♥🕊ســـرا پردهٔ عصمتــــ♥🕊

🍃از بس که "زهرا" عاشقِ حُجب و حیا بود🍃حتّی مزارِ خویش را پوشیده می خواست..✓ ♡

👈🌸 جناب حسینعلی_زارعی

۹۷/۱۱/۲۷

❌کپی مطالب با ذکرصلوات ،برای دیگر کانال های سروش بلا مانع میباشد✓♡

#کپی_رمان_ممنوع⛔⛔


💫خدايا🙏
🍁در این شب زیبا
💫آرامش را سرليست
🍁ِتمام اتفاقات
💫ِزندگی مان قرار بده
🍁آرامش را
💫تنها از تو ميخواهیم
🍁الهی🙏🏻
💫به دوستانم،
🍁روزایی پرازخیر و برکت عطا کن

شبتـون بخیـر 💫🍁

♥♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
نومید و مفلسیم و نداریم هیچکس
نقد وجود داده به تاراج صد هوس

#سلام_آقا

♥♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى🤲
الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ
وَ حُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ
وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرى
الصِّدّیقِ الشَّهید✨
صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً
مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً
کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلى اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیائِکَ

#چهارشنبه_های_زیارتی
♥♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
#پارت_163




به میز نگاه کردم. از این‌که مجبور نبودم آن را جمع کنم احساس عجیبی داشتم.

بلند شدم و لحظه‌ای دربرابر میز ایستادم.
میز را جمع نکردم، ظرف‌ها را نشستم. به این یاغی‌گری کوچک احتیاج داشتم.

دیگر از آشپزخانه‌ای که نیمی از شش سال گذشته را در آن کار کرده بودم، خبری نبود‌.
صدای خانم را نمی‌شنیدم که بپرسد: «آوا تموم شد؟»
که یعنی زود برو بالا.

کسی نبود که مدام مواظب باشد ساعت نه پایین بروم شامی را که عصر درست کرده‌ام گرم کنم‌.
میز را بچینم، جمع کنم و بشورم و گورم را گم کنم...

با این‌حال دلم برایشان تنگ شده بود.
لحظه‌ای به این فکر کردم شام را چه خورده‌اند، ناهار چه؟
کسی را به‌جای من پیدا می‌کردند؟
کسی که صبح بیاید و شب برود؟ یا کسی که بیاید و بماند.
در اتاقک بتواند زندگی کند.

شب‌های گرم تابستان را با یک پنکهٔ کوچک بگذراند.
زمستان، با نفوذ سرما از دیوارهای نازک، از زیر در فلزی، بماند و نرود؛ فرار نکند.
کبوتر جلد باشد. حتی دوستشان داشته باشد... عاشقشان شود...

ذهنم کشتی بادبانی‌ای بود، اسیر طوفان؛ بالا، پایین، چپ، راست، دلتنگی، نفرت، عشق، فراموشی.
طوفان کی تمام می‌شد؟


♥♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
#پارت_162




دختر میز را چید. به من لبخند زد و گفت:
– خانم، امری ندارید؟

این نوع لبخند را ندیده بودم. لب‌هایش کش آمد، ولی چشم‌هایش فقط خسته بود، لبخندی برنامه‌ریزی شده و حرفه‌ای.

– ممنونم. دستت درد نکنه.
خداحافظی کوتاهی کرد و با میز چرخدارش رفت.

بوی خوش غذا داخل اتاق پیچید و معدهٔ بیچاره و فراموش شده‌ام با درد گرفتن اظهار وجود کرد.
به‌طرف میز آشپزخانه که شام را روی آن چیده شده بود رفتم. شاخه گل رزی که داخل گلدان بلند وسط میز بود، باعث خنده‌ام شد.

دستم را شستم، بر روی صندلی نشستم. درهای کروی روی غذاها را برداشتم؛ برنج ساده، سبزی‌پلو با ماهی قزل‌آلا، چلوگوشت و انواع مخلفات. ماست، زیتون پرورده، ترشی لبو.

بشقابم را برداشتم و برای خودم غذا کشیدم. لحظه‌ای به غذا نگاه کردم و در دلم از مردی که آن‌سوی دنیا شامم را یادش بود، تشکر کردم.

