🌟💫👼نینی نازی👼💫🌟

دنیای نی نی ناز من🙃💜

ناز ترین چنل سروش👼 ☂️

ڪاش

همـہ چے

قـدِ خنـده های

‌ « تُ » ♥️

خـوشگـل بود ..


لفت نده پیشمون میشی💜😜...
splus.ir/nininaz_ir
متحت🤝
@ders_mers


‍ قصه ای ڪودڪانه وآموزنده درباره دوستی

آهو و یوزپلنگ شریڪ یڪ خانه می شوند

روزی آهویی ڪه ڪنار رودخانه ای قدم می زد، از آنجا خیلی خوشش آمد و گفت: «تا ڪی سرگردان باشم، بهتر است همین جا خانه ای بسازم و آسوده زندگی ڪنم.» او رفت ڪه وسایلی بیاورد و خانه اش را بسازد.
یوزپلنگی هم از آن اطراف می گذشت و دنبال جایی می گشت تا برای خودش خانه ای بسازد، چشمش به همان زمین افتاد و گفت:«به، به! از این بهتر نمی شود! خانه ام را همین جا میسازم.» او هم مشغول شد و با چنگال هایش بوته های خار را ڪند و زمین را صاف ڪرد.
روز بعد، وقتی آهو آمد. دید زمینش از خار و خاشاڪ پاڪ شده است، پیش خودش از خداوند تشڪر ڪرد و گفت: «چه بهتر! حالا دیوار خانه را می سازم.»

فردای آن روز، وقتی یوزپلنگ آمد، دید یڪ دیوار خانه ساخته شده است. با خودش گفت: «خدایا متشڪرم ڪه ڪمڪم ڪردی.» و با خوشحالی دیوار بعدی را ساخت. روزها گذشت و یوزپلنگ و آهو بی خبر از هم، خانه را ساختند و تمام ڪردند.
شب ڪه شد در یڪ اتاق آهو و در اتاق دیگر یوزپلنگ خوابید. فردا صبح ناگهان چشمشان به هم افتاد. با تعجب همدیگر را نگاه ڪردند.
یوزپلنگ پرسید: «توی خانه من چه ڪار می ڪنی؟»
آهو هم با ناراحتی گفت: «خانه تو؟ چه حرفها، چندین روز زحمت ڪشیدم و این خانه را ساختم.»
یوزپلنگ گفت: «خوب من هم همین طور!»
بعد فڪری ڪرد و گفت: «آها پس تو بودی ڪه به من ڪمڪ می ڪردی؟»
آهو هم فڪری ڪرد و گفت: «درست است. پس زمین را تو صاف ڪرده بودی. یعنی ما با هم این خانه را ساختیم؟» و بعد هر دو خندیدند و با هم دوست شدند و قرار گذاشتند در آن خانه شریڪ باشند و ڪنار هم زندگی ڪنند.
🇯‌🇴‌🇮‌🇳•°○● splus.ir/nininaz_ir
1 ساعت پیش
دختر کوچولوی بابا❤


http://splus.ir/nininaz_ir
4 ساعت پیش
دختر بابا❤


http://splus.ir/nininaz_ir
4 ساعت پیش
خیلی نازه😍🥰چی میشد منم یدونه از اینا داشتم 😍


http://splus.ir/nininaz_ir
4 ساعت پیش
عاشقای بستنی ببینن😂😂😂

http://splus.ir/nininaz_ir
4 ساعت پیش
شیر نمیخورم دیگه زوره؟😂😂

ای خدا اداشو...😅


http://splus.ir/nininaz_ir
4 ساعت پیش
ای جونم چه خوب داره با مامانش حرف میزنه❤

http://splus.ir/nininaz_ir
4 ساعت پیش
من شیر دوس دالم...😅

واسه شیر چه ذوقی میکنه😋😍


http://splus.ir/nininaz_ir
4 ساعت پیش
این نی نی ها چقدر زیبان آدم هرچقدر نگاه میکنه سیر نمیشه انگار فرشته است😍❤


