یکـــی یدونھ دخـتر💇چراڠ خونھ دخــتر🙋


#کلیپ‌ویژه📽🌱
چرا‌دیندارۍ‌میکنۍ؟🤔
+ چون‌میخوام‌لذت‌ببرم😌♥️
#استاد‌پناهیان🎤
1 هفته پیش
✨🌸بـسـم‌الله‌الرحمـن الرحیــݦ🌸✨

✨❤ #سلام_امام_زمانم✋✨
1 هفته پیش
یه دقیقه بگو برات بفرسته دیگه!
_باشه می گم برام بفرسته و وقتی فرستاد نشونت می دم.
لبخندی رو

لبا ی آوا نشست و دوباره پر سید:حالا نمی خو ای بگی جریان این
کاغذا چیه؟
_نه نمی خوام بگم حالا میزاری به کارم برسم یا نه؟
بهش خیره شدم و ادامه دادم: اگه می خوا ی عکس آرام رو ببینی اون گو شی من
رو بهم بده.
بدون هیچ حرفی گو شیم رو از ر وی عسلی کنارش برداشت و به دستم داد.
سوالی نگاهش کردم که گفت:دیگه چیه؟!
_یعنی هنوز نفهمید ی مزاحمی؟
نفسش رو حرصی بیرون داد و از کنارم برخواست و رفت.

💕 #ادامه_دارد...

🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙
1 هفته پیش
بدارخونه!
_آبدارخونه برا ی چی؟!
_رفته تا برامون چایی بیاره.
_مگه اینجا آبدارچی نداره؟
_چرا ولی....
نذاشتم مبینا حرفش رو تموم کنه و با عصبانیت به سمت آبدارخونه قدما ی بلند
برداشتم.
جلوی در باز آبدارخونه وایستادم و به آرام که پشت به در و ر وی صندلی نشسته
بود و با مش باقر حرف می زد چشم دوختم. مش باقر که معلوم بود خند ه اش به
خاطر حرف آرامه بدون اینکه متوجه ی من بشه قوری رو رو ی سماور گذاشت و
گفت : تو دیگه باید فقط یه جا بشینی و دستور بد ی نه اینکه بیای اینجا و
برا ی بقیه چایی ببری.
قبل اینکه آرام بخواد جوا بی بهش بده مش باقر متوجه حضور من شد و با تعجب
رو به من گفت : آقا شما اینجا چیکار می کنین؟چیز ی لازم دارین؟
با این حرفش آرام برگشت و به من که به سمتش می رفتم با تعجب نگاه کرد.
روبه روش نشستم و با جدیت گفتم : نمی دونستم تازگیا آبدارچی هم شدی؟!
به مش باقر که سینی به دست از آبدار خونه

💕 #ادامه_دارد...

⊰᯽⊱┈──╌♥️╌──┈⊰᯽⊱

⊰᯽⊱┈──╌♥️╌──┈⊰᯽⊱



🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙

🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙



❤️﷽❤️


🍃 #پارت_صد_و_نوزده_و_صد_و_بیست

💕 دختر بسیجی 💕

خارج میشد نگاه کرد و با رفتنش گفت : کی گفته من آبدارچی شدم؟
_لازم نیست کسی بگه دارم میبینم دیگه!
با لحن آروم ی و محتاطانه بر ای اینکه کسی صداش رو نشنوه گفت :چایی هایی
که مش باقر برامون میاورد یا سرد بودن یا خیلی پررنگ بودن و بعضی وقتا هم ر وی
استکانا لک دید ه می شد برای همین هم ما تصمیم گرفتیم برا ی اینکه مش
باقر ناراحت نشه به بهانه ی اینکه نم ی خوایم به زحمت بیوفته خودمون به
نوبت چایی بریزیم و امروز هم نوبت من بود که چایی ببرم.
_ولی چایی هایی که برا ی من میاره هم خوشرنگن و هم داغ و تمیز.
_خب شما آقای رئیس هستین و باید هم چاییتو ن داغ و خوشرنگ باشه.
به لحن بامزه اش خندید م که از جاش برخاست به سمت سماور رفت و در همون
حال گفت: آقا ی رئیس افتخار می دن با هم چایی بخوریم ؟
_آرام تو تا کی می خوا ی منو آقا ی رئیس خطاب کنی و مثل غریبه ها باهام
حرف بز نی؟
_تا زمانی که از حالت آقا ی ر ئیس بودن در بیای.
تو ی دوتا لیوان شسته چایی ریخت و لیوا نها رو رو ی میز گذاشت و با گفتن
الان بر میگردم از آبدارخونه خارج شد و خیلی طول نکشید که با یه ظرف توی
دستش برگشت و روبه روم نشست.
با تعجب و سوا لی نگاهش کردم که مشغول باز کردن در ظرف شد و در همون حال
گفت : اگه در این ظرف باز بشه پر از شکلاتای خوشمزه اس که می تونیم با چایی بخو ریمشو ن.
با لبخند و به آرو می ظرف رو که آرام سعی داشت درش رو باز کنه ولی باز نمی شد
از دستش بیرون کشیدم و درش رو بازش کردم و ظرف رو رو ی میز گذاشتم .
لیوان چاییش رو به دست گرفت و گفت: نمی خواین بگین برای چی اومدین
اینجا.
یه دونه شکلات از تو ی ظرف برداشتم و با اشاره به کاغذای رو ی میز جواب دادم: از
همه ی کاغذایی که بهم دا دی کپی گرفتم و تو هم باید مثل من به تک تکشون
جواب ب دی.
_نگین تو رو خدا!
_من از همین امشب شروع به جواب دادنشون می کنم و تا آخر هفته کامل شده
تحویلت می دم و از تو هم تکمیل شده تحویل می گیرم.
نفسش رو حرصی بیرون داد که من با لبخند بهش زل زدم و مشغول خوردن چاییم شدم.

