضا (علیه السلام) حرف می‌زد جلوتر که می رفت، وصل روضه و مداحی می شد.

محفل روضه ای بود در گوشه‌ای از حرم، بین صحن گوهرشاد و جمهوری. به گمانم داخل بست شیخ بهایی، معروف بود به «اتاق اشک». آن اتاق شاید به زور با دو سه قالی سه در چهار فرش شده بود. غلغله می شد. نمی‌دانم چه طور این همه آدم آن داخل جا می شدند. فقط آقایون را راه می‌دادند و می‌گفت روضه ی خواص است. عده ای محدود، آن هم بچه هیئتی ها خبر داشتند که ظهرها این جا روضه برپاست. اگر می‌خواستند به روضه برسند، باید نماز شکسته ظهر و عصرشان را با نماز ظهر حرم می خواندند، این طوری شاید جا می شدند. از وقتی در باز می‌شد تا حاج محمود، خادم آنجا، در را می بست، شاید سه چهار دقیقه بیشتر طول نمی کشید. خیلی ها پشت در می ماندند. بنده ی خدا به زور در را می‌بست. چند دفعه کمی دورتر، اشتیاق این جماعت را نظاره می‌کردم که چه طور دوان دوان خودشان را می‌رساندند. بهش گفتم:
«چرا فقط مردا رو راه می‌دن؟ منم می خوام بیام!»

ظاهراً با حاج محمود سر و سرّی داشت. رفت و با او صحبت کرد نمی‌دانم چه طور راضی اش کرده بود. می گفتند تا آن موقع پای هیچ زنی به آنجا باز نشده، قرار شد زودتر از آقایان تا، کسی متوجه نشده بروم داخل. فردا ظهر طبق قرار رفتیم و وارد شدم. اتاق روح داشت، می خواستی همان وسط بنشینی و زار زار گریه کنی. برای چه، نمی دانم! معنویت موج می زد. می گفتند چندین سال، ظهر تا ظهر در چوبی این اتاق باز می شود، تعدادی می‌آیند روضه می خواندند و اشکی می ریزند و می‌روند. در قفل می شد تا فردا. حتی حاج محمود مستمعان را زود بیرون می‌کرد که فرصتی برای شوخی و شاید غیبت و تهمت و گناه پیش نیاید.

انتهای اتاق دری باز می شد که آن جا را آشپزخانه کرده بود. به زور دو نفر می ایستادند پای سماور و بعد از روضه چای می‌دادند. به نظرم همه کاره ی آن جا همان حاج محمود بود. از من قول گرفت به هیچ کس نگویم که آمده ام این جا. در آن آشپزخانه پله های آهنی بود که می رفت روی سقف اتاق. شرط دیگری هم گذاشت:
«نباید صدات بیرون بیاد! خواستی گریه کنی، یه چیزی بگیر جلوی دهنت!»

بعد از روضه باید صبر می کردم همه بروند و خوب آب‌ها از آسیاب افتاد، بیایم پایین. اول تا آخر روضه آنجا نشستم و طبق قولی که داده بودم، چادرم را گرفتم جلوی دهانم تا صدای گریه ام بیرون نرود. آن پایین غوغا بود. یک نفر روضه را شروع کرد. بسم الله را که گفت، صدای ناله بلند شد. همین طور این روضه دست به دست می‌چرخید. یکی گوشه‌ای از روضه ی قبلی را می‌گرفت و ادامه می داد گاهی روضه در روضه می شد. تا آن موقع مجلسی به این شکل ندیده بودم. حتی حاج محمود در آشپزخانه همان طور که چای می ریخت، با جمع هم ناله بود.

نمی دانم به خاطر نفس روضه خوان هایش بود یا روح آن اتاق، هیچ کجا چنین حالی را تجربه نکرده بودم. توصیف نشدنی بود، فقط می دانم صدای گریه ی آقایون تا آخر قطع نشد، گریه ای شبیه مادر جوان از دست داده. چند دقیقه یک بار روضه به اوج خود می رسید. پایین که آمدم به حاج محمود گفتم:
«حالا که این قدر ساکت بودم، اجازه بدین فردام بیام!»
بنده خدا سرش پایین بود، مکثی کرد و گفت:
«من هنوز خانم خودم رو نیاوردم این جا! ولی چه کنم!»
باورم نمی شد قبول کند.

………🍀………

محمد حسین هیچ گاه نمی رفت از خُدّام تقاضای تبرکی کند. می گفت:
«آقا خودش زوار رو می بینن. اگر لازم باشه خُدّام رو وسیله قرار می دن!»
معتقد بود: «همون آب سقاخونه ها و نفسی که توی حرم می کشیم همه مال خود آقاست!»


