🌷دختران گل یاس🌷

تولد کانال 13 اردیبهشت 1400 🌸🎂

آیدی مالک کانال :
sapp.ir/fatemeh_mmmm
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
https://harfeto.timefriend.net/16236580872689
نظرات خودتون رو به صورت ناشناس به ما بگید!


5 پارت رمان تقدیم نگاه قشنگتون 😍
لایک ها بالا باشه ها 😉🌸
#مالک_آوا
32 دقیقه پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۷۰
از موقع رفتن مبینا چند ساعتی طول کشید که بهم پیام داد و عالوه بر آدرس مهمونی ، ساعت رفتن و برگشتنش رو هم بهم
اطالع داد.
با خوندن پیامش که همه چی رو دقیق نوشته بود، براش پیام فرستادم: یادم باشه تو رو به وزارت اطالعات معرفی کنم، برا ی
جاسوس ی عالی هستی.
پیام داد : االن این پیامتون طعنه بود دیگه؟ منو باش با چه جون کندنی از زیر زبون آرام اطالعات بیرون کشیدم و شما به جای
خسته نباش ی این جوری جوابم رو می د ی.
براش نوشتم:مگه کوه کند ی؟
جواب داد:از کوه کندن هم سخت تر بود! نمی دون ین چقدر سوال پیچم کرد و با چه بدبختی از دستش خالص شدم.
دیگه جواب ی بهش ندادم و راضی از عملکردش گوش ی رو روی میز انداختم.
ساعت ۱۱ شب بود و من منتظر آرام جلو ی در خونه ای که آدرسش رو مبینا بهم داده بود توی ماش ین نشسته بودم.از صبح خیلی فکر کرده بودم و به نظرم این بهترین راه بود که آرام رو تا رس یدن به خونه اش تعقیب کنم و مطمعن بشم سالم به
خونه رس یده.
دو ساعت و نیم تو ی ماش ین نشسته بودم تا اینکه بالخره از در آپارتمان خارج شد و تو ی آژانسی که راننده اش ی ه خانم بود
نشست.
با حرکت کردن ماش ین آژانس که آرام توش نشسته بود من هم ماش ین رو روشن کردم و جور ی که جلب توجه نکنم به دنبالشون
حرکت کردم.
یه مقدار که دنبال ماش ین رفتم متوجه شدم داره مسیر رو اشتباهی می ره ولی به خیال اینکه می خواد از مسیر دیگه ای بره
کاری نکردم و به تعقیب کردنم ادامه دادم که بر خالف انتظارم ماش ین وارد خیابون خلوت و کنار خیابون پارک شد.
همانطور که به آروم ی رانندگ ی می کردم و بهش نزد یک م ی شدم، همون پسر مزاحم رو دیدم که در عقب ماش ین و سمت آرام رو
باز کرد و با گرفتن دست آرام او رو به زور از ماش ین بیرون کشید و به سمت ماش ین خودش بردش.
آرام برای بیرون کشیدن دستش از دست پسره تقال م ی کرد که بی فایده بود و باعث شد پسره او رو تو ی بغلش بگ یره.
خیلی سریع ماش ین رو کنارشون نگه داشتم و پیاده شدم و رو به پسره گفتم: تو داری چه غلطی م ی کنی؟
قیافه ی پسره و آرام با دیدن من متعجب شد و پسره با تعجب گفت :تو اینجا چیکار م ی کن ی؟
آرام که فرصت رو مناسب دی ده بود از غفلت پسره استفاده کرد و خودش رو از بغلش بی رون کشید ولی دستش هنوز تو ی دست
پسره بود و نمی تونست آزادش کنه.
33 دقیقه پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۹
با این حرف ب ی خیال گوش ی رو روی تلفن گذاشتم و به پشتی صندلی تکیه دادم ولی فکر آرام و تهد ید مرده آرامم نمی ذاشت و
دلشوره رو به دلم به انداخته بود.
تکیه ام رو از صندلی گرفتم و گوش ی رو برداشتم تا از نازی بخوام مبینا رو صدا بزنه ولی خیلی زود پشیمون شدم و گوش ی رو سر
جاش برگردوندم.