فردا ش به همراه مامان و آرام و مادرش کلی توی بازار چرخیدیم تا اینکه
تونستیم حلقه و لباس مجلسی برای آرام بخریم.
برای اولین بار بود که بر ای خرید لباس این همه راه رفته بودم بدون اینکه ذر های
خسته بشم یا غر بزنم.
نگاه کردن به آرام که با ذوق به لباس ها نگاه می کرد و درموردشون نظر می داد برام
خوشایند بود و بدون هیچ حر فی به دنبالش از این مغازه به اون مغازه کشونده می شدم تا اینکه او لباس قرمزی که دامن کلوش و تزئین شد هاش با گیپور، تا روی پا میر سید رو انتخاب کرد و نظرم رو در موردش پر سید.
با تصور دید ن آرام توی لباس مجلسی قرمز، لبخند پت و پهنی روی لبم
نشست که مامان سقلمه ا ی به پهلوم زد و از طرف من گفت :خیلی قشنگه آرام
جان آراد هم ازش خوشش اومده.
آرام با تعجب به من نگاه کرد که لبخندی گوشه ی لبم نشست و به نشانه ی تایید حرف مامان، سرم رو تکون دادم.
چهارشنبه شب بود و من ر وی مبل کنار شومینه نشسته بودم و به سوالایی که آرزو
طرح کرده بود جواب می دادم که آوا کنارم نشست و پر سید: چیکار می کنی که
دو ساعته سرت تو ی این کاغذاست و هر چی صدات می زنم نمی شنوی ؟
_کار خاصی نمی کنم! بگو چیکار داری ؟
_داداش میشه عکسش رو نشونم ب دی؟!
مشکوکانه نگاهش کردم و گفتم : حالا چی شده که می خوای عکسش رو ببینی؟
_چیزه!... انقدر مامان و بابا در موردش حرف می زنن که کنجکاو شدم ببینمش.
_قبلا هم بهت گفتم که عکسش رو ندارم.
_خب
1 هفته پیش
رو به
مبینا که پشت میز کارش وایستاده و بهم سلام کرده بود پر سیدم: پس خانم محمدی کجاست؟
_رفته آ
1 هفته پیش
شتم.

💕 #ادامه_دارد...

