رو به راه... 👣

°•﷽•°

هنرکده ی «رو به راه» 👣

ارتباط با مدیر:
@kooh

* مسئول تبادل و تبلیغ:
@e.khaky



کانال دوم با کارکرد متفاوت:
@arj_e_ensan


🎭🎬🎧🎼🖌🤡🎨🎸

شب تا صبح خوابم نبرد
دور حیاط راه می رفتم.
تمام صحنه ها مثل فیلم
در ذهنم رد می شد همه آن
منت کشی هایش.
از آقای قرائتی شنیده بودم:

«۵۰ درصد ازدواج تحقیقه، ۵۰ درصد توسل.
نمی شه به تحقیق امید داشت، ولی می‌توان به توسل دل بست.

اگر اهل هنـــــــــــری!
اگه اهل رمــــــــانی!
تشریف بیــــــــــــــارین...

🏡خــــــــانــــه ی هــــنر مـا

👇👇👇👇👇
https://splus.ir/joinchannel/tLVmC6YFrqKoJhvUPe3EgS7G
5 ساعت پیش
✅تبادلات لیستی عمار تقدیم می کند

👌@tabadol_ammar
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

🌺#کلیپ مذهبی:پروفایل؛استوری:حدیث:قرآن
@mazhabi_b

🌺رودسرا: احادیث عکس و متن مذهبی مناسبتی
@roodsra

🌺مبلغ امام زمان باش...
@123yamahdi

❤️مسائل شرعی #متاهلین ( #بدون_خجالت) فقط متاهلین
@khosravi1253

🌺#رهایی_از_افکار_منفی_و_استرس
@mohandesi_fekr

🌺کانال شهـ حـاج قاسـم سلیـمانی ــید
@shahidegomnam14

🌺لوازم خانگی قسطی 🍴
@lavazem13

🌸حجاب فاطمی🌸
@Hajab_Fatamii_313

📆روز شمار اربعین 📆
@khatmehazrateroghaye

🔳 این کانال عزادار ابا عبدالله (ع) است🔳
@khatmehazrateroghaye 04

🌺خانه ی هنـر
@roo_be_raah

🌺#کانال‌تشنگان‌ظهور
#اللهم‌عجل‌لولیک_الفرج
@zhoor1400

🌹 شهید خطی بی پایان...🌹
@javdanehayeiran

🌺عکس و مطالب مذهبی ، مناسبتی و ولایی
@fadaiinenehzatashora

♦️خواب عجیب #رهبر_انقلاب در جوانی
@modafeanveliyat

🌺منتظران ظهور 💚
@imam_zaman_aj

🌈 حضورخداوند در جهان هستی ،با مطالب متنوع وجذاب [ کپی حلال]
@amvajziiba

🌺◄#حدیث‌_سه‌_کلمه‌ای👌🌱
@qoran.zendegi.2

🌺#ارزانترین_و_با کیفیت ترین لبلسها اینجاست👇👇
@arzani_mavak

🌺#مثل_دختران_شعیب_باش
@ya_mouod

▪️جایگاه ویژه مادران در شکل دهی شخصیت فرزندان
@zendegiyeghorani

🥀عشق شیرین واقعی و عالی👇👇
@ide_jazab

🥀روایت جالب عیدی دادن حاج قاسم به فرزندان شهید..👇👇
@14dokhtar

🌺#طبیب خودت باش🥰 #راز سلامتی👩‍🌾
@razslamati_banoo

➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🌥تعجیل در ظهور حضرت حجت صلوات 🌥
5 ساعت پیش
ذکر معجزه گری که زندگیتان را از این رو به آن رو میکند✓✓✓

این ذکر حتی در قرآن هم آمده 🌱🌱

برای دیدن ذکر روی لینک زیر ضربه بزنید ابتدا روی پیوستن کلیک کنید و سپس پیام سنجاق شده رو بخوانید ••••••
👇👇👇👇👇👇👇
@asheghanasemani
@asheghanasemani
@asheghanasemani
6 ساعت پیش
🐆 #نقاشی_سه_بعدی



🏡خانه ی هنر

⇨💠 https://splus.ir/roo_be_raah
💠⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
10 ساعت پیش
📆 به فراخور ۲۶ مرداد ماه سالروز ورود آزدگان به وطن

🔸«عباس فلاحتی» از آزادگان مازندرانی است که حدود ۱۰ سال از عمر با برکت خود را در اردوگاه های اسرای ایرانی در عراق سپری کرده است.