شمارهی مبینا رو از ل یست مشخصات کارمندا پیدا کردم و باهاش تماس گرفتم و ازش خواستم بدون اینکه جلب توجه کنه و به
یه بهونه ا ی به اتاق من بیاد.
از زمان قطع کردن تماس تا اومدن مبینا چند ثانیه ا ی بی شتر طول نکشید که به اتاقم اومد و بعد سالم کردن با لبخند گفت : من
در خدمتم.
برای اولین بار بود که خجالت می کشیدم از زیر دستم چی زی بخوام ولی مثل همیشه ژست آدمای ریلکس رو به خودم گرفتم و
گفتم: می خوام از خانم محمد ی در مورد رفتنش به مهمونی بپرس ی!
لبخند زد و با تعجب گفت :شما از کجا می دونین که آرام قراره به مهمونی بره!؟
_مگه می خواد بره؟
_آره!
_کِی؟
_ امشب، مهمونی برای تولد دوستشه.
پس رفتنش به مهمونی حقی قت داشت و باید یه جور ی مانعش می شدم ولی چجوری؟ من که نمی تونستم بهش بگم به مهمونی
نره پس باید چیکار می کردم.
با صدای مبینا از فکر در اومدم و بهش نگاه کردم که گفت: می دونم فضول یه ول ی م ی تونم بپرسم چرا این رو پرس ید ی ن؟
_چیز مهمی نیست، اگه بخوام آدرس مهمونی رو برام گیر بیاری اینکار رو می کن ی؟
_آدرس مهمونی؟ نمی دونم شاید بتونم یه جور ی از خودش بپرسم.
_پس اگه چی زی فهمید ی به همون شماره ای که بهت زنگ زدم پیام بده.
_چشم حتما.
_ممنون، می تونی بری.
33 دقیقه پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۸
_منم فکر می کنم بیشتر خواهرت مقصر باشه! من نمی خوام روش بهم باز بشه ول ی تو از مادرت بخواه باهاش حرف بزنه و اگه او
جواب درست و حسابی بهش نداد از سعید بپرسه مشکلشون چیه.
_من یه بار به مامان گفتم که همه تقصیرها رو نندازه گردن سعید و از آیدا توضیح بخواد ولی او بهش برخورد و گفت دختر من
همه چی تمومه! ولی بازم چَشم دوباره بهش می گم.
بابا دیگه حرف ی نزد و من مشغول بازی کردن با مرسانا شدم که در تمام مدت از سر و کول من باال رفته و حاال روی شونه ام
نشسته بود و گوشم رو می کشید .
صبح روز شنبه بود و من در سکوت اتاق به تماشای بارون، پشت دیوار ش یشه ا ی وایستاده بودم و قهوه ام رو مزه مزه می کردم
که با صدای زنگ تلفن از پنجره فاصله گرفتم و پشت میز کارم نشستم و گوش ی رو رو ی گوشم گذاشتم.
صدای نازی توی گوشم پیچی د که گفت: آقا یه آقایی پشت خطه و می گه با شما کار داره ولی خودش رو معرفی نمی کنه.
در موردش کنجکاو شدم و گفتم به تلفن اتاقم وصلش کنه و ثانی ه ا ی بعد صدایی که عجیب برام آشنا بود توی تلفن گفت: سالم!
آقای مهندس جاوید ! حالتون خوبه؟
_سالم! شما؟
_من و شما ی ه بار همو دید یم و با هم گرم احوالپرس ی کردی م یادتونه؟ جلوی شرکت!
_یادمه خب که چی؟
_هیچی من فقط زنگ زدم بگم اگه آرام قرار نیست مال من بشه پس مال دیگری هم نمی شه.
_اونوقت کی می خواد نذاره که بشه؟
_من!
_هه! اوال که تو هیچ غلط ی نم ی تون ی بکنی! ثانیا او ی ه بار به تو جواب رد داده و حت ی تو ی بدترین شرایط هم حاضر نشد بهت
جواب بده پس ب یخود تالش نکن.