فوراً صدایی در ذهنم گفت: «به‌خاطر مهرزاده... اصلاً به‌خاطر خودشه، می‌خواد برای مهرزاد از خوبیش تعریف کنم.»

به خودم تشر زدم:
«آوا! تو که نون و نمک حالیت بود.»

«چی‌کار کنم. عجیبه، خب.»
معده‌ام با نارضایتی اظهار وجود کرد.

بعداز یک روز کامل گرسنگی، خودم را به یک غذای کامل مهمان کردم. بعداز شام ناخودآگاه به یاد دفعهٔ قبل از زندگی‌ام که اهمیت سقف و غذا این‌قدر پررنگ شده بود، افتادم.
به‌یاد آن شبی که زندگی‌ام مسیرش را تغییر داده بود.

امشب هم برای بار دوم مسیر زندگی‌ام عوض می‌شد؟
اما تفاوت بزرگی که این دو موقعیت داشتند، نبودن یک حامی، مانند دکتر بود.

به میز نگاه کردم. از این‌که مجبور نبودم آن را جمع کنم احساس عجیبی داشتم.


♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
سفره دلت را نزد دشمنان باز نکن...
چون در فکر ضربه زدن‌اند!

📖 سوره آل عمران آیه ۱۱۸

‌‎‌‎‌‌♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
#پارت_161



از اینکه هیچ وسیلهٔ خصوصی و خجالت‌آوری ندیدم خدا را شکر کردم.
دعا می‌کردم تا قبل از برگشتنش، مهرزاد بیاید و بتوانیم فکری به حال من کنیم.

بالاخره مانتوام را درآورده و روی چمدانم گذاشتم. دلم یک دوش آب گرم می‌خواست و یک خواب بدون خواب، با ته‌مایهٔ بی‌هوشی، بدون هیچ رویا و خیال و کابوسی‌.

از کمد دیواری اتاق مهمان یک پتو برداشتم و روی کاناپه بزرگ جلوی تلویزیون دراز کشیدم.
ذهنم تصاویر را بریده‌بریده کنار هم می‌چید.
مانند از جنگ برگشته‌ای بودم که در میدان جنگ، هجوم آدرنالین فرمان مقاومت داده و از زخم‌هایی که می‌خورده غافلش کرده، حالا که به ساعتی امنیت رسیده بودم، مدام لحظه به لحظهٔ دیروز تا امروز در ذهنم مرور می‌شد و من قادر به متوقف کردنش نبودم.

ساعتی بعد به‌جای آرام‌ شدن، فقط دل‌شکسته‌تر بودم.
سر جایم نشستم و با تمام توانم سرم را میان دستانم فشردم.

کسی در زد.
بلند شدم و از چشمی نگاه کردم، آقای یزدانی بود. لای در را باز کردم، اما زنجیر را برنداشتم.

– خانم حبیبی، عذرخواهی می‌کنم که دوباره مزاحم شدم. آقای پاکنهاد دستور دادن براتون شام بیاریم، ما هم اطاعت‌‌امر کردیم.

به میز چرخداری که رویش کلی ظرف در بسته بود نگاه کردم. خدمتکار خانمی که پشت میز چرخدار بود، لبخند زد.
می‌خواستم بگویم هزینه‌اش را حساب می‌کنم، اما ترسیدم. کلمات درست را نمی‌یافتم؛ بعداً با خود البرز حساب می‌کردم. در را باز کردم تا همراهش وارد شود.

به آقای یزدانی گفتم:
– از طرف من از آقای پاکنهاد تشکر کنید.

مرد لبخندی زد‌. شب‌‌خوشی گفت و رفت.


♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
#پارت_160
شطرنــج باز



با آسانسور به طبقهٔ ۸ رفتیم. وقتی پیاده شدیم، چهار در ورودی، نشان می‌داد این طبقه چهارواحده است.

بعد از این‌که طرز استفاده از کارت ورود و رمزش را به من یاد داد، گفت:
– هر امر و دستوری داشتید، خوشحال می‌شیم در خدمت باشیم.

کمی بی‌نتیجه در دایرهٔ تعارفاتی که بلد بودم گشتم و فقط گفتم:
– ممنونم.