http://splus.ir/nininaz_ir
4 ساعت پیش
نی نی مون عروسک شده😘خیلی بامزس😍


http://splus.ir/nininaz_ir
4 ساعت پیش
عاشقش شدم دختر مثل یک فرشته است🥰😇


http://splus.ir/nininaz_ir
4 ساعت پیش
شب بخیر🥺❤️
🇯‌🇴‌🇮‌🇳•°○● splus.ir/nininaz_ir
14 ساعت پیش
چشااااشو😂💋
🇯‌🇴‌🇮‌🇳•°○● splus.ir/nininaz_ir
14 ساعت پیش
پروفتون🐣😍
🇯‌🇴‌🇮‌🇳•°○● splus.ir/nininaz_ir
14 ساعت پیش
#قصه_متنی
#قصه_درمانی
#قصه_من_دیگه_خجالت_نمیکشم

احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت. احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه فکر می کرد که اگه بقیه بچه ها دستش رو ببینن مسخره اش می کنن بخاطر همین همیشه خجالت می کشید و دوست نداشت که با هم سن و سال های خودش بازی کنه.
یه روز احسان به مامانش گفت: من دیگه پارک نمیام. مامان احسان گفت: چرا پسرم؟ احسان گفت: من خجالت می کشم با بچه ها بازی کنم آخه اگه برم پیششون اون ها من رو بخاطر لکی که روی دستم هست مسخره می کنن. مامان احسان گفت: تو از کجا میدونی که بچه ها مسخره ات می کنن؟ مگه تا حالا رفتی با بچه ها بازی کنی؟ احسان جواب داد: نه.
مامان احسان کوچولو اون رو بغل کرد و گفت: حالا فردا که رفتیم پارک با هم می ریم پیش بچه ها تا ببینی اون ها تو رو مسخره نمی کنن ودوست دارن که باهات بازی کنن.
روز بعد وقتی احسان و مامانش رسیدن به پارک باهم رفتن پیش بچه ها. مامان احسان به بچه هایی که داشتن با هم بازی می کردن سلام کرد وگفت: بچه ها این آقا احسان پسر من و اومده که با شما بازی کنه. یکی ازبچه ها که از بقیه بزرگ تر بود جلو اومد و رو به احسان کوچولو گفت: سلام اسم من نیماست، هر روز تو رو می دیدم که با مامانت میای پارک اما هیچ وقت ندیدم که بیای با ما بازی کنی حالا اگه دوست داری بیا تا با بقیه بچه ها آشنا بشی. احسان کوچولو به مامانش نگاهی کرد و رفت. بعد از مدتی مامان احسان رفت دنبالش تا با هم برگردن خونه. وقتی احسان کوچولو مامانش رو دید با خوشحالی دوید سمت مامانش و گفت: مامان من با بچه ها بازی کردم و خیلی خوش گذشت تازه هیچ کس هم من رو مسخره نکرد. مامان احسان لبخندی زد وگفت: دیدی پسرم تو هم می تونی با بچه ها بازی کنی و هیچ کس مسخره ات نمیکنه. همه بچه ها با هم فرق هایی دارن اما این باعث نمیشه که نتونن با هم باشن و با هم دیگه بازی کنن.از اون روز به بعد احسان کوچولو دوست های تازه ای پیدا کرده بود که در کنار اون ها بهش خوش می گذشت و در کنار هم خوشحال

#قصه_متنی

🇯‌🇴‌🇮‌🇳•°○● splus.ir/nininaz_ir
14 ساعت پیش
پروفتون🐣😍
🇯‌🇴‌🇮‌🇳•°○● splus.ir/nininaz_ir
19 ساعت پیش
پروفتون🐣😍
🇯‌🇴‌🇮‌🇳•°○● splus.ir/nininaz_ir
19 ساعت پیش
پروفتون🐣😍
🇯‌🇴‌🇮‌🇳•°○● splus.ir/nininaz_ir
19 ساعت پیش
اینوو😂❤️
🇯‌🇴‌🇮‌🇳•°○● splus.ir/nininaz_ir
19 ساعت پیش
#شعر_کودکانه