_اون مال من شده بود که تو پیدات شد و همه چی رو خراب کرد ی ولی منم نمی زارم مال تو بشه و برای اینکه بدون ی می تونم
اینکار رو بکنم بهت می گم که او امشب بعد مهمونی به خ ونه شون بر نمی گرده.
با عصبانیت غریدم: تو هیچ غلطی نمی تون ی بکنی ولی صدای بوقی که توی گوشم م ی پیچید نشون می داد او بعد گفتن حرفش
تماس رو قطع کرده و حرفم رو نشنیده.
دستم رو عصب ی توی موهام کشیدم و با خودم گفتم:محاله آرام اهل مهمونی باشه.
33 دقیقه پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۷
زبونی مرسانا می خند ید به چهرهی خندونم نگاه کرد و بی مقدمه گفت : راضی م ی شه ولی سخت راضی می شه !
نگاهم متعجب شد که خودش ادامه داد: آرام رو می گم.
_راضی به چی؟
_ازدواج!
گیج نکاهش کردم که کنارم نشست و گفت: فقط یه زن م ی تونه یه مرد رو خونه نشین کنه و گاه و بی گاه او رو به فکر بندازه.
سرم رو پایین انداختم که خودش ادامه داد:روزی که توی شرکت با آرام در مورد پسر زند حرف م ی زدم، حواسم بهت بود که
چجور گوشات رو تیز کر دی تا بفهمی قضیه از چه قراره و یه حدسایی هم زدم و اونروز ی هم که به خاطر انتقال پول و بیرون
کردنش عصبی بود ی دیگه مطمعن شدم یه خبرایی هست.
آراد! تو خودت بهتر می دونی آرام به چیزی بیشتر از پول و قیافه توجه م ی کنه.
به بابا نگاه کردم و گفتم : یعن ی شما موافقین؟
_من چیزی بیشتر از موافق، موافقم.لبخندپت و پهنی روی لبم نشست و به مرسانا که سعی داشت از پام باال بیاد و روی زانوم بشینه نگاه کردم و با پام باال کشیدمش
و بغلش کردم .
بابا به پشتی مبل تکیه داد و در حالی که به مرسانا نگاه م ی کرد گفت: دلم به حال این بچه می سوزه که همیشه بای د شاهد
دعوای پدر و مادرش باشه.
مادرت و آیدا فکر م ی کنن من باور م ی کنم که سعید دم به دقی قه برای کارش به شهرستان می ره!
بی اختیار به آیدا که در حال چیدن میز شام بود نگاه کردم.
او خشکل بود و بیشتر وقتا هم آرایش داشت و همیشه گرون ترین لباس ها رو می پوش ید، تحصیل کرده بود ولی هی چ وقت سر
کار نرفت و بیشتر وقتش با دوستاش می گذشت.
سعید هم از نظر تیپ و شخص یت آدم خوبی بود ولی نمی دونم چرا همیشه با هم دعوا داشتن و آیدا تو ی ماه چند بار قهر می
کرد و از خونه شون بیرون م ی زد.
نفس عمیق ی کشیدم و گفتم :به نظرتون این درسته که ما کنار بایستیم و کاری نکنیم.
_من با سعید حرف زدم یعن ی یه جورایی دعواش کردم ول ی هر چی که من گفتم او سرش پایین بود و حرفی نزد.
_به نظر من سعید آدم ی نیست که بی خود دعوا راه بندازه.
36 دقیقه پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۶
جد یت گفتم: من شوخی نکردم.
همانطور که بهم خیره بود آروم عقب عقب رفت و ناگهان به سمت در پا تند کرد و از اتاق خارج شد.
با رفتنش نفس راحتی کشیدم و رو ی صندل ی لم دادم.
بالخره بعد یک ماه کلنجار رفتن با خودم و شنیدن گوشه و کنای ه های پرهام و بابا که به رفتارم شک کرده بود، حرف دلم رو
بهش زده و خودم رو راحت کرده بودم.
