🦋دخـــٺࢪاݩ چادࢪے🦋


『💜☂』
°حجابــــ♡
برصوࢪت‌هرڪسي‌ڪہ‌مےنشیند🙃
بر‌سیرتش‌هم‌جا‌خــــــوش‌ميڪند🌱
باوࢪڪن‌حتی‌خـاك‌چـادࢪت‌♥️
هم‌مقدس‌است...👑
آࢪۍ‌با‌توأم‌✨
مدافع‌چـادࢪحضرت‌زهــرا(س)...
همسایہ‌↶
splus.ir/khador146
ڪپےازمطالب⇦آزادباذڪراللهم‌عجڵ‌لولیڪ‌الفرج!


۳ پارت تقدیم نگاهتون💗
1 ساعت پیش
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

💗نگاه خدا💗
قسمت33
سارا جان خیالت راحت باشه آقای کاظمی پسره خیلی خوبیه
محسن : بله خواهر تا اون سر دنیا هم برین این امیر طاهای ما چشمش فقط به جاده است
کاظمی : محسن مگه نمیدونی من رانندگی نمیکنم
محسن: اره یادم نبود ،حالا امروزه رو یواش یواش برین،چاره ای نیست
ساحره : ببخشید سارا جان محسن شوهره بنده یه کم شوخ طبعه منم یه لبخندی زدمو سویچ و دادم به کاظمی ( تازه فهمیدم اسمش امیر طاهاس، مثل اسمش باوقاره)
سوار ماشین شدیم و امیر طاها یه بسم الله گفت و حرکت کرد.گوشیم زنگ خورد ،بابا رضا بود
- سلام بابا جون خوبین؟
بابا رضا : سلام دخترم ،ادرس محضرو برات فرستادم یه ساعت و نیم دیگه محضر باش
- چشم بابایی
بابا رضا: مواظب خودت باش یاعلی
امیر طاها: ببخشید کجا باید برم؟
- ببخشید اگه میشه منو برسونین خونه ،لباسامو باید عوض کنم
امیر طاها : باشه ،فقط بگین از کدوم سمت باید برم
- چشم شما برین بهتون میگم
- حتمن پیش خودتون میگین این دختره چقدر کثیفه که من دو بار نجاتش دادم نه
امیر طاها: من همچین فکری نکردم
- ولی بدونین من هیچ خطایی نکردم
امیر طاها: میدونم ( سرمو تکیه داد روی شیشه ماشین و آروم گریه میکردم )
امیر طاها منو رسوند خونه
- خیلی ممنونم که منو رسوندین، شرمنده نمیتونم تعارفتون کنم بیاین داخل کسی خونه نیست.
امیر طاها: خواهش میکنم این چه حرفیه
اگه باز جایی میخواین برین من منتظر میمونم تا بیاین ببرمتون
-نه به اندازه کافی مزاحمتون شدم ،زنگ میزنم به آژانس ،با اژانس میرم.
امیر طاها : باشه هر طور راحتین!
امیر طاها رفت و منم رفتم خونه لباسامو عوض کردم اینقدر گریه کرده بودم چشمام قرمز و پف کرده بود ،دست و صورتمو با آب سرد شستم تا یکم‌آروم بشم. بعد زنگ زدم آژانس ،رفتم محضر