🎊 ولادت حضرت فاطمه الزهراء سلام الله علیها

زهرای کوثر آمد
خندان و شاد و خوشرو

با دامنی پر از گل
با غنچه های خوشبو

روی سرش ستاره
یک تاج آسمانی

بر صورت قشنگش
لبخند مهربانی

بابای خوب زهرا
بوسید صورتش را

او با فرشته ها گفت
شکر خدای دانا

 🎉🎉 مولودی کودکانه:👏👏👏

مژده بدید ای بچه ها
میلاد زهرا آمده
🎊 به به 👏👏 به به 🎊       

ماه جمادی آمده
زمان شادی آمده
🎊 به به 👏👏 به به 🎊                 

ماه دین تابان شده
جشن گلریزان شده
🎊 به به 👏👏 به به 🎊                 

رسول حق شادان شده
خدیجه هم خندان شده
🎊 به به 👏👏 به به 🎊

میلاد با سعادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه ی زهرا و روز مادر پیشاپیش بر شما مبارک باد.❤️💐💐💐

🇯‌🇴‌🇮‌🇳•°○● splus.ir/nininaz_ir
19 ساعت پیش
#قصه_متنی
#قصه_درمانی
#قصه_من_دیگه_خجالت_نمیکشم

احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت. احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه فکر می کرد که اگه بقیه بچه ها دستش رو ببینن مسخره اش می کنن بخاطر همین همیشه خجالت می کشید و دوست نداشت که با هم سن و سال های خودش بازی کنه.
یه روز احسان به مامانش گفت: من دیگه پارک نمیام. مامان احسان گفت: چرا پسرم؟ احسان گفت: من خجالت می کشم با بچه ها بازی کنم آخه اگه برم پیششون اون ها من رو بخاطر لکی که روی دستم هست مسخره می کنن. مامان احسان گفت: تو از کجا میدونی که بچه ها مسخره ات می کنن؟ مگه تا حالا رفتی با بچه ها بازی کنی؟ احسان جواب داد: نه.
مامان احسان کوچولو اون رو بغل کرد و گفت: حالا فردا که رفتیم پارک با هم می ریم پیش بچه ها تا ببینی اون ها تو رو مسخره نمی کنن ودوست دارن که باهات بازی کنن.
روز بعد وقتی احسان و مامانش رسیدن به پارک باهم رفتن پیش بچه ها. مامان احسان به بچه هایی که داشتن با هم بازی می کردن سلام کرد وگفت: بچه ها این آقا احسان پسر من و اومده که با شما بازی کنه. یکی ازبچه ها که از بقیه بزرگ تر بود جلو اومد و رو به احسان کوچولو گفت: سلام اسم من نیماست، هر روز تو رو می دیدم که با مامانت میای پارک اما هیچ وقت ندیدم که بیای با ما بازی کنی حالا اگه دوست داری بیا تا با بقیه بچه ها آشنا بشی. احسان کوچولو به مامانش نگاهی کرد و رفت. بعد از مدتی مامان احسان رفت دنبالش تا با هم برگردن خونه. وقتی احسان کوچولو مامانش رو دید با خوشحالی دوید سمت مامانش و گفت: مامان من با بچه ها بازی کردم و خیلی خوش گذشت تازه هیچ کس هم من رو مسخره نکرد. مامان احسان لبخندی زد وگفت: دیدی پسرم تو هم می تونی با بچه ها بازی کنی و هیچ کس مسخره ات نمیکنه. همه بچه ها با هم فرق هایی دارن اما این باعث نمیشه که نتونن با هم باشن و با هم دیگه بازی کنن.از اون روز به بعد احسان کوچولو دوست های تازه ای پیدا کرده بود که در کنار اون ها بهش خوش می گذشت و در کنار هم خوشحال

#قصه_متنی

🇯‌🇴‌🇮‌🇳•°○● splus.ir/nininaz_ir
19 ساعت پیش
دریافت سروش پلاس