آرام هم بر خالف انتظارم که فکر می کردم به خاطر رفتارم باهام بد برخورد می کنه آروم بود و من این رو شروع خوب ی می
دونستم.
آخر وقت کار ی بود و من آماده ی رفتن به خونه بودم که پرهام به اتاقم اومد و بدون مقدمه گفت: چی شد بالخره بهش گفت ی یا
باز هم دست و پات رو گم کردی و خودت رو واسش گرفت ی.
مشغول پوش یدن کتم شدم و جواب دادم: بهش گفتم.
_خب چی شد؟ چی جواب داد؟
_چیزی نگفت و از اتاق خارج شد.
_پس یعنی نسبت بهت بی حس نیست!
_تو اینجور فکر می کن ی؟
_تو از نظر قیافه و تیپ خوبی و این طبیعی ه که ازت خوشش بیاد فقط این وسط اخالق گندته که ممکنه به خاطرش بهت جواب
نده! خودت که می دون ی آرام دختر ی نیست که تیپ و قیافه براش مهم باشه وگرنه به پسر زند جواب می داد.
حرفای پرهام درست و منطق ی بودن و من جوابی نداشتم که بخوام بدم پس سوئیچم رو برداشتم و به سمت در اتاق رفتم که
گفت: امشب دورهمی خونه ی بهزاده م یای؟
_نه حوصله اش رو ندارم! فعال خداحافظ.
چند هفته ای می شد که دیگه به مهمون ی دورهمی نمی رفتم و تنها دلیلش هم عهد ی بود که به خاطر آرام با خودم بسته بودم.
توی خونه و کنار شومینه نشسته بودم و به بابا که با مرسانا بازی م ی کرد نگاه می کردم.
باز هم آیدا با سعید دعواش شده و به خونه ی ما اومده بود.
بابا همانطور که به ش یرین
36 دقیقه پیش
به وقت رمان جذابمون 😍
37 دقیقه پیش
امیدوارم حالتون خوب باشه و روز خوبی شروع کرده باشین! ✨
#مالک_آوا
37 دقیقه پیش
سلام ظهر بخیر
38 دقیقه پیش
splus.ir/tqijvvnjgvkl

🦋دوستان لطفا عضوشید🦋
🦋ولطفا ازش حمایت کنید🦋
13 ساعت پیش
امام حسینۍ‌ ها ♥️
زشت نیست واقعا؟!😔
همه جا عضو هستی...
جز کانال امام حسین(ع)؟!
بانیت_واردشو😊بسم الله

🕊️یاران امام حسین ع 🕊️
splus.ir/yaranemamhoseinm12
💚چقدر خوبه
گوشی ای که بوی امام حسین بده!
14 ساعت پیش
#سرنوشت‌یک‌عاشق‌
رمان دختری به اسم یگانه که قرطی بوده و در دانشگاه عاشق پسری به اسم امیر حسین میشه که طلبه و پسری مذهبی هستش و در راه رسیدن بهش مسیر پرتلاطمی رو طی میکنن
رمان #سرنوشت‌یک‌عاشق‌ برای اولین بار از پیام رسان سروش جوین شو تا بقیشو بخونی☝🏻🙃منتظرم جانانم❤
splus.ir/sarneveshtyekashegh1400
splus.ir/sarneveshtyekashegh1400
splus.ir/sarneveshtyekashegh1400
splus.ir/sarneveshtyekashegh1400
14 ساعت پیش
○یگانه
دل تو دلم نبود بعداز این همه اصرار به خانوادم برای رسیدن بهش چقدر تو این راه خوارو تحقیر شدم چقدر کوچک شدم اما بازم ادامه دادم با تمام قوا تا پدرومادرم رضایت دادن برای عقد امیرحسین میگفت که اونم مثله من به خانوادش التماس کرده تا رضایت بدن و سر همین قضایا چقدر تو خونشون دعوا شده و امیرحسین کوچک شده همش بخاطر من بوده خیلی جالبه بین منو اون تو این نقطه شباهت بود اینکه دوتامون سر یک چیز بحث میکردیم و به نتیجه رسیدیم تو همین فکرا بود که صدای درب منو از فکرو خیال دراورد
_بله؟بفرمایید؟
-بردیام (داداشم)
_بیاتو
_هنوز نظرت همونه تغییر نکرده میخوای بری با اون زندگی کنی با یک پسر مذهبی کی عاشق پسر مذهبی شدی از کی عاشق طلبه ی دانشگاهتون شدی هان ؟توکه همه ی چادریارو مسخره میکردی الان آرایش نمیکنی لباست پوشیدس میخوای چادر سرت کنی به فکر آبروی ما نیستی به فکر خودت باش به فکر حرف مردم باش امشبو میکنم بدترین شب زندگیت از الان گفتم بدونی امشب اتفاق بدی برات رخ میده آبجی خانم!دلتو خوش نکن به این که امشب بهش میرسی هه!خانواده ی ما با خانواده ی مذهبی!