از پله ها رفتم بالا زیاد جمعیت نبود مادر و پدر مریم خانم با پدر شوهر و مادر شوهرش ..سمت ما هم مادر جون و پدر جون با خاله زهرا و آقا مصطفی رفتم جلو بابا رو بغل کردم ،مریمم بغل کردم
- ببخشید که دیر شد
رفتم خونه لباس عوض کردم
مریم : اشکالی نداره عاقد هم همین تازه رسید
برو بشین خسته ای حتمن
( لبخند زدمو رفتم نشستم)
اصلا فکرو ذهنم به مجلس نبود فقط داشتم به اتفاقات امروز فکر میکردم
که یه دفعه با صدای دست اطرافیان حواسم اومد سر جاش نفهمیدم مریم کی بله رو گفت
مراسم تمام شد و همه خداحافظی کردن و رفتن من مونده بودمو بابا و مریم و امیر حسین
بابا یه نگاهی به اطراف کرد
بابا رضا: سارا ماشین نیاوردی؟
- نه بابا جون حوصله رانندگی رو نداشتم با آژانس اومد.
مریم : کاره خوبی کردی همه باهم میریم خونه
منو امیر حسین پشت ماشین سوار شدیم ،مریم هم جلو .حرکت کردیم رفتیم سمت خونه
مریم : ببخشید حاج رضا اینو میگم الان که داریم میریم تا برسیم خونه شب شده میشه شام بریم بیرون
بابا رضا: سارا بابا تو چی میگی ؟
- هر چی شما بگین واسه من فرقی نمیکنه
بابا رضا پس شام میریم بیرون
امیر حسین نگاهم میکردو میخندید پسره آرومی بود ،همیشه دلم میخواست یه داداش یا خواهر داشته باشم ولی به خاطر قلب مامان دکتر اجازه نمیداد شام و بیرون خوردیم و رسیدیم خونه من به همه شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم اینقدر سرم درد میکرد که با قرص خوابم برد صبح با صدای زنگ ساعت گوشیم بیدار شدم ،دو دل بودم برم دانشگاه یا نه از طرفی میترسیدم موضوع رو به بابام بگم .نمیدونستم چه فکری میکرد
به خودم گفتم میرم دفتر دانشگاه صحبت میکنم کلاسامو جا به جا کنه بلند شدمو اماده شدم کیفمو برداشتم برم پایین که چشمم به عبا خورد
خندیدمو گفتم یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم این پسر تو دانشگاه ما بود و منه کور نمیدیدمش
عبا رو گذاشتم داخل یه نایلکس گفتم همرام ببرمش بدم به صاحبش، رفتم پایین کفشمو بپوشم که مریم صدام زد
مریم: ساراجان بیا صبحانه بخور بعد برو
رفتم سمت اشپز خونه
- سلام
مریم: سلام عزیزم بیا بشین برات چایی بریزم ( نشستمو صبحانمو خوردم )
- دستتون درد نکنه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