در را که بستم لحظه‌ای پشتش ایستادم و پیشانی‌ام را به آن تکیه دادم. اولین مواجهه با دنیای بیرون، آن هم به تنهایی، به‌خیر گذشته بود.

به در که نگاه کردم، از خدا به‌خاطر دو چفت و زنجیر پشت آن تشکر کردم. هر دو چفت را انداخته و زنجیر را بستم. بعد آرام برگشته و با دقت به اطرافم نگاه کردم.

از آن چیزی که انتظارش را داشتم، خانه‌تر بود.
در نشیمن مبل‌های قهوه‌ای سوخته چیده شده بود که بزرگ راحت به‌نظر می‌رسیدند. تابلوی بزرگِ روی دیوار، با نقش‌های هندسیِ درهم که با رنگ‌های گرمی رنگ‌آمیزی شده بود، اتاق را دلپذیر و چشم‌نواز می‌کرد.

میز وسط هیچ وسیلهٔ تزئینی‌‌ نداشت؛ فقط کتابی به زبان انگلیسی روی آن بود که خودکار وسط آن، ‌نشان از مطالعه شدنش توسط صاحبخانه داشت.

آشپزخانهٔ کوچک ولی مجهز، با تجهیزات نقره‌ای و مشکی خیالم را راحت کرد که می‌توانم در مدت بودنم در این‌جا آشپزی کرده و پول کمتری خرج کنم.

برای پیدا کردن حس امنیت، شروع کردم به گشتن گوشه‌و‌کنار خانه، حتی داخل دستشویی را گشتم؛ امن بود. فقط اتاق خواب‌ها باقی مانده بود.
رفتن به داخل آنها برایم سخت بود.

احساس می‌کردم به حریم خصوصی صاحبخانه وارد می‌شوم، اما اگر قرار بود شب را راحت بخوابم باید می‌رفتم.

در اولین اتاق را که باز کردم، اتاق حدود نه متری بود با یک تخت یک نفره در آن.
بعدی را باز کردم، اتاق بزرگتر بود با یک تخت دونفره. شلوار ورزشی مردانه‌ای که روی تخت بود نشان می‌داد اتاق صاحبخانه اینجاست.


♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
#پارت_159




دستهٔ چمدان یشمی‌رنگ را گرفتم و با قد‌هایی محکم جلو رفتم.
لباس‌هایم ساده بود. با یک نگاه به اطراف و لابی هتل می‌توانستم وصلهٔ‌ ناجور بودن با محیط را تشخیص دهم.

سرامیک‌های کف براق و کرم‌رنگ بود، مبل‌هایی برای مراجعین در یک طرف و یک میز پذیرش طولانی در طرف دیگر.

وقتی به پذیرش رسیدم با صاف‌ترین صدایی که می‌توانستم گفتم:
–سلام. مهمان آقای پاکنهاد هستم.

مسئول پذیرش گفت:
– چند لحظه صبر کنید.

گوشی را برداشت و بعد از برقرار شدن تماس گفت:
– مهمونتون تشریف آوردند.

مرد جوانی که قامت متوسط، اما ورزیده‌ای داشت، از در کنار پذیرش خارج شد و به‌طرفم آمد. سرش را کمی برای احترام خم کرد و گفت:
– سلام عرض می‌کنم، خانم. سیاوش یزدانی هستم. شریک و دوست آقای پاکنهاد. افتخار دادید که هتل-آپارتمان ما رو برای اقامت انتخاب کردید.

«انتخاب» کلمه‌ای که می‌توانست برای من یک شوخی باشد.
– ممنونم.

– لطف کنید و مدارکتون رو تحویل همکارم بدید.

دست در کیف کوچک روی دوشم کرده و شناسنامه و کارت ملی‌ام را بیرون آوردم و به او دادم.

بعد از ثبت مشخصات، با اشارهٔ دست مسیر را نشانم داد و گفت:
– بفرمایید، از این طرف.

و به‌سمت آسانسور، جلوتر از من به راه افتاد.
پسر جوانی که اصلاً نفهمیدم کی به کنارمان آمد، چمدانم را از دستم گرفت. خواستم بگویم می‌توانم ‌بیاورم، اما جلوی خودم را گرفتم.