_فقط برو بیرون برو بیرون هیچ غلطی نمیتونی بکنی هیچ غلطی بیروووووون
14 ساعت پیش
5 پارت رمان تقدیم نگاه قشنگتون 😍
لایک فراموش نشه ها 😉❤️
#مالک_آوا
17 ساعت پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۵
وارد اتاق شد و بعد سالم کردن در رو پشت سرش بست و به سمت می ز کارم اومد و بدون اینکه به من نگاه کنه و در مقابل نگاه
خیره ی من کاغذای توی دستش رو رو ی میز گذاشت و منتظر امضای من موند.
مدتی رو منتظر به زمین چشم دوخت و وقتی دید من هی چ حرکتی نمی کنم متعجب نگاهم کرد و گفت: نمی خوای ن امضاش
کنین؟
لبخند ی گوشه ی لبم نشست و همانطور که به چشماش زل زده بودم گفتم: چرا انقدر عجله داری؟
_من عجله ندارم!
_ولی به نظر میاد خیل ی دوست نداری اینجا بمونی!
_نه اینجور نیست!
_پس دوست داری بمونی!؟
با گیجی و کالفگ ی گفت: ببخشید ! من متوجه نمی شم، چه ربطی داره که من بخوام برم یا بمونم؟
_برام مهمه؟
_چی براتون مهمه؟
خودم رو مشغول بررس ی ارقام رو ی کاغذ نشون دادم و گفتم: اینکه بدونم چه حسی نسبت بهم داری!
با اینکه سرم پایین و چشمم به کاغذ روی میز بود ولی می دونستم با چشمای گرد شده نگاهم می کنه.
سرم رو باال گرفتم تا نگاهش کنم که بهم پشت کرد و گفت: من بیرون منتظر م ی مونم تا کارتون تموم بشه.
یه قدم به سمت در برداشت که گفتم:من فقط ازت پرس یدم چه احساس ی نسبت به من داری و تو اگه سختته م ی تون ی جواب
ند ی! دیگه چرا فرار می کنی ؟
به طرفم برگشت و گفت:من فرار نکردم! اصال چرا شما بای د یه همچ ین سوالی رو بپرس ی ن؟
_چون می خوام بدونم تو هم احساس ی که من نسبت به تو دارم رو نسبت به من داری ی ا نه؟
چهرهاش اخمو شد و پرس ید : می تونم بپرسم احساس شما نسبت به من چیه؟
_حس دوست داشتن.
پوزخند ی زد و گفت: شوخی جالبی بود!
17 ساعت پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۴
خانم رفاهی حرف مبینا رو تا یید کرد و گفت: مبینا راست می گه این آرام از صبح که اومده نذاشته هیچ کس کار کنه و همه رو
دور خودش جمع کرده.
چشمای آرام گرد شد و گفت: خانم رفاهی شما هم؟
خانم رفاهی: خب مگه دروغ می گم؟
مبینا به پهلوی آرام سقلمه ا ی زد و گفت :آرام نم ی خوای به آقای رئیس! ش یرینی تعارف کن ی؟
مبینا آقای رئیس رو غلیظ گفت و من با ابروی باال پریده آرام رو نگاه کردم که جعبه ی ش یرینی رو جلوم نگه داشت و بهم تعارف
کرد.