⊰᯽⊱┈──╌♥️╌──┈⊰᯽⊱

⊰᯽⊱┈──╌♥️╌──┈⊰᯽⊱



🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙

🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙



❤️﷽❤️


🍃 #پارت_صد_و_هفده

💕 دختر بسیجی 💕

صبح روز شنبه به محض ر سیدنم به شرکت و نشستن پشت میز کارم به گو شی
آرام زنگ زدم و ازش خواستم خیلی زود به اتاقم بیاد.
خبر خاستگاری من از آرام توی شرکت پیچید ه بود و از همهمه های کارمندا
چیزی نمی گفت که
شد فهمید در مورد چی حرف میزنن ولی هیچ کس علنا
من بشنوم و بیشتر پشت سرمون حرف می زدن.
اونرو ز پرهام با وجود اینکه توی شرکت کلی کار عقب افتاده داشت به شرکت
نیومد و هر چه هم که باهاش تماس گرفتم جوا بی نداد.
و وقتی دید م پرهام گو شیش رو جواب نمیده نگرانش شدم و با پدرش تماس
گرفتم و او هم گفت که چند شبه کلا به خونه نرفته و خبر ی ازش نداره.
با کلافگی گو شی رو رو ی میز انداختم که آرام تقه ای به در نیمه باز زد و وارد
اتاق شد و با لبخند بهم سلام کرد.
جواب سلامش رو دادم و او با بستن در به سمتم اومد و در همون حال گفت : من نمی دونم اینا از کجا قضیه ی خاستگاری رو فهمیدن.
_ برای من هم جالبه و فکر می کردم تو بهشون گفتی.
_یعنی شما به هیچ کس نگفتین!؟ پس...!
یک دفعه ساکت شد و بعد مکثی گفت : کار این مبینا ی دهن لقه نه تنها جاسوس
خوبیه که خبرنگار خوبی هم هست .
با اخم ساختگی نگاهش کردم و گفتم: از اینکه بقیه فهمیدن ناراحتی؟!

نه! فقط از طرز نگاه بعضیا خوشم نمیاد.
_مگه چجور نگاهت می کنن!
_یه جو ری که انگار.... نمی دونم یه جور بدی دیگه!
_بگو کیا اینجور نگاهت می کنن تا چشماشون رو از حدقه در بیارم.
اه چقدر خطرناک!
ُ
خندید و گفتم
_کجاش رو دید ی من برای تو از این خطرناک تر هم می شم.
نگاهش رو ازم گرفت که مقابلش وایستاد م و گفتم : آرام! من میخوام همه ی دنیا
بفهمنن که تو دیگه مال من شدی و من دیوانه وار عاشق توام.
سر ش رو پایین انداخت و من برای ا ینکه بیشتر نگاهش رو ازم نگیره بحث رو
عوض کردم و گفتم : این فهرست سوالایی که قرار بود برام بیار ی رو آور دی ؟
لبا ش خندون شد و گفت : وقتی به آرزو گفتم فهرستش رو بهم بده تا به شما
بدمش همه اش رو مرتب توی برگه آچار نوشته و جلوی هر سوال بر ای جواب دادن
جا گذاشته.
با گفتن این حرف برگه آچارهای توی دستش رو جلوم گرفت و گفت : من که اصلا
نخوندمش! شما هم اگه دوست ندارین بهشون جواب ندین.
برگ ه ها رو از دستش گرفتم و گفتم : ولی من به همشون با صبر و حوصله جواب می دم.
از ش فاصله گرفتم و در حالی که به سمت تلفن می رفتم گفتم: مامان گفت یه
روز رو برای خرید حلقه و لباس و این جور چیز ا تعیین کنیم و بهش خبر بد یم.
_برای من فرق نمی کنه هر روز که شما بگین من آماده ام.
_پس بهشم یگم همین فردا برای خرید بریم ، تو هر کار که توی شرکت دا ری
رو امروز انجام بده! فردا خودم میام دنبالتون تا با هم بریم.
چیزی نگفت و من در حالی که گوشی تلفن رو رو ی گوشم می گذاشتم رو بهش
پر سیدم: قهوه می خو ری یا چایی یا.... ؟
_هیچکدوم.
با تعجب و سوا لی نگاهش کردم که ادامه داد: دوست ندارم تا قبل محرم شدنمون
دیگران رو نسبت به خودمون بد بین کنم.
_چه ربطی داره! ما فقط می خوایم با
هم حرف بزنیم و چایی بخوریم!
_فقط من و شما این رو می دونیم.
با کلافگی گو شی رو رو ی تلفن گذاشتم و گفتم :باشه هر جور که تو راحتی!
_پس من برم به کارم برسم تا برای فردا که نیستم کار ی نداشته باشم ،فعلا
خداحافظ .