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر

https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
4 ماه پیش
#نقاشی_خط



☘ هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
🍃 #ایده


🏡خانه ی هنر
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
‌‌‌‌‌
💠 #رسول_رحمت
«روایتی براساس آیه ی ۱۰۷ سوره انبیاء»

📖 «ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ»
(و ما تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم.)

#پویا_نمایی


🏡خانه ی هنر

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش هفدهم:

دل رحمی هایش را دیده بودم، مقید بود پیاده های کنار خیابان را سوار کند، به خصوص خانواده ها را. یک بار در صندوق عقب ماشین عکس رادیولوژی دیدم، ازش پرسیدم:
«این مال کیه؟»
گفت:
«راستش مادر و پسری رو سوار کردم که شهرستانی بودن و اومده بودن برای دوا درمون. پول کم آورده بودن و داشتن برمی گشتن شهرشون!»
به مقدار نیاز، پول برایشان کارت به کارت کرده بود و دویست هزار تومان هم دستی به آن ها داده بود. بعد برگشته بود و آن ها را رسانده بود بیمارستان.
می گفت:
«از بس اون زن خوشحال شده بود، یادش رفته عکسش رو برداره!»
رفته بود بیمارستان که صاحب عکس را پیدا کند یا نشانی ازشان بگیرد و بفرستد برایشان.

گاهی به بهزیستی سر می‌زد و کمک مالی می‌کرد. وقتی پول نداشت، نصف روز می رفت با بچه ها بازی می کرد. یک جا نمی‌رفت، هر دفعه مکان جدیدی. برای من که جای خود داشت، بهانه پیدا می‌کرد برای هدیه دادن. اگر در مناسبتی دستش تنگ بود، می دیدی چند وقت بعد با کادو آمد و گفت:
«این به مناسبت فلان روز که برات هدیه نخریدم!»
یا مناسبت بعدی، عیدی می داد در حد دو تا عیدی. اگر بخواهم مثال بزنم، مثلا روز ازدواج حضرت فاطمه (سلام الله علیها) و حضرت علی (علیه السلام) رفته بود عراق برای مأموریت. بعد که آمد، یک عطر و تکه ای از سنگ حرم امام حسین (علیه السلام) برایم آورده بود، گفت:
«این سنگ هم سوغاتیت. عطر هم قضای روز ازدواج حضرت فاطمه (سلام الله علیها) و حضرت علی (علیه السلام)!»

در همان مأموریت خوشحال بود که همه ی عتبات عراق را دل سیر زیارت کرده است. در کاظمین، محل اسکانش به قدری نزدیک حرم بوده که وقتی پنجره را باز می کرد، گنبد را به راحتی می دید. شب جمعه ها که می رفتند کربلا، بهش می گفتم:
«خوش به حالت، داری حال می کنی از این زیارت به اون زیارت!»

در مأموریت ها دست به نقد تبریک می گفت. زیر سنگ هم بود گُلی پیدا می کرد ازش عکس می گرفت و برایم می‌فرستاد.

همه را نگه داشته ام، به خصوص هدایای جلسه ی خواستگاری را: کفن و پلاک و تسبیح شهید. در کل چیزهایی را که از تفحص آورده بود، یادگاری نگه داشته ام برای بچه ام.

تفحص را خیلی دوست داشت. بعد از ازدواج، دیگر پیش نیامد برود، زیاد هم از آن دوران برایم تعریف کرد. می گفت:
«با روضه کار رو شروع می‌کردیم، با روضه هم تموم!»
از حالشان موقعی که شهید پیدا می‌کردند می‌گفت. جزئیاتش را یادم نیست، ولی رفتن به تفحص را عنایت می دانست. کلی ذوق داشت که بارها کنار تابوت شهدا خوابیده است.

اولین دفعه که رفتیم مشهد، نمی دانستیم باید شناسنامه همراهمان باشد. رفتیم هتل، گفتند باید از اماکن نامه بیاورید. نمی دانستم اماکن کجاست. وقتی دیدم پاسگاه نیروی انتظامی است، هول برم داشت. جدا جدا رفتیم در اتاق برای پرس وجو. بعضی جاها خنده ام می گرفت. طرف پرسید:
«مدل یخچال خونه تون چیه؟ چه رنگیه؟ شماره موبایل پدر مادرت؟»
نامه که گرفتیم و آمدیم بیرون تازه فهمیدم همین سوال ها را از محمدحسین هم پرسیده بودند.