نگاهم رو ازش گرفتم و با برداشتن ش یرینی و تشکر کردن به سمت اتاق پرهام رفتم و در همین حال صدای مبینا رو شنیدم که
گفت:خب دیگه آقای رئیس آخرین نفر بود بقیه اش دیگه مال منه!
آرام جوابش رو داد: حتی اگه مجبور بشم تا آخر وقت همه اش رو ی ک نفری می خورم ول ی به شما آدم فروشا هیچ چ ی نمی دم.
با این حرفش سر و صدای بقی ه رو در آورد و من با قرار گرفتن تو ی اتاق و بستن در دیگه چیز ی نشنیدم.
پرهام با دیدن چهره ی خندون من لبخند معنی دار ی گوشهی لبش نشست و گفت:م ی بینم این عشقه بد بهت ساخته! یرینی تو ی دستم رو عمیق بو کشیدم و چیز ی نگفتم که پرهام ادامه داد: فکر کرد ی چجوری بهش بگ ی؟
_چی بگم؟
_اینکه عاشقش شد ی.
_فعال که مطمعن نیستم این حسه اسمش عشق باشه، تا بعد هم ی ه فکر ی برای چجور گفتنش می کنم.
کاغذ توی دستم رو باال گرفتم و گفتم: پرهام من چیزی از این سر در ن یاوردم خودت ی ه نگاهی بهش بنداز نتیجه رو به من بده.
پوزخند ی زد و گفت : بایدم سر در ن یاری آخه سرت به جای دیگه گرمه!
جوابش رو ندادم و لبخند به لب از اتاقش بیرون زدم.
پرهام این روزا راه و بی راه بهم متلک می گفت و تیکه می انداخت و من این متلک ها و ناراحتیش رو به خاطر اختالفش با آرام
می دونستم.
روزها از پی هم گذشت و باز هم پنجشنبه بود و من منتظر اومدن آرام به اتاقم بودم.
با شنیدن تقه ای که به در خورد مغرورانه به پشتی صندل ی تکی ه دادم و با گفتن بفرما یید به در خیره شدم.
17 ساعت پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۳
امیر حسین دستاش رو به دو طرف باز کرد که آرام به سمتش دوید و خودش رو تو ی بغلش انداخت.
با اینکه امی ر حسین برادر بزرگترش و عشق بینشون عشق خواهر و برادری بود ولی من بهش حسادت کردم و به سمت در اتاق
قدمای بلند برداشتم.
توی راهرو ی بیمارستان بودم و با گام های بلند به سمت در خروجی می رفتم که آرام از پشت سر صدام زد:
_آقای رئیس!
با تعجب برگشتم و نگاهش کردم.
خودش رو بهم رسوند و گفت : م ی دونم که تشکر خشک و خالی من جواب گو ی لطفی که شما بهمون کردین نیست ولی بازم
ممنون.
به چهره ی شاد و لب خندونش نگاه کردم و بی اراده گفتم: همین لبخند ی که روی لب تو نشسته، از هر تشکری برام با ارزش تره!
نگاهش متعجب شد و بهت زده به چشمام نگاه کرد.
انگار توی چشمام دنبال چیز ی م ی گشت که بهم زل زده بود و پلک نمی زد.بی توجه به نگاهی که این روزا عجیب دلتنگش می شدم از مقابل چشمای متح یرش گذشتم و به سمت در خروجی بیمارستان پا
تند کردم.
فرداش آرام شاد رو از توی مانیتور تماشا می کردم که با ی ک جعبه ی ش یرین ی توی دستش تو ی شرکت می چرخید و به کارمندا
بابت سالمتی داداشش ش یرین ی تعارف می کرد.
چشم از مانیتور گرفتم و برای بار دوم ارقام توی کاغذ رو خوندم ولی چیز ی ازش سر در نیاوردم و کالفه نفسم رو بیرون دادم و
برای د یدن پرهام از اتاق خارج شدم.