💕
⊰᯽⊱┈──╌♥️╌──┈⊰᯽⊱



🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙

🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙



❤️﷽❤️


🍃 #پارت_صد_و_هجده

💕 دختر بسیجی 💕

خواستم مانع رفتنش بشم تا بیشتر پیشم بمونه که با صدای زنگ گوشیم و دیدن
شماره ی پرهام حرفش رو تایید کردم و جواب تماس پرهام رو دادم.
صدای پرهام خش دار و خوابآلود بود و به راحتی می شد حدس زد که دیشب رو
توی مهمون ی گذرونده و زیاد ه روی کرده.
با قطع شدن تماس نگاهی به برگه هایی که آرام آورده و دو طرفش هم پر از سوال
بود انداختم و با کشیدن صوتی مشغول خوندنشون شدم.
سوال اولش در مورد شغل و میزان درآمد و تحصیالت و... بود و لی اون وسطاش
یه سوالایی بود که کنجکاوم کرده بودن نظر آرام رو هم در موردشون بدونم مثال
اینکه نوشته بود: دوست دارید همسرتون چطور لباس بپوشه و چجور ی توی خونه
بگرده و موهاش چه حالتی باشه و...
همه ی برگ ه های پخش شده رو ی میز رو جمع کردم و از اتاق خارج شدم و از ناز ی خواستم از هم هشون کپی بگیره و بهم بده.
تا تموم شدن کار نازی کنار میز ش منتظر موندم و با تموم شدن کارش هم هی کاغذا
رو ازش گرفتم و به سمت اتاق حسابداری رفتم.
به در باز اتاق حسابداری ضربه ای زدم و وقتی دید م آرام توی اتاق نیست
1 هفته پیش
♥️ رهبر معظم انقلاب حفظه‌الله:

🍃 امروز هم 'مستکبران' از "نام" او وحشت دارند از "یاد" او وحشت دارند ببینید در فضای مجازی از اسمش هم میترسند و از تکثیر او 'وحشت' دارند "الگو" یعنی این...

#زن_عفت_افتخار

═✧❁🌷یازهرا🌷❁✧┄
1 هفته پیش
#شهیدانه
اگرجوانان‌مادراعتقاداشان‌بہ‌خود
بقبولانند#امام_زمان عجل‌الله‌درمیـان
آنھازندگۍمی‌کندوشاهداعمالشان
است،رفتـاروزندگۍوفداڪارۍو
مـرگ‌وحیات‌آنان‌تغییرکیفۍپیدا
مـۍکندوچہ‌بساجھش‌بزرگۍدر
حرکت‌تکاملۍجوانان‌مابسوۍمدینہ
فاضلہ‌ایجادشود..

#شهید_مصطفی_چمران🕊
#پسرونه_مذهبی
#زن_عفت_افتخار
═✧❁🌷یازهرا🌷❁✧┄
1 هفته پیش
✨🌸بـسـم‌الله‌الرحمـن الرحیــݦ🌸✨

✨❤ #سلام_امام_زمانم✋✨
1 هفته پیش
#کلیپ‌ویژه📽♥️
بلاهایۍکه‌نمازنخوندن‌سرآدم‌میاره !
- حجت‌الاسلام‌مؤمنے🌱
1 هفته پیش
ل بودم از
اینک دیگه قرار نیست زیر نگاه خشمگین محمد حسین باشم و با خوشحالی
جلوتر از آرام وارد پذیرایی شدم و با تعارف امیر حسین کنارش نشستم.
به محض اینکه من و آرام به جمع ملحق شدیم بابا یه نگاهی به من و یه نگاه به
آرام انداخت و گفت : خب چی شد؟ بلاخره بریم سر بحث مهر یه و این جور
چیزا یا نه؟
به آرام که سکوت کرده و سرش رو پایین انداخته بود نگاه کردم و منتظر بودم حرفی
بزنه که مامان وقتی سکوتمون رو دید گفت: سکوت علامت رضا یت! آقا ی محمد ی شما بفرمایید چندتا سکه مَد
نظرتونه ؟
با این حرف مامان آرام که به راحتی می شد اضطراب رو توی چهر ه اش دید، سرش
رو بالا گرفت و نگاهمون تو ی نگاه هم گره خورد و من برا ی اینکه تونسته باشم
کمی از اضطرابش رو کم کرده باشم به روش لبخند زدم و خیلی ریلکس به باباش
چشم دوختم که در جواب مامان گفت : راستش من مهریه رو آخرین چیز مهم توی بحث ازدواج می دونم! مهمترین چیز برا ی من اخلاق خوب آقا آراده و لی چون
سنت حسنه ی پیامبر ه هر تعداد که شما بگین من قبول می کنم.
مامان یه نگاه به بابا انداخت و گفت : ما فقط همین یه دونه پسر رو داریم و هر
چه قدر هم که شما بگین حاضریم مهریه کنیم پس لطفا رودربایستی و تعارف رو
کنار بزارین و یه تعدا دی رو بگین.
آقای محمدی ساکت بود و بابا که دید او چیزی نم ی گه گفت: اصلا چرا از
خودشون نمی پر سیم چی مَََد نظرشونه ؟
بابا رو به آرام با لبخند ادامه داد : دخترم بگو دوست دا ر ی چندتا و چی مهرت کنیم؟!
آرام به باباش نگاه کرد که باباش سرش رو بالا و پایین کرد و آرام با لحن آرومی گفت
: من فقط یه مسافرت می خوام!
از حرفش متعجب شدم و با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد: سفر حج!
بابا به روش لبخند زد و گفت : عجب انتخاب قشنگی! و لی دخترم این خیلی
کمه بگو دیگه چی می خوای ؟
_ من چیز دیگه ای نمی خوام .
نفسم رو کلافه بیرو ن دادم و رو به بابا و بابای او گفتم: اگه اجازه بدین علاوه بر
حج، تا ریخ سال تولدش رو تعداد سکه قرار بدیم.
همه منتظر جواب آقا ی محمدی بهش خیر ه شدیم که جواب داد: خب اگه
شما خودتون اینجو ر می خواین باشه من حرفی ندارم.

