{شھیــد بابڪ‌ نــۅࢪۍ}


🕊شـهـیـدمدافع حریم آل الله بـابـکـ نوری هـریـس🕊
تاریخ تولد : 1371/07/21_رشت
تاریخ شهادت : 1396/08/27_سوریه_البوکمال
[شهیدرضوی_مدآفع زینبی]

وَܩُرده نَـپندا‌رآنـانـے
را ڪه ازهِـزاران انـسـانِ
زِنـده،زنـدِه تـراَنـد🍃

••در تعاملی گوش جآن شما هستیم✉



رفقا به عشق داداش بابک پروفایل عوض شد
#خادم_حضرت_قائم
1 هفته پیش
و تو...
نمیدانم چگونه شد که اکنون برادری شده ای...و گویا خواهرت هستم

ولی همین بس در این دنیا که برادری چون تو دارم🙃
برادری که میدانم در تمامی مراحل زندگی ام حواسش هست
آری برادر
من،
من شرمنده ی تو میشوم در این دنیا
با تمامی گناهانم، زین بعد بیشتر به عهد و پیمانم وفاداری خواهم کرد،
برادرم سالروز آسمانی شدنت مبارک که می‌دانم هیچ‌روزی از امروز برات زیبا تر نبوده..🕊
1 هفته پیش
1 هفته پیش
در وصف آنان فقط می‌توان گفت:

شهدا رفیق بازند...
آنها نیکو رفیقانی برای ما‌راه گم‌کرده ها هستند.. :)♡
شهادتت مبارک اخبی🍃
1 هفته پیش
وداع سوزناک دختر شهید مدافع امنیت #اسماعیل_چراغی با پدر شهیدش😔

#اصفهان‌تسلیت🖤
#ایذه‌تسلیت🖤
#ایران‌تسلیت🖤
1 هفته پیش
دلتنگی...💔
راستش را بخواهی نمیدانم چیست
فقط میدانم غم بزرگیست ک زندگیت را پر کرده🖤🥀

لحظه تحویل وسایل شهید ب مادر بزرگوارشون😓
خدا بهشون صبر بده

@shahidbabaknorii71
1 هفته پیش
#بوستان_ملت_رشت

جایی‌ڪہ‌باپیگیرۍ‌هاۍ‌شهیدبابڪ‌
ساختہ‌شد🥺❤️‍🩹

@shahidbabaknorii71
1 هفته پیش
پنجمین یادواره شهید مدافع حرم بابک نوری 🥀
البته از دیروز بوده
1 هفته پیش
#بہ‌نیابت‌شهید‌نورۍ‌دعاندبہ‌میخوانیم🥀
پدرشهید:بابڪ‌بہ‌دعاندبہ‌خیلی‌
علاقہ‌داشت❤️
جمعہ‌۲۷آبان‌مصادف‌باپنجمین‌
سالگردشهادت‌شهیدبابڪ‌نورۍ‌‌
بہ‌نیابتش‌دعا‌ندبہ‌بخونیم🙂🌱

ڪمترین‌ڪاریہ‌ڪہ‌میتونیم‌
انجام‌بدیم❣
هرموقع‌
تونستین‌بخونید🥀
اجرتون‌باشهید🖤

@shahidbabaknorii71
1 هفته پیش
#از_بابک_بگو
۲۷ ابان ۹۶ بود🖤
که سایت های اینترنتی و فضای مجازی پر شد از تصاویر جوانی که خیلی ها او را مدل خطاب میکردند..
#بابک جوانی بود که اهل تظاهر نبود 💫، و به گفته دوستانش بعد از شهادتش🕊 خیلی ها متوجه کارهای خیر ی که انجام داده بود شدند...
#بابک داستان ما شرایط ادامه تحصیل به خارج از کشور کاملا براش مهیا بود،
چیزی که غایت دنیای خیلی از جوانان هست...
اما اون مسیر دیگری رو انتخاب کرد، یعنی
رسیدن به وجود متقن #خدا☁️

@shahidbabaknorii71
1 هفته پیش
بسم رب بابک🖤
1 هفته پیش
سلام رفقا فردا شهادت شهید بابک هست به یادشون باشیم حتی با یک صلوات #خادم_حضرت_قائم
1 هفته پیش
رمان واقعی #عاشقـــانه_دو_مدافـــع❤️
#قسمت_پنجاه‌و‌هفتم

سرمو گذاشتم رو شونش
علی دلم برات تنگ شد چیکار کنم؟؟؟
یکمی فکر کرد
_به ماه نگاه کن... سر ساعت ۱۰ دوتامون به ماه نگاه میکنیم

لبخندی زدم و حرفشو تایید کردم
_علی تند تند زنگ بزنیا
_چشم
_چشمت بی بلا
بقیه ی راه به سکوت گذشت. بالاخره وقت خداحافظی بود...