ادامه دارد...
#نگاه_خدا
#رمان
🦋 splus.ir/khador145 🦋
1 ساعت پیش
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

💗نگاه خدا💗
قسمت32
یاسری : میخوای جیغ بزن واسه من که مشکلی پیش نمیاد به فکر خودت باش که معلوم نیست چی حرفایی به گوش بابا حاجیت برسه
( ازنگاهاش وحشت کردم ،داشت میاومد سمتم ،نمیدونستم چیکار کنم پاهام میلرزید ،نزدیک تر شد )
اشک تو چشمام جمع شد و از صورتم سرازیر میشد ، یه دفعه در کلاس باز شد چند نفر داخل شدن بهمون نگاه میکردن چند تا اقای ریشو بودن که تو دستاشون تسبیح بود که گفتن:
ببخشید خواهر اتفاقی افتاده ؟
منم که همینجور گریه میکردم گفتم هیچی و وسیله هامو برداشتمو از کلاس رفتم بیرون
یاسری ( اروم زیر لب گفت) :لعنتی
مثل بچه کوچیکا گریه میکردم و میدوییدم سمت محوطه که یه دفعه پام پیچ خورد و خوردم زمین تمام وسیله هام پخش زمین شده بود همه نگام میکردن یه دفعه دیدم یه آقایی داره وسیله هامو جمع میکنه
-با گریه گفتم خیلی ممنون نمیخواد خودم جمع میکنم (روشو کرد سمتم و من گریه ام بند اومد )
-شما! شما اینجا چیکار میکنین؟ ( واییی باورم نمیشد آقای کاظمی بود ، اون کجا اینجا کجا)
کاظمی : خوب من اینجا درس میخونم (چقدر تو موقعیت بدی دیدمش حتمن فکرای بدی درباره من میکنه ، برگه ها رو از دستش گرفتم )
- خیلی ممنونم که کمکم کردین
کاظمی : ببخشید میپرسم ! چیزی شده؟
- چشمام پر از اشک شدو گفتم: هیچی چیزه خاصی نیست فعلن رفتم سوار ماشین شدم
سرمو گذاشتم روی فرمونو فقط گریه میکردم
این چه سرنوشتیه که من دارم ، کاظمی اینجا چیکار میکرد چرا من ندیدمش تا حالا وایی خداا
( دیگه جونی نداشتم کلاسای دیگه رو برم تصمیم گرفتم نرم )
چشمم به یاسری افتاد پیش چند تا پسر ایستاده بود و میخندید
اه که چقدر حالم از خنده هاش به هم میخورد
چشمم به ماشینش داخل محوطه افتاد
قفل فرمون و گرفتم دستم و رفتم تو محوطه همه زل زده بودن به من یه نگاهی پر از نفرت به یاسری کردمو رفتم سمت ماشینش
با قفل فرمون کل شیشه ماشینشو شکستم ( دیدم یاسری با چه عصبانیتی داره میاد سمتم)
یاسری : چه غلطی کردی دختره بیشعور
(منم محکم قفل فرمونو گرفتم دستم که اگه اومد سمتم بزنمش )
- بیشعور خودتی و جد و آبادت
فکر کردی منم مثل این دوستای پاپتی ام که هر چی گفتی بترسم ازت
دفعه اخرت باشه اومدی سمتم
یاسری : ( تو یه قدمی من بود ) خوب ؛ اگه بیام سمتت چیکار میکنی هاااا بگو دیگه.
یه دفعه دیدم کاظمی دستشو گذاشت روشونه ی یاسری
کاظمی : ببخشید چیزی شده؟
یاسری : نه خیر بفرما شما
کاظمی : این سرو صدایی که شما راه انداختین فک نکنم چیز مهمی نباشه
یاسری : برادر خانوادگیه شما برو به نمازت برس
- غلط کردی من با تو هیچ سری ندارم که بخواد خانوادگی باشه ( دستاشو مشت کرد که بیاد بزنه ،از پشت کاظمی دستشو گرفت)
کاظمی: دیگه داری پاتو از گلیمت دراز تر میکنی برو پی کارت
از حراست هم اومدن یاسری وبردن همراهشون
یاسری: دختر حاجی از این به بعد از سایه ات هم بترس بعد از رفتنش نشستم روی زمین گریه میکردم
کاظمی : ببخشید خانم هدایتی لطفن بیاین این خانومو کمکش کنین حالشون خوب نیست
خانم هدایتی منو برد داخل کافه یه کم آب قند برام اورد ،آقای کاظمی و چند تا از دوستاش هم دم در کافه بودن
خانم هدایتی: اسم من ساحره است ،چرا اقای یاسری همچین کاری کرد ؟
( اسم منم ساراست ،همه ماجرا رو براش تعریف کردم)
ساحره : واییی که ای بشر حقشه اخراج بشه
- ساحره گناه من چیه که اینقدر بدبختی بکشم ، من که کاری با کسی ندارم ( ساحره اومد سمتم و بغلم کرد) : عزیزززم غصه نخور درست میشه ساحره رفت سمت اقای کاظمی و دوستاش نمیدونستم چی دارن میگن
ولی من اصلا حالم خوب نبود به ساعت نگاه کردم ساعت دو بعد ظهر بود
باید زودتر میرفتم خونه لباسام همه کثیف شده بودن
ساحره : کجا میری سارا
- باید برم جایی بابام منتظرمه
ساحره : اخه تو تمام تنت داره میلرزه دختر نصف راه پس میافتی
- ماشین دارم آروم آروم میرم خودم
ساحره رو کرد به کاظمی گفت : آقای کاظمی منو محسن کلاس داریم میشه شما سارا جانو ببرین
کاظمی یه کم من من کرد و گفت باشه
( نمیدونم خوشحال بودم یا ناراحت )
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

