◉♡✿حرفـღـدل✿♡◉


چنل های متحدمون😍
splus.ir/cherikiiiiii
http://splus.ir/friendshipcottag
برای تبادل به آیدی زیر مراجعه کنید
@harfdel1397_admin
کپی مطالب با ذکر صلوات آزاد است😍


اینم پین کنیم توی مغزمون:
ما درباره ی گناهانی که باهاشون
امتحان نشدیم، معصوم نیستیم!

@harfdel1397
3 ساعت پیش
بابا جانِ من، اونی که باهاش سروکار
داریم مِن حَيثُ لا يَحتَسِب هست،
حالا هی شما روی فرهنگ عمیق،
اصیل و ناکارآمدِ غر زدن قفلی بزن!

@harfdel1397
3 ساعت پیش
✍ عاشورا نقطه‌ی اوج #عاشقی است!
و هر انسانی، مسیر عاشقی را تا رسیدن به نقطه‌ی اوج، در #درون خویش طی می‌کند!

▫️هم عشق با همه‌ی سرسختی‌های مسیرش،
هم عاشورا با همه‌ی اوجِ دست‌یافتنی‌اش،
روی پای امامی ایستاده‌اند،
که با قلم، مسیر عاشقیِ انسانها را باز می‌کند!

✦که اگر علی‌بن الحسین علیه‌السلام نبود،جاده‌ی عشق، همیشه بی‌زائر می‌ماند، وعاشورای #درون همیشه بی‌فاتح!🌿

| #السلامُ_عَلیک_یازِینُ_العابدین″ع″🖤|
| #محرم🏴|

@harfdel1397
3 ساعت پیش
•••
یا سید الساجدین..♥️
با یاد نینوا چه به سجاد می‌گذشت
بعد از پدر قریب چهل سال گریه کرد😢
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا زَیْنَ الْعابِدِینَ ″ع″🌿

| #شهادت_امام_سجادع_تسلیت🏴|
| سلام #روزتون_بخیر✨|

@harfdel1397
3 ساعت پیش
#قرارروزانه

❤️ ||• @harfdel1397 •||
3 ساعت پیش
دعای فرج🍀
#صوتی

#اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج
❤ ||• @harfdel1397 •||
3 ساعت پیش
هوالمحبوب
3 ساعت پیش
زیارت عاشورا یادتون نره
یادم رفت بذارم امروز😢
شب خوش
17 ساعت پیش
#استوری
#امام_شناسی🌻

از راه های اتصال قلبی به امام زمان❤️
یاد کردن ایشان در حالات و ساعات مختلف
صدا زدن ایشان و 🍃
گفتن ذکر یا صاحب الزمان
و یا بقیه الله ...است.🌸