🎨 نقاشی های او حاصل سال ها حضور در اسارت است. او آن چه را که دیده به بهترین شکل به تصویر کشیده است.


🏡خانه ی هنر

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
16 ساعت پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش بیستم:

یک روز رفتیم بعلبک. اول مزار دختر امام حسین (علیه السلام) را زیارت کردیم، ‌حضرت خولة بنت الحسین (علیه السلام). اولین بار بود می‌شنیدم امام حسین (علیه السلام) چنین دختری هم داشته اند. محمد حسین ماجرایش را تعریف کرد که:
«وقتی کاروان اسرای کربلا به این شهر می رسن، دختر امام حسین (علیه السلام) در این مکان شهید می شه. امام سجاد (علیه السلام) ایشون را در این جا دفن می کنن و عصاشون رو برای نشونه، در زمین فرو می‌کنن!»
از معجزات آن جا همین بوده که آن عصا تبدیل می شود به درخت و آن درخت هنوز کنار مقبره است که زائران به آن دخیل می بندند.

نمی‌دانم از کجا با متولی آن جا آشنا بود. رفت خوش و بش کرد و بعد آمد که:
«بیا بریم روی پشت بوم!»
رفتیم آن بالا و عکس گرفتیم. می خندید و می گفت:
«ما که تکلیفمون رو انجام دادیم، عکسمونم گرفتیم!»

بعد رفتیم روستای شیث نبی (علیه السلام) روستای سرسبز و قشنگی بود بالای کوه. بعد از زیارت رفتیم مقبره ی شهید سید عباس موسوی، دبیرکل حزب الله. محمدحسین می گفت:
«از بس مردم بهش علاقه داشتن براش مقبره ساختن!»
قبر زن و بچه اش هم در آن ضریح بود، با هم در یک ماشین شهید شده بودند. هلی کوپتر اسرائیلی‌ها ماشینشان را با موشک زده بود. برایم زیبا بود که خانوادگی شهید شده اند. پشت آرامگاه، به ماشین سوخته شهید هم سری زدیم.

نهار را در بعلبک خوردیم. هم من غذای لبنانی را می‌پسندیدم، هم او با ولع می‌خورد. خدا را شکر می‌کرد، بعد هم در حق آشپزش دعا کرد. آخر سر هم گفت:
«به به! عجب چیزی زدیم به بدن!»
زود می رفت دستور پخت آن غذا را می‌گرفت که بعداً در خانه بپزیم.

نماز مغرب را در مسجد رأس الحسین (علیه السلام) خواندیم. مسجد بزرگی که اُسرای کربلا شبی را در آن جا گذرانده بودند. در این مسجد مکانی به عنوان جایگاه عبادت امام سجاد (علیه السلام) مشخص شده بود، قسمتی هم به عنوان نگهداری از سر مبارک امام حسین (علیه السلام). همان جا نشست به زیارت عاشورا خواندن و لابلایش روضه هم می خواند.

«رأس تو می رود بالای نیزه ها
من زار می زنم در پای نیزه ها

آه ای ستاره ی دنباله دار من
زخمی ترین سرِ نیزه سوار من

با گریه آمدم اطراف قتلگاه
گفتی که خواهرم برگرد خیمه گاه

بعد از دقایقی دیدم که پیکرت
در خون فتاده و بر نیزه ها سرت

ای بی کفن چه با این پاره تن کنم؟
با چادرم تو را باید کفن کنم

من می روم ولی جانم کنار توست
تا سال های سال، شمع مزار توست»

بعد هم دَم گرفت:
عمه جانم، عمه جانم، عمه جانم، مهربانم
نگرانم، عمه جان قد کمانم

موقع برگشت از لبنان رفتیم سوریه. از هتل تا حرم حضرت رقیه (سلام الله علیها) راهی نبود، پیاده می رفتیم. حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) که نمی شد پیاده رفت، ماشین می‌گرفتیم. حال و هوای حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) شبیه حرم امام رضا (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) دیدم. بعد از زیارت، سرِ صبر نقطه به نقطه مکان‌ها را نشانم داد و معرفی کرد: دروازه ی ساعات، مسجد اموی، خرابه ی شام، محل سخنرانی حضرت زینب (سلام الله علیها). هرجا را هم که بلد نبود، از مسئول و اهالی مسجد اموی به عربی می پرسید و به من می گفت.