ادامه دارد...
#نگاه_خدا
#رمان
🦋 splus.ir/khador145 🦋
1 ساعت پیش
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

💗نگاه خدا💗
قسمت31
غذا رو اماده کردم رفتم توی اتاق بابا، عکسای مامانو جمع کردم بردم گذاشتم روی میز اتاقم که یه موقع مریم اومد اذیت نشه
داشتم کارامو انجام میدادم که صدای باز شدن در اومد رفتم پایین بابا رضا بود با یه دسته گل،گله مریم تن تن رفتم پایین
- سلام بابا جون خوبی؟
بابا رضا: سلام جانه بابا
بوی غذات تا سر کوچه میاومد ...
- خیلی ممنونم واسه من خریدی این گلو
بابا رضا : چند نفر تو این خونه عاشق گله مریمن...
- من من...
گل و از دست بابا گرفتم داشتم میرفتم از پله ها بالا که گفتم بابا جون مبارکه
بابا هم چیزی نگفت
واییی اتاقم مرتب و تمیز بود با گذاشتن این گل روی میز خیلی قشنگ شد اتاقم شام و خوردیم و میزو جمع کردم ظرفا رو شستم داشتم میرفتم بالا تو اتاقم که بابا رضا صدام کرد...
بابا رضا: سارا بیا اینجا کارت دارم - جانم بابا
بابا رضا: تو کی بزرگ شدی من ندیدم - من بزرگ شدن و از خودتون یاد گرفتم
بابا رضا: سارا جان فقط یادت باشه هیچ چیزو هیچ کس نمیتونه بین منو تو جدایی بندازه
- میدونم بابای خوشگلم
بابا رضا: احتمالن فردا بعد ظهر میریم محضر تو میای دیگه
- ( خواستم بگم نه که نمیدونم چرا نتونستم بگم) اره بابا جون فقط ادرسشو برام بفرستین که بعد کلاس بیام ،فعلن من برم شب بخیر
بابا رضا: برو باباجان
یادم رفته بود ساعت گوشیمو واسه ۷ تنظیم کنم ،ساعت ۸ کلاس داشتم
صبح که چشمامو باز کردم ساعت و نگاه کردم اصلا خودم نفهمیدم چه جوری بلند شدم مثل موشک رفتم دست و صورتمو شستم یه مانتوی شیک پوشیدم که هم بدرد دانشگاه بخوره هم بعد دانشگاه برم محضر
یه شال صورتی هم گرفتم گذاشتم داخل کیفم
تن تن رفتم پایین ،دیگه فرصت صبحانه خوردن نداشتم نفهمیدم با چه سرعتی رسیدم دانشگاه ساعت ۸ و ربع بود ماشین و دم در دانشگاه پارک کردم رفتم داخل دانشگاه
رفتم سر کلاس واییی استاد اومده
در زدم اجازه استاد؟
استاد: چه وقته اومدنه
-ببخشید تو ترافیک مونده بودم
استاد: بفرماییدداخل ولی اخرین بارتون باشه
- چشم
یکی یه دفعه گفت :
اخ ترافیک،
سرمو برگردوندم دیدم یاسریه
که بادیدنم میخندید منم جلو یه جای خالی بود نشستم بچه ها همههمه میکردن که با صدای ساکت استاد همه ساکت شدن کلاس که تمام شد ،همه رفتن منم داشتم نوشته های روی تخته رو توی دفترم مینوشتم
که یاسری همون دانشجویی که مسخرم کرده بود اومد یه صندلی کنارم نشست
ترسیدم، نمیدونم چرا اینقدر از این پسر اینقدر میترسیدن دخترا بلند شدن رفتن
منم دیدم که کسی کلاس نیست ترسیدم وسیله هامو جمع کردم
ولی دیدم باز همونجور داره نگاهم میکنه - ببخشید چیزی شده ،مثل چوب خشکیده زل زدین به من
یاسری : چرا باهام حرف نمزنید؟
- بیجا میکنین نگاه میکنین ،پسره ی احمق
میخواستم برم سمت در که بلند شد و بدو بدو کرد سمت در
قلبم داشت میاومد تو دهنم
- برو کنار
یاسری : تا باهام حرف نزنی نمیزارم برین - مگه خونه خاله اس که اینجوری حرف میزنی ...میری کنار یا جیغ و داد بزنم....
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