اولین زیارت مشترکمان را از باب الجواد (علیه السلام) شروع کردیم. این شعر را خواند:

«صحنتان را می‌زنم بر هم، جوابم را بده
این گدا گاهی اگر دیوانه باشد بهتـر است

جـان مـن آقـا مـرا سـرگرم کاشی ها نـکن
میهمـان مشغـول صاحب خانـه باشد بهتـر است

گنبـدت مال همـه، باب الجوادت مال مـن
جای مـن پشت در میخـانه باشد بهتـر است»

اذن دخول خواندیم. ورودی صحن کفشش را کَند و سجده شکر به جا آورد، نگاهی به من انداخت و بعد هم سمت حرم:
«ای مهربون، این همونیه که به خاطرش یک ماه اومدم پابوستون. ممنون که خیرش کردید! بقیش هم دست خودتون، تا آخرِ آخرش!»
عادتش بود. سرمایه گذاری می کرد، چه مکه، چه کربلا، چه مشهد. زندگی را واگذار می کرد که «دست خودتون!»

جلوی ورودی صحن قدس هم شعر دیگری خواند:
«دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت
جایی ننوشته است گنهکار نیاید»


⏪ ادامه دارد...

………………………………………


🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر

https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
4 ماه پیش
#قصه‌های_زندگی

💠 ماجرای دشنام به «آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی»



🏡خانه ی هنر
https://splus.ir/roo_be_raah
🌸⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
#کاردستی

🎗«درست کردن گل با روبان!»



🏡خانه ی هنر
https://splus.ir/roo_be_raah
🌸⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش شانزدهم:

کم‌کم روحیاتش دستم آمد. کتاب، زیاد می‌خواند، رمان‌های انقلاب، کتاب خاطرات عزت شاهی و زندگینامه ی شهدا. کتاب های شهدا به روایت همسرانشان را خیلی دوست داشت. همیشه می‌گفت:
«دوست دارم اگر شهید شدم کتاب زندگی ام را روایت فتح چاپ کنه!»

حتی اسم برد در قالب کتاب‌های نیمه پنهان ماه باشد. می گفت در خاطراتت چه چیزهایی را بگو، چه چیزهایی را نگو. شعرهایش را نوشت و در پوشه ی جداگانه ای در رایانه ذخیره کرد و گفت:
«اینا رو هم ته کتاب اضافه کن!»
عادت نداشتیم هر کسی تنهایی بنشیند برای خودش کتاب بخواند، به قول خودش یا باید آن یکی را بازی می داد یا خودش هم بازی نمی‌کرد، بلند می خواند که بشنوم.

در آشپزی، خودش را بازی می داد اما زیاد راهش نمی دادم که بخواهد تنهایی پخت و پز کند، چون ریخت و پاش می‌کرد و کارم دو برابر می‌شد بهش می گفتم:
«کمک نکنی بهتره!»

آدم منظمی نبود، راستش اصلاً این چیزها برایش مهم نبود. در قوطی زردچوبه و نمک را جابجا می گذاشت. ظرف و ظروف را طوری می چید که شتر با بارش آن جا گم می‌شد.

روزه هم اگر می‌گرفتیم باید با هم نیت می‌کردیم. عادت داشت مناسبت‌ها روزه بگیرد، مثلا عرفه، رجب، شعبان.
گاهی سحری درست می کردم، گاهی دیر شام می خوردیم به جای سحری. اگر به هر دلیلی یکی از ما نمی توانست روزه بگیرد، قرار بر این بود آن یکی، به روزه دار تعارف کند. جزو شرطمان بود که آن یکی باید روزه اش را افطار کند، این طوری ثوابش را می‌برد.

برای خواندن نماز شب کاری به کار من نداشت، اصرار نمی کرد که با هم بخوانیم خیلی مقید نبود که هر شب بلند شود برای تهجد؛ نه، هر وقت امکان و فضا مهیا بود، از دست نمی داد. گاهی فقط به همان شفع و وتر اکتفا می‌کرد،گاهی فقط به یک سجده. کم پیش می آمد مفصل و با اعمال بخواند. می گفت:
«آقای بهجت می فرمودند: اگر بیدار شدی و دیدی هنوز اذان نگفتن فقط یک سجده شکر به جا بیاری که سحر رو بیدار شدی، همونم خوبه!»