💕 #ادامه_دارد...


⊰᯽⊱┈──╌♥️╌──┈⊰᯽⊱



🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙

🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙🦋🌙



❤️﷽❤️


🍃 #پارت_صد_و_شانزده

💕 دختر بسیجی 💕

با این حرف آقا ی محمدی،
مامان با ذوق گفت :خب پس مبارکه دیگه!
آرزو هم با این حرف مامان و با اشاره ی مادرش با ذوق ظرف شیرینی رو از ر وی میز برداشت و مشغول تعارف شیرینی شد. به آرام که با لپا ی گل انداخته سرش
پایین بود، خیلی نامحسوس نگاه کردم که ناگهان مامان بغلش کرد و بدون توجه به
چشمای از حدقه بیرو ن زد ه اش صورتش رو بو سید.
از کار مامان و قیافه ی متعجب آرام خند ه ام گرفته بود که امیر حسین آروم کنار
گوشم گفت : فعلا تا می تونی بخند چون تا چند وقت دیگه اشکت در میاد!
با تعجب نگاهش کردم که با خنده گفت : این آرا می که انقدر جلوی تو آروم و سر به
ز یره، همین محمد حسین ی که جلوش تکون نمی خور دی رو یه شبانه روز برای
تنبیه تو ی انبار جا کرده و در رو به روش بسته! بر ا ی ما هم که دیگه آسایش
نذاشته پس تا می تونی، خو شی و استراحت کن که خدا به دادت برسه.
با تعجب به آرام که مشکوکانه ما رو نگاه می کرد چشم دوختم که امیر حسین
گفت : حالا نمی خواد خشکت بزنه انقدرایی که گفتم بد نیست بلاخره یه ذره
خوبی هم تو ی وجودش پید ا می شه!
_آخه به تو هم می گن داداش؟! به جای اینکه ازش تعر یف کنی داری بد گوییش رو می کنی؟!
_آرام خیلی خوبتر از اون چیزیه که نیاز به تعریف داشته باشه و خودت هم این
رو خوب می دو نی! فقط یه کم که نه خیلی بازیگوشه و هر کجا که باشه اونجا
دیگه آسایش نیست.
_ولی به نظر من او خیلی خانومه!
_آرام چیز ی بیشتر از خانوم، خانومه! می دونه کجا چجو ری باید رفتار کنه،
بیرون سنگین و با قاره ولی تو ی خونه زلزله اس!
جوریه که وقتی نیست، خونه ساکت و سوت و کوره و جای خالیش حساب ی به
چشم میاد.
با این حرفش موافق بودم، چون آرام وقتی که شرکت نبود هم شرکت سوت و کور
بود و من دل و دماغ کار کردن نداشتم .
اونشب قرار بر این گذاشته شد که مراسم عقد برا ی دو هفته ی دیگه و توی
خونه ی آرام باشه چون خونه شون یه آپارتمان دو طبقه بود و توی طبقه ی بالا
که مال امیر حسین و کوچکتر از طبقه ی پایین بود می تونستن خانم ها باشن و
طبقه ی پایین هم برای آقایون در نظر گرفته شد .
مامان اصرار داشت مراسم عقد تو ی سالن پذیرایی یا تو ی خونه ی ما برگزار بشه
ولی آقای محمدی می گفت بهتره جشن عقد مختصر گرفته بشه و جشن
مفصل بمونه برا ی عرو سی و ما هم دیگه اصراری نکردیم.
من حاضر بودم بر ای آرام بزرگترین جشن عق
1 هفته پیش
دریافت سروش پلاس