ادامه دارد...
#نگاه_خدا
#رمان

🦋 splus.ir/khador145 🦋
1 ساعت پیش
قسمت ۳۱. ۳۲. ۳۳ رمان تقدیم نگاهتون🥰👇
1 ساعت پیش
ادامه رمان😉💗💗
1 ساعت پیش
#شما_قشنگا
چرا بقیه ی رمان رو نمیزارین؟😭😢😞
#ما
ببخشید فراموش میکنم🥺😘
ولی ۳ پارت هدیه میدم❤️💞
1 ساعت پیش
#کاردستی
#اوریگامی
روز مادر🌹
کیف زیبا و راحت 😍🥰
2 ساعت پیش
2 ساعت پیش
2 ساعت پیش
خب کاردستی رو میزارم😍😍
2 ساعت پیش
بچه ها کادو فقط نباید پولی باشه !
کادو میتونه مثل کاردستی و درست کردن انواع وسایل مختلف با پارچه باشه شما می توانید با هر چیزی کادو درست کنید و هدیه بدید 🎁🎈🥰
2 ساعت پیش
🌸⃟💕
.•
✧ چہ تاثیـر دلنشینۍ دارد...
” غصـہ نخـور ، درسـت میشـود ”
گفتن‌هاے مـــــادر ،
اثـرش را هـزار قـرصِ آرامبـخشِ قوے ندارد...🌷
.•
.•
🌸⃟💕¦↫ #روزت‌مبارڪ‌مادرم
2 ساعت پیش


- سلامِ ما و سلامِ خدا، عَلَی الْکوثر...🌸؛

2 ساعت پیش
2 ساعت پیش
#چادرانه
چادری اگه هستم شیطنت ها و دیوونه بازیای دخترونه ام سرجاشه😳😁

مــن یـکــــ دخـتــر چــادریـــم...✌️

شاد و پرنشاط ، سرزنده و پرکار...💞😘😉

قرآن و نهج البلاغه اگر میخوانم📜📃 ، رمان📚 و حافظ📗 هم میخوانم.

عاشق پهلوانی های حضرت حیدر🥰 اگر هستم ، یک عالمه شعر حماسی از شاهنامه هم حفظم.😃

پای سجاده ام گریه💧 اگر میکنم ، خنده هایم😅😂 بین دوستانم هم تماشایی است!😃

من یک عالمه دوست👭👭 و رفیق دارم.

تابستان ها اگر اردوی جهادی🇮🇷 میرویم ،👣 اردوهای تفریحی ام نیز هرهفته پا برجاست...✌️

ما اگر سخنرانی میرویم📿، پارک رفتنمان هم سرجایش است...
🏞
مسجد🕌 اگر پاتوق ماست ، باغ🏡🏕 و بوستان پاتوق بعدی ماست...

برای نماز صبح قرار مسجد🕌 اگر میگذاریم ، هنوز خورشید⛅️ نزده از مسجد تا خانه پیاده قدم میزنیم.👣

دعای🤲 عهدمان را اگر میخوانیم ، همانجا سفره باز میکنیم و با خنده🙂 و شادی صبحانه مان میشود غذا با طعم دعا 😋!

ما اگر چادر سر میکنیم🧕🏻 ، نقاش هم هستیم🎨 ، خطمان🖋 هم خوب است✅

حرفهای دخترانه مان سرجایش ، شوخی های دوستانه مان را هم میکنیم ،😜😉

نمایشگاه و تئاتر هم میرویم ، سینما هم اگر فیلم خوب داشت...😄

کوه🏔 هم میرویم ، عکس های یادگاری🖼 ، فیلم های 📽پر از خنده و شادی...