ما نمیتونستیم وارد فرودگاه بشیم تا همینجاش هم به خاطر اردلان تونستیم بیایم
اردلان و زهرا خداحافظی کردن و رفتن داخل ماشین. تو چشماش نگاه کردم

_علی برگردیا من منتظرم
پلک هاشو بازو بسته کرد و سرشو انداخت پایین... دلم ریخت... دستشو گرفتم
_علی، جون اسماء مواظب خودت باش

همونطور که سرش پایین بود گفت
_چشم خانوم تو هم مواظب خودت باش
به ساعتش نگاه کرد دیر شده بود
سرشو آورد بالا اشک تو چشماش جمع شده بود

_اسماء جان برم؟؟
قطره ای اشک از چشمام سر خورد سریع پاکش کردم
_برو... اومدنی گل یاس یادت نره
چند قدم، عقب عقب رفت. دستشو گذاشت رو

قلبش و زیر لب زمزمه کرد:
_عاشقتم
من هم زیر لب گفتم:
_من بیشتر
برگشت و به سرعت ازم دور شد
با چشمام مسیری که رفت رو دنبال کردم.

"در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من با دو چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود"

وارد فرودگاه شد. در پشت سرش بسته شد
احساس کردم سرم داره گیج میره جلوی چشمام سیاه شد. سعی کردم خودمو کنترل کنم. کاسه ی آب رو برداشتم و آب رو ریختم

هم زمان سرم گیج رفت افتادم رو زمین، کاسه هم از دستم افتاد و شکست. بغضم ترکید و اشکهام جاری شد. زهرا و اردلان به سرعت از ماشین پیاده شدن و اومدن سمتم

اردلان دستمو گرفت و با نگرانی داد میزد: _خوبی
نگاهش میکردم اما جواب نمیدادم
با زهرا دستم رو گرفتن و سوار ماشینم کردن
سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم و بی صدا اشک میریختم

اومدنی با علی اومده بودم. حالا تنها داشتم بر میگشتم. هرچی اردلان و زهرا باهام حرف میزدن جواب نمیدادم. تا اسم کهف اومد. سرجام صاف نشستم
_چی اردلان؟.....

_هیچی میگم میخوای بریم کهف؟؟؟
سرمو به نشونه ی تایید نشون دادم...
قبول کردم که برم شاید آرامش کهف آرومم میکرد. ممکن هم بود که داغون ترم کنه چون

دفعه ی قبل با علی رفته بودم...
وارد کهف شدم. هیچ کسی نبود، رفتم و همونجایی که دفعه ی قبل با علی نشسته بودیم نشستم. قلبم کمی آروم شد. اصلا مگه

میشه به شهدا پناه ببری و کمکت نکنن ...
دیگه اشک نمیریختم، احساس خوبی داشتم
چشمامو بستم و زیرلب گفتم: خدایا هر چی صلاحه همون بشه به من کمک کن و صبر بده

حرفهایی که میزدم دست خودم نبود
من... اسماء ای که انقد علی رو دوست داشت خودش با دست های خودش راهیش کردو الان از خدا صبر و صلاحشو میخواد!

روزها همینطوری پشت سر هم میگذشت
حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم اکثرا خونه بودم حتی پنج شنبه ها هم نمیرفتم بهشت زهرا. هر چند روزی یکبار علی زنگ میزد بهم اما خیلی کوتاه حرف میزد و قطع

ادامه دارد....

به قلم #خانوم_علـــی_آبادی✍

@shahidbabaknorii71

به کانال شهید بابک نوری بپیوندید🌹
1 هفته پیش
رمان واقعی #عاشقـــانه_دو_مدافـــع❤️
#قسمت_پنجاه‌و‌ششم

_نمیتونم علی نمیتونم
_میتونی عزیزم
_پس تو هم بهم قول بده زود برگردی
_قول میدم
_اما من قول نمیدم علی

از جاش بلند شد و رفت سمت ساک. دستشو گرفتم و مانع رفتنش شدم. سرشو برگردوند سمتم. دلم میخواست بهش بگم که نره، بگم پشیمون شدم، بگم نمیتونم بدون اون...