همان‌طور که پشت سر مرد می‌رفتم، به موهای بلند و مواجش که با یک کش مشکی بسته شده بود نگاه کردم.


♥♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
❤️🍃❤️

#همسرانه

خانم وآقای خونه؛

👈دقایقی رو،
به دور ازتموم دغدغه ها
فقط مال همسرتون باشید!☺️👌
تا ازهم دور نشین

مشکلات کاری ومالی،
👈یاگوشی وسرگرمی های دیگه
تعطیل لطفاً!⭕️❌


♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
♨️خوشبو باشید و عطر خود را عوض کنید

توصیه می‌شود كه زن و شوهر، عطر و اودكلنشان را زود به زود عوض كنند.
این کار تمایل به طرف مقابل را افزایش میدهد.
♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
❤️🍃❤️

#خانمهابخوانند

✔️از دید آقایان

زن در هر مقامی باشد باید #زنانگی و #ظرافت خود را حفظ کند

♦️مثل طرز لباس پوشیدن
♦️و نحوه صحبت کردن

👈 و این تنها چیزی است که مردان را وادار به تحسین خانمها می‌کند



♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
❤️🍃❤️

#خانمهابخوانند

✔️از دید آقایان

زن در هر مقامی باشد باید #زنانگی و #ظرافت خود را حفظ کند

♦️مثل طرز لباس پوشیدن
♦️و نحوه صحبت کردن

👈 و این تنها چیزی است که مردان را وادار به تحسین خانمها می‌کند



♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
❤️🍃❤️

#خانمهابخوانند

✔️از دید آقایان

زن در هر مقامی باشد باید #زنانگی و #ظرافت خود را حفظ کند

♦️مثل طرز لباس پوشیدن
♦️و نحوه صحبت کردن

👈 و این تنها چیزی است که مردان را وادار به تحسین خانمها می‌کند



♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
♥️♥️♥️

مادرشوهر هم مانند مادر گاهی زبانش تلخ است ولی حساسیت روی حرف های او بیشتر است تا مادر خود. اگر شما در برابر نیش و کنایه قرار گرفتید آرامش خود را کاملاً حفظ کنید لبخندی بزنید اگر کمی روحیه طنز هم داشته باشید به خوبی می توانید این موضوع را مدیریت کنید مطمئن باشید با این برخورد شما حساسیت آنها هم کمتر خواهد شد



♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
♥️♥️♥️

مادرشوهر هم مانند مادر گاهی زبانش تلخ است ولی حساسیت روی حرف های او بیشتر است تا مادر خود. اگر شما در برابر نیش و کنایه قرار گرفتید آرامش خود را کاملاً حفظ کنید لبخندی بزنید اگر کمی روحیه طنز هم داشته باشید به خوبی می توانید این موضوع را مدیریت کنید مطمئن باشید با این برخورد شما حساسیت آنها هم کمتر خواهد شد



♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
قد بلند😍
ریش مشڪی،
اندڪی هم غیرتی 🙈

بح عجــــــب
کیس قشــ😍ــنگ
و سر به زیــــر
و زیرڪی

#ایده_شیطنت
#ویژه_نامزدها

♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
قد بلند😍
ریش مشڪی،
اندڪی هم غیرتی 🙈

بح عجــــــب
کیس قشــ😍ــنگ
و سر به زیــــر
و زیرڪی

#ایده_شیطنت
#ویژه_نامزدها

♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
قد بلند😍
ریش مشڪی،
اندڪی هم غیرتی 🙈

بح عجــــــب
کیس قشــ😍ــنگ
و سر به زیــــر
و زیرڪی

#ایده_شیطنت
#ویژه_نامزدها

♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
همیشه یکی هست که ❣
مهم نیست هر چقدر با هم ❣
دعوا کرده باشید و ازش ناراحت باشين ❣
وقتی میگه دوست دارم ❣
بی اختیار در جوابش ميگين ❣
من بیشتر 😍💕❣💕

♥زوج های بهشتی♥
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
sapp.ir/sarapardeh_esmat
╚════ ✾ ✾ ✾
1 هفته پیش
دریافت سروش پلاس