خیلی دوست داشتم پشت سرش نماز را به جماعت بخوانم. از دوران دانشجویی تجربه کرده بودم. همان دورانی که به خوابم هم نمی آمد روزی با او ازدواج کنم. در اردوها کنار معراج شهدای گمنام دانشگاه، آقایان ایستادند ما هم پشت سرشان. صوت و لحن خوبی داشت.

بعد از ازدواج فرقی نمی‌کرد خانه خودمان باشد یا خانه پدر و مادرهایمان، گاهی آن ها هم می آمدند پشت سرش اقتدا می کردند. مواقعی که نمازش را زود شروع می‌کرد، بلند بلند می گفتم:
«واللهُ یُحِبُّ الصّابِرین»

مقید بود به نماز اول وقت. در مسافرت ها زمان حرکت را طوری تنظیم می کرد که وقت نماز بین راه نباشیم. زمان‌هایی که اختیار ماشین دست خودش نبود و با کسی همراه بودیم اولین فرصت در نمازخانه های بین راهی یا پمپ بنزین می‌گفت:
«نگه داریم!»
اغلب در قنوتش این آیه از قرآن را می‌خواند:
«َربَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَ ذُرَّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ اِمَاماً»

قرآن جیبی داشت و بعضی وقت ها که فرصتی پیش می‌آمد می خواند: مطب دکتر، در تاکسی. گاهی اوقات هم از داخل موبایلش قرآن می‌خواند. با موبایل بازی هم می‌کرد. بعضی مرحله هایش را کمکش می‌کردم اگر من هم در مرحله ای می‌ماندم برایم رد می کرد.

اهل سینما نبود ولی فیلم اخراجی ها را با هم رفتیم دیدیم. بعد از فیلم نشستیم به نقد و تحلیل. کلی از حاجی گیرینف های جامعه را فهرست کردیم، چه قدر خندیدیم!
طرف مقابلش را با چند برخورد شناسایی می‌کرد و سلیقه اش را می شناخت. از همان روزهای اول متوجه شد که جانم برای لواشک در می‌رود. هفته ای یک بار را حتماً گل می خرید، همه جوره می خرید گاهی یک شاخه ساده، گاهی دسته تزیین شده. یک بسته لواشک، پاستیل، قره قروت هم می گذاشت کنارش.

اوایل چند دفعه بو بردم از سر چهار راه می خرد. بهش گفتم:
«واقعاً برای من خریدی یا دلت برای اون بچه گل فروش سوخت؟»
از آن به بعد فقط می رفت گل فروشی.


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان



🏡 خانه ی هنر

https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
4 ماه پیش
✍🏼 #خوش_نویسی


☘ هنرڪده

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
🖌 نقاشی #آبرنگ


☘ هنرڪده

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش پانزدهم:

خیلی بدش می آمد از زن و مردهای جوانی که در خیابان دست در دست هم راه می روند می‌گفت:
«مگه این ها خونه و زندگی ندارن!»
ولی ابراز محبت های این چنینی می کرد و نظر بقیه هم برایش مهم نبود. حتی می‌گفت:
«دیگران باید این کارها رو یاد بگیرن!»
اعتقادش این بود که
«با خط کش اسلام کار کن.»

پدرم می‌گفت:
«این دختر قبل از ازدواج خیلی چموش بود، ما می‌گفتیم شوهرش ادبش می کنه ولی شما که بدتر اون رو لوس کردی!»

بدشانسی آورده بود با همه بخوری اش گیر زنی افتاده بود که اصلا آشپزی بلد نبود. خودش ماهر بود کمی از خودش یاد گرفتم کمی هم از مادرم. آبگوشت، مرغ و ماکارونی اش حرف نداشت، اما عدسی را از بس زمان دانشجویی پخته بود از خانم ها هم خوشمزه تر می پخت. املتش که شبیه املت نبود نمی دانم که چطور همه مواد را این طور مخلوط می‌کرد که همه چیز داخلش پیدا می‌شد.

یادم نمی‌رود اولین باری که عدس پلو پختم، نمی‌دانستم آب عدس دیگر نباید بریزم داخل برنج. برنج آب داشت و آب عدس هم اضافه کردم. شفته پلو شد. وقتی گذاشتم وسط سفره خندید گفت:
« فقط شمع کم داره که به جای کیک تولد بخوریم!»
اصلا قاشق فرو نمی رفت داخلش. آن را برد ریخت روی یک زمین که پرنده‌ها بخورند.