دستشو ول کردم و بلند شدم. خودم ساکش رو دادم دستش و به ساعت نگاه کرد
دردی رو تو سرم احساس کردم ساعت ۸ بود.
چادرم رو سر کردم چند دقیقه بدون هیچ حرفی روبروم وایساد و نگاهم کرد

چادرم رو، رو سرم مرتب کرد. دستم رو گرفت و آورد بالا و بوسید و زیر لب گفت
_فرشته ی من.
با صدای فاطمه که صدامون میکرد رفتیم سمت در دلم نمیخواست از اتاق بریم ییرون

پاهام سنگین شده بود و به سختی حرکت میکردم دستشو محکم گرفته بودم. از پله ها رفتیم پایین. همه پایین منتظر ما بودن
مامانم و مامان علی دوتاشون داشتن گریه میکردن

فاطمه هم دست کمی از اون ها نداشت
علی باهمه رو بوسی کرد و رفت سمت در
زهرا سینی رو که قرآن و آب و گل یاس توش بود رو داد بهم.... علی مشغول بستن بند های پوتینش بود

دوست داشتم خودم براش ببندم اما جلوی مامان اینا نمیشد. آهی کشیدم و جلوتر از علی رفتم جلوی در...

"درد یعنی
که نماندن به صلاحش باشد
بگذاری برود...
آه به اصرار خودت"...

آهی کشیدم و جلوتر از علی حرکت کردم. نزدیک در که رسیدیم کاسه آب رو از تو سینی که دست فاطمه بود برداشتم.
_زن داداش خودم میریزم شما برو...

آورم در گوشش گفتم
_میخوام کاسه رو ببرم، خودم بریزم پشت سرش...
چند دقیقه سکوت کرد
_باشه عزیزم

به سرعت چادر مشکیمو سر کردم و سوار ماشین شدم. زهرا هم با ما اومد. به اصرار علی ما پشت نشستیم و زهرا و اردلان هم جلو
احساس خوبی داشتم که یکم ییشتر

میتونستم پیشش باشم. از همه خداحافظی کردیم و راه افتادیم. نگاهی بهش انداختم و با خنده گفتم:
_علی با این لباسا شبیه برادرا شدیا
اخمی نمایشی کرد
_مگه نبودم؟

ابروهامو دادم بالا و در گوشش گفتم:
_شییه علی من بودی
به کاسه ی آب نگاه کرد
_اینو دیگه چرا آوردی؟!
خوب چون میخواستم خودم پشت سرت آب بریزم که زود برگردی

ادامه دارد....

به قلم #خانوم_علـــی_آبادی✍

@shahidbabaknorii71

به کانال شهید بابک نوری بپیوندید🌹
2 هفته پیش
رمان واقعی #عاشقـــانه_دو_مدافـــع❤️
#قسمت_پنجاه‌و‌پنجم

_الو....
_الو سلام داداش‌.
_به... اهلا و سهلا، کربلایی اسماء. خوبی خواهر یه خبری چیزی از خودت ندیا
من اخبارتو از شوهرت میگیرم.

خندیدم
_خوبی داداش، زهرا خوبه؟
_الحمدالله
_داداش میدونی که علی امروز داره میره، میشه تو قضیه رو به مامان اینا
بگی؟؟

_گفتم اسماء جان
_گفتی؟؟؟!
_آره خواهر ما ساعت ۸ میایم اونجا برای خدافظی
آهی کشیدم
_باشه خدافظ

ظاهرا من فقط نمیدونستم، پس واسه همین بهم زنگ نمیزنن میخوان که تا قبل از رفتنش پیش علی باشم. ساعت به سرعت میگذشت
باگذر زمان و نزدیک شدن به ساعت ۸، طاقتم کم تر و کم تر میشد.

تو دلم آشوب بود و قلبم به تپش افتاده بود.
ساعت ۷ و ربع بود. علی پایین پیش مامانش بود تو آیینه خودمو نگاه کردم. زیر چشمام گود افتاده بود و رنگ روم پریده بود. لباس هامو

عوض کردم و یکم به خودم رسیدم. ساعت ۷ و نیم شد. علی وارد اتاق شد به ساعت نگاهی کرد و بیخیال رو تخت نشست. میدونستم منتظر بود که من بهش بگم پاشو حاضر شو دیره.

بغضم گرفته بود اما حالا وقتش نبود...
چیزی رو که میخواست بشنوه رو گفتم
_إ چرا نشستی؟؟! دیره پاشو..
لبخندی از روی رضایت زد و بلند شد

لباس هاشو دادم دستش
_بپوش
دکمه های پیرهنشو دونه دونه و آروم میبستم و علی هم با نگاهش دستهامو دنبال میکرد...
دلم نمیخواست به دکمه ی آخر برسم

ولی رسیدم.
_علی آخریشو خودت ببند
از حالم خبر داشت و چیزی نپرسید. موهاشو شونه کردم و ریشهاشو
مرتب... شیشه ی عطرشو برداشتم و رو لباس

و گردنش زدم و بعد گذاشتم تو کیفم میخواستم وقتی نیست بوش کنم. مثل پسر بچه های کوچولو وایساده بود و چیزی نمیگفت. فقط با لبخند نگاهم میکردم.