@harfdel1397
19 ساعت پیش
#حرف_دل💌

ای کاش که آدم‌ها دلتنگ نمی‌مردند…🍂

• فروغ •
@harfdel1397
19 ساعت پیش
#ناحله
#قسمت_هشتاد_و_چهار

🔵قرار بود روح الله امشب بیاد خونه ی ما.
ریحانه آبگوشت بار گذاشته بود.
میخواستم یخورده استراحت کنم که دوباره برگردم تهران.
ناخودآگاه پرسیدم
_ریحانه دوستت چیزی نگفت دیگه؟
+نه چی بگه؟
_چه میدونم. نپرسید مداحش کیه؟
+نه نپرسید.
_عجب.
تشکرهم نکرد از اینکه رسوندیمش؟
+جلو خودت گفت دیگه چی بگه؟
_اها.دیگه چیزی نگفت؟
+اه چقد سوال میپرسی.
نه نگفت دیگه‌.اصن گفته باشه هم به تو چه.
جریان چیه؟؟مشکوک میزنی محمد!؟
اتفاقی افتاده؟
_ن. چ اتفاقی
+چ میدونم والله
_ب کارت برس بزار بخوابم
+وا.
چش غره داد و رفت تو آشپزخونه.
سرم درد گرفته بود دوباره.
یه استامینیوفن خوردم و چشامو بستم تا بخوابم.
_
🔵فاطمه:
ریحانه اینا واسه چهلم باباش مراسم داشتن زنگ زده بودو منم دعوت کرد.
ولی ما دقیقا همون روز قرار بود واسه یه سفرِ یکی دو روزه با خاله جون سمیه اینا بریم کوه.
دلم نمیخواست باهاشون برم.
قطعا اگه منوبااین حجاب میدیدن مسخرم میکردن وسوال پیچ.
طبق قولم هم نمیتونستم چادر نزارم چون میشد پیمان شکنی با کسی که خیلی کارش درسته.
لباسام رو جمع کردم و ریختم تو ساک.
مامان اینا تقریبا اماده شده بودن.
چادرم رو سرم کردم و نشستم تو ماشین.
چند دقیقه بعد بابا و مامان با وسایلا اومدن و نشستن.
بابا استارت زدورفت از خونه بیرون.
دیتای موبایلمو روشن کردم و رفتم اینستاگرام.
اینکه اسم اون مداح چی بود خیلی ذهنمو درگیر کرده بود.
نمیدونم چرا ولی حس میکردم آشناست برام‌
اینستاگرامو بستم و رفتم تلگرام.
هنوز پیام های محسن رو حذف نکرده بودم‌
رفتم پی ویش و گفتم
_سلام
انگار منتظر بود یکی بهش پیام بده.
فورا سین کرد و گفت
+و علیکم. شما؟
_خسته نباشین. من همونیم که گفتم برام اون اهنگ و بفرستید
+اهنگ؟منظورتون مداحیه؟ بله امرتون؟
از سوتی خفنی که داده بودم حرصم گرف.
اه.
ازین خراب تر نمیشد یعنی.
_میشه بپرسم مداح اون مداحی کیه؟
+فکر نمیکنم بشناسید.
از بچه های هیئتمون.
بیشتر کنجکاو شدم‌
_میشه اسمش رو بگید؟
سین نکرد.
حدود نیم ساعت گذشت.همش تو فکر این بودم که کی میتونه باشه!!!
بعد از چهل دیقه پیام داد
_حاج محمد دهقان فرد
🔵با این حرفش انگار رو صورتم آب داغ ریختن‌
یهو همه ی وجودم آتیش گرفت. محکم زدم وسط پیشونیم و بلند گفتم
_وای بدبخت شدم
بابا از تو آینه نگام کرد.
+چیشد؟
_هیچی
یخورده نگام کرد و بعد ازم چشم برداشت.
قلبم داشت از سینم میزد بیرون.
چرا من باید همیشه بدبخت باشم؟
چرا همیشه خودم همه چیو خراب میکنم؟
مگه داریم آدم بدشانس تر از من‌ .لابد با اون حرفام وای....
محمد از من

متنفر تر شده...
وای خدای من .
من چقدر بدبختم اخه.
آبروم رفت.


ادامه دارد....
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
19 ساعت پیش
#ناحله
#قسمت_هشتاد_و_سه


🔵میخواست خودش بره
توجهی به حرفش نکردم و رسوندمش جلو خونشون
پیاده شدن
ریحانه اومد و نشست رو صندلی کنارم
دوباره صدای ضعیفش به گوشم خورد
از اینکه دقتم روش زیاد شده بود کلافه شدم
بدون نگاه کردن بهش خداحافظی کردم و حرکت کردم سمت خونمون
یخورده از مسیر روکه رفتیم ریحانه برگشت سمتم و صدام‌کرد:
+محمد
_جان
+مشکوک میزنیا
_چطور؟
عجیب نگام میکرد
+محمد
_جان
برگشتم سمتش تا ببینم چرا سکوت کرد
با نگاهی که پر از سوال بود خیره بود بهم
میدونستم چی تو ذهنش میگذره که
گفت هیچی و نگاهش و برگردوند
انگار که چیزی یادش اومده بود دوباره برگشت سمتم:
+اگه بازم ازم پرسیدچی بگم بهش ؟نگم تو خوندی؟
اصلا چرا باید صدای تو باشه رو گوشیش؟
من خوشم نمیاد خب .
اه.
بی اراده لبخند زدم وجوابی ندادم داشتم به این فکر میکردم که چرا حالم بهتراز قبل شده؟
شاید بخاطر این بود که از پیش بابا برمیگشتم
ولی من که همیشه بعد از اینکه از مزار مامان و بابا برمیگشتم دلم بیشتر میگرفت
شاید بخاطر شهدا بود
ولی تهرانم که پیش شهدا بودم!
شاید از این خوشحال بودم که یکی که مثل ما نبود داره هم شکلمون میشه!
جوابی برای سوالم پیدا نکرده بودم
از این همه فکر سرم درد گرفته بود.
ترجیح دادم فعلا به چیزی فکر نکنم که ریحانه دوباره گفت:
🔵+محمد با تواما اگه پرسید بازم چی بگم؟
نگاهم به جاده بود بعد یه مکث طولانی بهش نگاه کردم و گفتم:
_خب راستش روبگو
ریحانه یه لبخند شیطون زد
به قیافه بامزش خندیدم و لپش رو کشیدم


ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
19 ساعت پیش


#ناحله
#قسمت_هشتاد_و_دو
#پارت_دوم


🔵محمد:

چرا باید بین این همه مداحی اینو بزاره آهنگ زنگش؟
ریحانه مثل همیشه فکرم روخوند و گفت:
+مطمئن باش نمیدونه تو خوندی !
نگاهش کردم و بعدچند ثانیه گفتم:
_ازش بپرس ولی حواست باشه اگه نمیدونست چیزی نگی بهش.
+واا محمد چی بپرسم ازش زشته.
_کجاش زشته .حالا خودش کجاست
باانگشت اشاره اش به سمتی اشاره کرد
رد نگاهش رو گرفتم و رسیدم به دختری که زل زده بود به سنگ قبر مزار شهدا
پشتش به من بود و قیافش رو نمیدیدم
چند ثانیه سر هر قبر می ایستاد و چندتا شاخه گل روشون میزاشت
به قسمت شهدای گمنام که رسید نشست.
نگاهم رو از روش برداشتم
شروع کردم به درد دل کردن با بابا
صدای قدم هایی باعث شد سرم‌ رو بالا بیارم
چشمم خورد به دوتا چشم که کم مونده بود از کاسه بیرون بزنه
با دیدن قیافه گیجش خندم گرفت
هیچی تواین مدت نتونسته بود باعث لبخندم شه
داشتم به این فکر میکردم با اینکه این دختر با اولین باری که دیدمش خیلی خیلی تفاوت داره ولی هرکاری کنه بازم گیج میزنه
سلام کردم آروم جوابم روداد
داشتن باهم حرف میزدن حواسم به حرفاشون نبود که دوباره صدای زنگ موبایلش بلند شد
بهش نگاه کردم تا ببینم عکس العملش چیه.خیلی عادی بود.
از نوع حرف زدن و قیافه آویزونش فهمیدم قضیه چیه
طوری که متوجه نشه به ریحانه گفتم: _بهش بگو ما میرسونیمش.
ریحانه با تعجب نگاهم کرد حدس زدم براش عجیب بود چطور قبلنا زار میزد و التماس میکرد و الان خودم گفتم
تماسش که تموم شد ریحانه چیزی رو که گفتم و بهش گفت
دلم میخواست تنها باشم
چندتا شاخه گل و رو قبر بابا گذاشت و با ریحانه دور شدن
شخصیت این دختر فکرم رو مشغول کرده بود
دیگه حس بدی بهش نداشتم
برام جالب شده بود
وقتی رفتن فرصت پیدا کردم واسه خلوت کردن با بابا
بعد از چند دقیقه متوجه شدم دارن نزدیک میشن
اشکام رو پاک کردم و بلند شدم گفتم شاید میخوان برگردن
از ریحانه پرسیدم که گفت میخواد وضو بگیره
دستشویی از اینجا فاصله داشت و چون خلوت بود و هواهم تاریک شده بود نتونستم بزارم تنها برن
همراهشون رفتم و منتظر موندم تا وضو بگیرن و بیان
چند دقیقه گذشت وفاطمه اومد بیرون
با بهت زل زده بود به پشت سرم
فهمیدم داره به چی نگا میکنه
با دیدن قیافه ترسیدش دوباره خندم گرفت
اصلا دلم نمیخواست بخندم ولی خندم میگرفت دست خودم نبود
تونستم چهره جدیم رو حفظ کنم نگاهش برگشت سمتم که با اومدن ریحانه رفتیم سمت حسینیه
نمازم رو خوندم ومیخواستم زیارت عاشورا هم بخونم که یاد فاطمه افتادم.
واسه اینکه دیرش نشه گذاشتم واسه یه وقت دیگه و از حسینیه خارج شدم.
منتظرم ایستاده بودن کفشامو پام کردم ورفتم سمت ماشین
نشستم توش
ریحانه و دوستشم عقب نشستن
خونشونو بلد بودم ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم
نگاهم به جاده بود که دوباره با شنیدن زنگ موبایلش افکارم بهم ریخت
به ریحانه نگاه کردم و بهش یاداوری کردم بپرسه
ریحانه ازش پرسید
گوش هام رو تیز کردم و منتطر جوابش موندم
با جوابی که داد نتونستم جلو لبخندم و بگیرم
از صداقتش خوشم اومد آدم چند رویی نبود و به راحتی میشد خوندش.
ساده بود و بی شیله پیله یه شیطنت ریزی هم تورفتارش داشت
بعد چند لحظه دوباره ادامه داد.
انقدرصادقانه حرف میزد که مطمئن شدم دروغ نمیگه
با تعریف هاش خوشحال شدم و بیشتر خندم گرفت

ادامه دارد.....

نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
19 ساعت پیش


#ناحله
#قسمت_هشتاد_و_دو
#پارت_اول

🔵تازه تمام غم هام فراموش شده بود
با ریحانه از حسینیه بیرون اومدیم
چند دقیقه بعد
محمد هم اومد بیرون.
کفشش روپوشید و جلوتر از ما حرکت کرد
پشت سرش رفتیم
نشستیم تو ماشین
ریحانه به احترام من کنارم رو صندلی عقب نشست
خیره بودم به موهای محمد که روبه روم بود
خوشحال بودم از اینکه تو این حالت نمیتونه مچم رو بگیره
یخورده از مسیر رو که رفتیم دوباره گوشیم زنگ خورد
مامانم بود
ترجیح دادم جواب ندم تا وقتی نرسیدم خونه
محمد از تو آینه به ریحانه نگاه میکرد
عجیب شده بود
ریحانه برگشت سمتم وگفت:
🔵+فاطمه جون آهنگ زنگت خیلی قشنگه میدونی کی خونده؟
بدون توجه به حضور محمد با ذوق گفتم:
+نه من خیلی مداحی گوش نکردم واسه همین مداح نمیشناسم جز یه نفر که پسر عموی بابامه
ریحانه شیرین خندید
برگشتم و یه نگاه به محمد انداختم تا ببینم اون چه واکنشی نشون داده که با لبخندش مواجه شدم
ادامه دادم :
+مداحی هم زیاد دوست نداشتم ولی نمیدونم چرا این یکی انقدر به دلم نشست.یه حس خوبی میده اصلا.با اینکه سوزناکه و انگار از ته دل خوندنش ولی بهم آرامش میده.خدا میدونه تا الان چند بار گوشش کردم.
هرچی بیشتر میگفتم لبخند ریحانه غلیظ تر میشد
دستم رو تو دستش گرفت و خوشگل نگام کرد
سکوت بینمون با صدای ذکر یا حسین شکسته شد
محمد مداحی پلی کرده بود
چند ثانیه بعد مداح شروع کرد به خوندن
سرم و تکیه دادم به پنجره ماشین و چشم هامو بستم
دلم میخواست حس خوبی که الان دارم رو جمع کنم تا همیشه باهام بمونه
یخورده که خوند حس کردم صداش آشناست
برگشتم سمت ریحانه و آروم گفتم :عه این همون نیست؟
ریحانه با خنده جواب داد:
🔵+چی همون نیست
_این مداح همون مداحی که پرسیدی اسمش رو میدونی نیست؟
ریحانه نگاهش برگشت سمت محمد که پشت دستش و گذاشته بود جلوی دهنش و آرنجش رو به پنجره تکیه داده بود.
لبش مشخص نبود ولی حس کردم داره میخنده
نگاهش از ریحانه چرخید رو صورت متعجب من
تعجب و نگاه منتظرم روکه دید دوباره به روبه روش خیره شد
و دستش رو ازجلو دهنش برداشت
جدی بود
پرسید:
+از این طرف باید برم؟


ادامه دارد...

نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
19 ساعت پیش
19 ساعت پیش
#کلیپ


@harfdel1397
19 ساعت پیش
يَا رَاحِمَ الْعَبَرَاتِ وَ
يَا كَاشِفَ الزَّفَرَاتِ(دعای‌عبرات)
ای رحم‌کننده به اشک‌ها و‌
ای رفع‌کننده آه‌های بلند.
ای خدایی که دلرحمی با زخم خورده‌ها☘

@harfdel1397
19 ساعت پیش
من‌همان‌راندہ‌شدہ‌ازدرغیرم‌ارباب🦋
نیست‌غیرازتومراهیچ‌خریدارحسین

@harfdel1397
19 ساعت پیش
دردم بجان رسـید و طبیـبم پدید نیـسـت؛
دارو فروش خسته دلان را دکان کجاست؟

@harfdel1397
19 ساعت پیش
از الان تا اطلاع ثانوی در جواب
التـماس دعا نگـید محتاجیم به
دعا، بگـید انشـاءالله روزی تـون
باشه اربعین، کربلا..!

@harfdel1397
19 ساعت پیش
دریافت سروش پلاس