دست به سوزنش هم خوب بود. اگر پارچه ای پاره می شد، دکمه کنده می شد یا نیاز به دوخت و دوز بود، سریع سوزن نخ می کرد می گفت:
«کوچک که بودم مادرم معلم بود و می‌رفت مدرسه من بیشتر پیش مادربزرگم بودم!»
خیاطی از آن دوران به یادگار داشت.

یکی از تفریحات ثابتمان پیاده‌روی بود در طول راه تنقلات می‌خوردیم. بهشت زهرا رفتنمان هم نوعی پیاده‌روی محسوب می شد. پنج شنبه ها یا صبح جمعه غذای آماده برمی داشتیم و می‌رفتیم بهشت زهرا تا بعد از ظهر می چرخیدیم. یک جا بند نمی شد از این شهید به آن شهید. از این قطعه با آن قطعه.

اولین بار که رفتیم قطعه شهدای گمنام گفت:
«برای این که این وصلت سر بگیره، نذر کردم سنگ مزار شهدایی رو که سنگ قبرشان شکسته، با هزینه خودم تعویض کنم!»
یک روز هشت تا از سنگ ها را عوض کرده بود. یک روز هم پنج تا. گفتم:
«مگه از سنگ قبر ثوابی هم به شهید می رسه؟»
گفت:
«اگه سنگ قبر عزیز خودت بود، باز همین رو می گفتی؟»

به شهید چمران انس و علاقه ی خاصی داشت به خصوص به مناجات هایش. شهید محمد عبدی را هم خیلی دوست داشت. اسم جهادی اش را هم گذاشته بود:
«عمار عبدی.»

عمار را از کلید واژه از « أین عمار» حضرت آقا و عبدی را از شهید عبدی گرفته بود. بعضی‌ها می‌گفتند:
«از نظر صورت شبیه محمد عبدی و منتظر القائم هستی.»
ذوق می کرد تا این رو می‌شنید. الگویش در ریش گذاشتن شهید محسن دین شعاری بود. زمانی که جهاد مغنیه شهید شد، واقعا به هم ریخت. داشتیم اسباب اثاثیه ی خانه مان را مرتب می کردیم. می خواستم چیدمان را تغییر بدهم، کارمان تعطیل شد. از طرفی هم خیلی خوشحال شد و می گفت آقازاده ای که روی همه را کم کرد.

تا چند وقت عکس رسول خلیلی روی ماشین و داخل اتاق داشت. همه شهدا را زنده فرض می کرد که «این‌ها حیات دارن ولی ما نمی بینیم!»

تمام سنگ قبرهای شهدا را دست می کشید و می‌بوسید. بعضی وقت ها در اصفهان و یزد اگر کسی نبود پابرهنه می‌شد، ولی در بهشت‌زهرا هیچ وقت ندیدم کفشش را در بیاورد.
تاریخ تولد و شهادت شهدا را می خواند می زد توی سرش که:
«ببین اینا چه زندگی پر ثمری داشتن ولی من با این سن هیچ خاصیتی ندارم!»

تازه وارد سپاه شده بود نُه ماه بعد از عروسی. برای دوره آموزشی پاسداری رفت اصفهان. پنجشنبه جمعه ها می آمد یزد. ماه رمضان که شد پانزده روز من را هم با خودش برد. از طرف سپاه بهش سوئیت داده بودند، صبح ها ساعت هشت می‌رفت تا دوی بعد از ظهر. می خوابیدم تا نزدیک ظهر، بعد هم تا ختم قرآن روزانه ام را می‌خواندم می‌رسید، استراحتی می کرد و می زدیم بیرون و افطاری را بیرون می خوردیم. خیلی وقت‌ها پیاده می رفتیم تا تخته فولاد و گلستان شهدا، به مکان های تاریخی اصفهان هم سر می زدیم:
سی و سه پل و پل خواجو.
همان جا هم تکه کلامی افتاد سر زبانش: امام و شهدا، هر وقت می‌خواست بپیچاند می‌گفت: «امام و شهدا!»
- کجا می روی؟
- امام و شهدا!
- با کی می ری؟
- با امام و شهدا


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر

https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
4 ماه پیش
#کاردستی

☘یک روش جالب برای چاپ روی پارچه!

البته برای موندگاریش بهتره به مدت یک ربع روش اتو بکشید (البته یه پارچه روش بگذارید، بعد اتو کنید که نچسبه به اُتو)



🏡 خانه ی هنر
🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔸
4 ماه پیش
🎨 #لذت_نـقـاشــــی



🏡 خانه ی هنر
🌸 https://splus.ir/roo_be_raah
4 ماه پیش
دریافت سروش پلاس