دخترا وسط سالن دور آرام جمع شده و حسابی سر و صدا به راه انداخته بودن که با دی دن من که بهشون نزدیک م ی شدم
ساکت شدن و به من نگاه کردن.
وقتی بهشون رس یدم متعجب و سوالی نگاهشون کردم که مبینا رو به من با شوخی و ش یطنت گفت : آقا به خدا تقصیر آرامه که
نمی زاره ما به کارمون برس یم .
آرام بهش چشم غره رفت و گفت: کوفت بخور ی که این همه ش یرینی رو خوردی و هنوز هم دهنت داره می جنبه و منو راحت
می فروش ی.
مبینا خامه ی سر انگشتش رو مکید و گفت:این که نمک نداشت که بخوام نمک گی ر بشم!
17 ساعت پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۲
پس حدسم درست بود! منظور آرام از خریدن عشق این بود که پسره م ی خواست او رو با پولش راضی کنه.
با صدای مبینا از فکر در اومدم و به او که دوباره شروع به حرف زدن کرده بود نگاه کردم که با ناراحتی و چهره ای درهم گفت:
امروز که دیدم آرام نیومده باهاش تماس گرفتم، صداش ناراحت بود و بغض داشت اول ی که ازش پرس یدم چی شده چیزی نگفت
ولی من ول کن نبودم و انقدر پاپیچش شدم تا
اینکه گفت دیشب حال برادرش بد شده و خودش رو از رو ی و یلچر انداخته، آرام گریه م ی کرد و خودش رو سرزنش می کرد که
نمی تونه خودش رو راضی کنه و به پسره جواب بده، گفت امروز رو خونه مونده تا در مورد پیشنهاد خاستگارش فکر کنه.
با شنیدن این حرفا عصبی شدم و گفتم: همین االن بهش زنگ بزن و آدرس ب یمارستانی که قراره برادرش رو عمل کنن رو ازش
بگ یر.
مبینا با تعجب نگاهم کرد و بعد گفتن چشم با لبخند معن ی دار ی از جاش برخاست و برای زنگ زدن به آرام از اتاق خارج شد.
همون روز که مبینا آدرس بی مارستان رو بهم داد، بدون معطلی به بیمارستان رفتم و با قبول تمام هزینه های عمل با دکتر
برادرش حرف زدم و ازش خواستم نوبت عمل رو جلو بندازه که دکتر هم قبول کرد.شبش هم با بابا مشورت کردم و ازش خواستم با باباش تماس بگ یره و او رو راضی کنه تا بهمون اجازه بده هز ینه رو پرداخت کنیم
که بابا از خدا خواسته قبول کرد و نیم ساعتی، تلفنی با آقای محمد ی حرف زد تا اینکه تونست راضیش کنه و ازش اجازه بگ یره.
پنج روز از عمل امیر حسین)برادر آرام ( می گذشت و من تازه برا ی اولین بار روز جمعه که برای مالقاتش به بیمارستان رفته
بودم می دیدمش.
همهی خانواده ی آرام از جمله محمدحسین و خانمش به همراه مادرش و آرزو خواهر کوچکتر آرام تو ی اتاق بودن و امیر حسین
رو برا ی راه رفتن تشوی ق م ی کردن و این وسط تنها آرام بود که حضور نداشت و این من رو که بیشتر برای دیدن او اومده
بودم عصب ی م ی کرد.
به پرستار که زیر بغل امی ر حسین رو گرفته بود و کمکش می کرد راه بره نگاه کردم که با رس یدنشون به پنجره پرستار ناگهان
خودش رو از امیر حسین دور کرد و امیر حسین مجبور شد روی پای خودش بایسته.
به جمعیت وایستاده داخل اتاق نگاه کردم که دست از تشو یق برداشته بودن و اشک می ریختن.
دیدن مادرش که گونه اش از اشکاش خیس شده بود و با گریه قربون صدقه ی پسرش م ی شد صحنه ی دلگ یر ی رو به وجود آورده
بود و حتی چشمای من هم برای یک لحظه خیس شدن.