از کمد چفیه ی مشکی رو برداشتم و دور گردنش انداختم نگاهمون بهم گره خورد. دیگه طاقت نیوردم بغضم ترکید و اشکهام سرازیر
شد. بغلم کرد و دوباره سرم رو گذاشت رو سینش.

گریم شدت گرفت. نباید دم رفتن این کارو میکرد، اون که میدونست چقد دوسش دارم
میدونست آغوشش تمام دنیامه، داشت پشیمونم میکرد. قطره ای اشک، رو گونم افتاد اما اشک خودم نبود.

سرمو بلند کردم. علی هم داشت اشک میریخت... خودم رو ازش جدا کردم و اشکهاشو با دستم پاک کردم
_مرد مگه گریه میکنه علی؟...

لبخند تلخی زدو سرشو تکون داد. مامان اینا پایین بودن. روسری آبی رو که علی خیلی دوست داشت رو برداشتم و انداختم رو
سرم. اومد کنارم، خودش روسریمو بست و گونمو بوسید

لپام سرخ شد و سرمو انداختم پایین
دستمو گرفت و باهم رو تخت نشستیم.
سرمو گذاشتم رو پاش
_علی؟
_جان علی
_مواظب خودت باش
_چشم خانوم

_قول بده، بگو به جون اسماء...
_به جون اسماء.
_خوشحالم که همسرم، همنفسم، مردِ من... برای دفاع از حرم خانوم داره میره.

_منم خوشحالم که همسرم، همنفسم، خانومم... داره راهیم میکنه که برم.
_علی رفتی زیارت منو یادت نره هااا
_مگه میشه تو رو یادم بره اصلا اون دنیا هم...

حرفشو قطع کردم. سرمو از رو پاش بلند کردم و با بغض گفتم:
_برمیگردی دیگه؟؟؟
چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین
اشکام سرازیر شد، دستشو فشار دادم و سوالمو دوباره تکرار کردم

سرمو گرفت، پیشونیمو بوسید و آروم گفت
_ان شاء الله...
اشکام رو پاک کرد
_فقط یادت باشه خانم من برای دفاع از
حرمش میرم تو برای دفاع از چادرش بمون

اسماء فقط بهم قول بده بعد رفتنم ناراحت نباشی و گریه نکنی... قول بده

ادامه دارد....

به قلم #خانوم_علـــی_آبادی✍

@shahidbabaknorii71

به کانال شهید بابک نوری بپیوندید🌹
2 هفته پیش
#تعاملی 🌸
2 هفته پیش
#تعاملی 🌸

اینجا راهپیمایی ما هست که بعد سرود سلام فرمانده توسط حاج ابوذر روحی انجام شد...


۱۳ آبان💫😍
2 هفته پیش
~ ~🔸🍃◽️~ ~

#مهدویت🔆

🟢 اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمان

🔸خواندن «یک سلام» چقدر از شما زمان می‌گیرد؟

🔻بیایید «هر روز» با «یک سلام» خود را به مولایمان نزدیک‌تر کنیم.

📜 امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده‌اند: اندكى كه «دوام» دارد، بهتر است از بسيارى كه ملال آرد.


@shahidbabaknorii71
2 هفته پیش
سلام اے صاحب دنیا  کجایے ؟
گل نرگس بگو مولا ڪجایے ؟

🦋جهان دلتنگ رویت گشته بنگر
تو اے روشنگر شبها ڪجایے

شده حسرت به دلها قبر زهرا 💔
چراغ مرقد زهرا ؛ ڪجایے؟؟؟؟؟

@shahidbabaknorii71
2 هفته پیش
#تعاملی 🌸

splus.ir/babaknoriheris3
حمایت میکنید؟


بله... دوستان حمایت👀
2 هفته پیش
#تعاملی🌸

این مادر جان هم تو راهپیمایی دیدم ایشون جوری با عصا و مشتشون شعارمیدادن که گفتم خدا به جون امریکا بخیر کرد که ایشون اونجا نیستن وگرنه پوخ میشدن😂😂🇮🇷👍


بله بلههه😂
هزار ماشالا بهشون😁❤️
2 هفته پیش
#تعاملی 🌸

پرچم وطنمونو تا آخرین نفس استوار نگه میداریم😍💪🏻
2 هفته پیش
دریافت سروش پلاس