کی گفته ما چادری ها...😐

من قشنگ تر از دنیای خودمان سراغ ندارم !😘🥰

دنیای من و این رفیقان با خدایم ،😍

همین هایی که دنبال زندگیشان در کوچه و خیابان نمیگردند ،🙄

همین هایی که وقتی دلت💔 را میشکنند تا حلالیت ازت نگیرند ول کن نیستند،😂😜

همین هایی که حیاشان را نفروختند...✌️🙂

#خآدم_صاحب_الزمان_^^
#انت_فۍ_قلبۍ_حسین_↻💜
#اللھم_الࢪزقنـا_حـرم‌♧↯
┈••✾•🦩♡🦩•✾••┈
splus.ir/yyyyyiiwy
┈••✾•🦩♡🦩•✾••┈
2 ساعت پیش
#ریحآنهـ

وقتی مروارید زیبایی هایت را
به صدف حجاب و عفاف می‌سپاری،
خداوند تو را آبی می‌کند💙🦋
آنقدر آبی که آسمان به تو رشک می‌برد….😌✨

#خآدم_صاحب_الزمان_^^
#انت_فۍ_قلبۍ_حسین_↻💜
#اللھم_الࢪزقنـا_حـرم‌♧↯
┈••✾•🦩♡🦩•✾••┈
splus.ir/yyyyyiiwy
┈••✾•🦩♡🦩•✾••┈
2 ساعت پیش
#انگیزشی
زندگی هامون رو با هم مقایسه نکنیم...✌️
#خآدم_صاحب_الزمان_^^
#انت_فۍ_قلبۍ_حسین_↻💜
#اللھم_الࢪزقنـا_حـرم‌♧↯
┈••✾•🦩♡🦩•✾••┈
splus.ir/yyyyyiiwy
┈••✾•🦩♡🦩•✾••┈
2 ساعت پیش
#حتما‌بخوانید...👇🏻
چند بار دِلـ❤️
همسر شهید...؛
دختر شهید...؛
مادر شهید...؛
رو شکستیم...💔!
کسی که جگر گوششو واسه‌ امنیت الان ما‌ فرستاد‌‌🚶🏻‍♂
تا امنیت الان منُ تو رو تأ‌مین‌ کنه...!
#یادتون‌رفته...💁🏻‍♂
ما سه تا شهید دادیم...⚡️
تا جنازه برهنه دخترمون تو تیر‌رس قرار نگیره...😲
#سه‌شهید‌دادیم...!
‌‌میخواستن غیرت💪🏻مردان‌ ما رو‌...؛🧔🏻
به سخره بگیرن..🙄
الان‌کو‌...؟🤔
اون‌غیرت‌...؟🙎🏻‍♂
کار به جایـے کشیده کِ...؛
الان آقا پسرا‌ی خودمون‌...🧑🏻
دارن‌‌ به ناموس خودشون دست درازی میکنند..!😯😠
#اون‌غیرت‌ها‌کو...؟؟😐
مُرد‌..!😑
مُرد اون غیرت ها‌...!🚶🏻‍♂
#حیا‌‌‌کو‌..!😐
ما شهیده کم نداشتیماااا...☝️🏻🙄
#شهیده‌سهام‌خیام🧕🏻
#شهیده‌مرضیه‌‌دباغ...🧕🏻
#شهیده‌زینب‌کمایـے...!🧕🏻
میدونے زینب چند سالش بود..!🧐
همش ۱۴ سال داشت...
که شهیده شد...⚡️
توسط منافقین...🙎🏻‍♂
با چادر خودش کشتنش...😳
‌سه روز مفقود بود...😓
الان دخترا ی ‌۱۷"۱۸ساله‌..!👱🏻‍♀
چجورین...؛🧐
هنوز‌‌فک‌میکنند‌بچه‌ان..!😐
تیپ زدناشون...👀😑
روسری هاشون روز به روز عقب‌تر..😑
مانتو‌ها روز به روز به بلوز تبدیل شد...😑👚
و‌آرایش کردن های بیرون...😑💄
روز به روز‌ غلیظ تر میشن...!✋🏻
اون حیا کجا رفته..؟؟! 👣
#بخدا‌ظهور‌نزدیکِ..
به خودت بیا رفیق...🧔🏻🧕🏻
تموم کن‌ اون کارا‌رو..؛☝️🏻
#دعا‌مےکنم‌براتون‌صبرتون‌در‌محبت‌آقا‌صاحب‌الزمان‌کم‌بشه...✌️🏻
مشتاق دیدار‌ حضرت باشے...🌸:))
تازه این موقع داری زندگی میکنے...!