با شنیدن صدای آرام که با صدای بلند و با تعجب رو به ام ی ر حسین گفت :داداش! برگشتم و بهش نگاه کردم.
آرام لبخند به لب داشت ولی اشک چشمش گونه اش رو خ یس کرده بود و همراه با خنده اشک م ی ری خت.
17 ساعت پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۱
_این حالتا رو بهش می گن عشق! تو عاشقش شد ی.
پوزخند ی زدم و گفتم :محاله! .... هر کی ندونه تو که خوب می دون ی من و او با هم یه دنیا فاصله داریم و خوب م ی دونی که من
ازش.....
_ازش چی؟ دیگه نمی تون ی بگ ی ازش خوشت نمیاد نه؟!
جوابی نداشتم که بدم و ودوباره از دیوار ش یشه ای به دور دست ها خیره شدم که پرهام ادامه داد: وقتی ی ه مرد عاشق یه دختر
می شه دلش م ی خواد همیشه او رو ببینه و حت ی به خاطرش غیرتی هم م ی شه و در برخی شرایط ممکنه به خاطرش با دیگران
دست به یقه هم بشه!
با این حرفش به یاد چند روز پیش افتادم که بی دلیل با مرد غریبه، جلوی شرکت دست به یقه شدم.
به پرهام که هنوز هم چهره اش ناراحت بود و اخم داشت نگاه کردم و او در حالی که از رو ی مبل بلند می شد، گفت:من همون
روز که به خاطر بیرون کردنش جوش آورده بودی فهمیدم دلت پیشش گیره! عشق حد و مرز و دختر چادر ی و غی ر چادری نمی
شناسه!
دل تو هم فهمیده آرام با بق ی ه ی دخترای دور برت فرق داره و دنبال پول و تیپ و نشستن توی ماش ین گرون قیمتت نیست!
در تمام مدتی که پرهام حرف می زد من به خودم و آرام فکر کردم.ما خیلی از هم دور بودیم! چه از لحاظ خانوادگی و چه از لحاظ شخصیت!
ولی حقی قت این بود که من عاشقش شده بودم بدون اینکه بخوام یا اینکه حتی متوجه بشم.
ولی من این حس رو که حاال فهمیده بودم عشقه! دوست داشتم.
بعد مدتی که از رفتن پرهام گذشت با خوردن تقه ای به در برگشتم و به مبینا که تو ی چارچوب در وایستاده بود نگاه کردم که
کامل وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست.
برای نشستن به سمت م یز کارم رفتم و در همون حال از او هم خواستم که رو ی مبل بشینه و با نشستنش رو ی مبل گفتم:خب!
می شنوم!
بهم نگاه کرد و گفت: شما ازم خواستین از آرام بهتون اطالعات بدم و برای همین هم م ن بیشتر بهش نزدیک شدم و یه جورایی
می شه گفت با هم صمیمی شد یم و مثل اینکه آرام خودش هم بدش نمی یومد یه مقدار با کسی درد و دل کنه.
با تعجب نگاهش کردم و او ادامه داد:آرام بهم گفت که پای برادرش توی تصادف آس یب دیده و دو بار عمل شده و حاال برای اینکه
کامل خوب بشه دوباره باید عمل بشه ولی به خاطر هزینه ی باالی عمل فعال نمی تونن کاری براش انجام بدن و به همین خاطر
یه جورایی برادرش افسرده شده.
آرام م ی گفت یه نفر پیدا شده و گفته حاضره هزینه ی عمل برادرش رو بده و اون ی ه نفر خواستگار آرامه که از وقتی جواب رد
شنیده می خواد به وس یله ی برادرش آرام رو تحت فشار بزاره و راضی به ازدواجش کنه .
می دونستم منظورش از خواستگار همون پسریه که با آرام دیده بودمش و باهاش دست به یقه شده بودم.
17 ساعت پیش
خب نوبتی هم باشه نوبت رمانمونه
18 ساعت پیش
عصرتون بخیر
18 ساعت پیش
سلااااااااااااام
18 ساعت پیش
دریافت سروش پلاس