#خآدم_صاحب_الزمان_^^
#انت_فۍ_قلبۍ_حسین_↻💜
#اللھم_الࢪزقنـا_حـرم‌♧↯
┈••✾•🦩♡🦩•✾••┈
splus.ir/yyyyyiiwy
┈••✾•🦩♡🦩•✾••┈
2 ساعت پیش
خدا
خداا
خدااا
خداااا
خدااااا
خداااااا
خدااااااا
خداااااااا
خدااااااااا
خداااااااااا
خدااااااااااا
خداااااااااااا
خدااااااااااااا
خداااااااااااااا
خدااااااااااااااا
خداااااااااااااااا
خدااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا ااا
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

دوســـــــــــــــــت داررررررررررررررررررررررم

♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

اینوبه اشتراک بزار وبدون قرار نیست پولی بهت برسه یا خبرخو شی
فقط ادمهایی رو الان تواین لحظه یادخداشون میندازی تا یادشون باشه خداهست!!!😊❤️
قول میدی اگه خوندی تو کانالت یا هر گروه هستی پخش کنی

#خآدم_صاحب_الزمان_^^
#انت_فۍ_قلبۍ_حسین_↻💜
#اللھم_الࢪزقنـا_حـرم‌♧↯
┈••✾•🦩♡🦩•✾••┈
splus.ir/yyyyyiiwy
┈••✾•🦩♡🦩•✾••┈
2 ساعت پیش
#فرزندان‌شهدا
یڪۍ‌‌نوشتہ‌‌بود↓
سهم‌من‌از‌جنگ
پدرۍ‌بود
ڪ‌‌هیچ‌وقت
درجلسہ‌ۍ‌اولیاومربیان
شرڪت‌نڪرد...🥀

+همینقدرغریب‌:)
#خآدم_صاحب_الزمان_^^
#انت_فۍ_قلبۍ_حسین_↻💜
#اللھم_الࢪزقنـا_حـرم‌♧↯
┈••✾•🦩♡🦩•✾••┈
splus.ir/yyyyyiiwy
┈••✾•🦩♡🦩•✾••┈
2 ساعت پیش
اگه واقـــــعــ😁ـــا راست میگہ لایـــــ❤️ـــــــک کنید✨
3 ساعت پیش
مادر یعنی: ناز هستی در وجود‌
مادر یعنی:یک فرشته در سجود
مادر یعنی: یک بغل آسودگی
مادر یعنی: پاکی از آلودگی

مادر یعنی: هدیه ی مرد از خدا
مادر یعنی:همدم و یک هم صدا
مادر یعنی: عشق و هستی؛ زندگی
مادر یعنی: یک جهان پایندگی
مادر یعنی:لطیف؛ فصل بهار
مادر یعنی:زندگی در لاله زار
مادر یعنی: عاشقی؛ دلدادگی
مادر یعنی: راستی و سادگی
روز مادر مبارک🌺

🦋 splus.ir/khador145 🦋
3 ساعت پیش
خیلی خنده داره😁😁👆
برا مادراتون بخونید🥰
3 ساعت پیش
دریافت سروش پلاس