از محمد حسین سوال کردم:
«کجا به لبای امام حسین چوب خیزران می‌زدند؟»
ریخت به هم. گفت:
«من هیچ وقت این طوری نیومده بودم زیارت!»
گاهی من روضه می‌خواندم، گاهی او.

می خواستم از فضای بازار و زرق و برق های آن جا خارج شوم و خودم را ببرم آن زمان، تصویرسازی کنم در ذهنم، یک دفعه دیدیم حاج محمود کریمی در حال ورود به دروازه ساعات است. تنها بود، آستینش را به دهان گرفته بود و برای خودش روضه می خواند. حال خوشی داشت. به محمدحسین گفتم:
«برو ببین اجازه می‌ده همراهش تا حرم بریم؟»
به قول خودش: «تا آخرِ بازار ما را بازی داد!» کوتاه بود ولی پر از معنویت. به حرم که رسیدیم، احساس کردیم می‌خواهد تنها باشد، از او خداحافظی کردیم.


⏪ ادامه دارد...

………………………………………


🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر
https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
18 ساعت پیش
✍ #خط_خودکاری

🏡خانه ی هنر

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
18 ساعت پیش
#موسیقی_و_پویانمایی


«آمریکا خوب است!»

✍شاعر: «میلاد عرفان پور»
🎙خواننده: «مهدی سینا»



☘ هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
1 روز پیش
‌ೋღ 💖 ღೋ

🕊 ڪوچه باغ #شعر


جلوه ی بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

«حافظ»


☘ هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
------------------------🌹-------------------------
1 روز پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش نوزدهم:

روزی قبل از روضه ی داخل رواق، هوس چای کردم. گفتم:
«الان اگه چای بود، چه قدر می چسبید!»
هنوز صدای روضه می آمد که یکی از خُدّام دو تا چای برایمان آورد. خیلی مزه داد. برنامه ریزی می‌کرد تا نمازها در حرم باشیم. تا حال زیارت داشت در حرم می ماند، خسته که می شد یا می فهمید من دیگر کشش ندارم، می‌گفت:
«نشستن بی خوده!»

خیلی اصرار نداشت دستش را به ضریح برساند. مراسم صحن گردی داشت. راه می افتاد در صحن ها دور حرم می چرخید، درست شبیه طواف. از صحن جامع رضوی راه می افتادیم، می‌رفتیم صحن کوثر و بعد انقلاب و آزادی و جمهوری تا می‌رسیدیم باز به صحن جامع رضوی. گاهی هم در صحن قدس یا روبروی پنجره فولاد داخل رواق ها می نشست و دعا می خواند و مناجات می کرد.

......🍀......

چند بار زنگ زدم اصفهان، جواب نداد خودش تماس گرفت. وقتی بهش گفتم پدر شدی، بال در آورد. برخلاف من که خیلی یخ برخورد کردم. گیج بودم، نه خوشحال نه ناراحت. پنجشنبه، جمعه مرخصی گرفت و زود خودش را رساند یزد. با جعبه کیک وارد شد، زنگ زد به پدر و مادرش مژده داد.

اهل بریز و بپاش که بود، چند برابر هم شد. از چیزهایی که خوشحالم می‌کرد دریغ نمی‌کرد: از خرید عطر و پاستیل و لواشک گرفته تا موتور سواری. با موتور من را می برد هیئت. حتی در تهران با موتور عمویش رفتیم بهشت زهرا. هر کس می‌شنید کلی بد و بیراه بارمان می‌کرد که «مگه دیوونه شدین؟ می خواین دستی دستی بچه تون رو به کشتن بدین؟»
حتی نقشه کشیدیم بی سرو صدا برویم قم، پدرش بو برد و مخالفت کرد.

پشت موتور می خواند و سینه می‌زد. حال و هوای شیرینی بود، دوست داشتم.

تمام چله هایی را که در کتاب ریحانه ی بهشتی آمده، پا به پای من انجام می‌داد. بهش می گفتم:
«این دستورات برای مادر بچه است!»
می گفت:
«خب منم پدرشم، جای دوری نمی ره که!»

خیلی مواظب خوردنم بود، این که هر چیزی را از دست هر کسی نخورم. اگر می فهمید مال شبهه ناکی خورده ام، زود می رفت رد مظالم می داد.

گفت:
«بیا برویم لبنان!»
می خواست هم زیارتی بروم، هم آب و هوایی عوض کنم. آن موقع هنوز داعش و این ها نبود. بار اولم بود می رفتم لبنان. او قبلاً رفته بود و همه جا را می شناخت.

هر روز پیاده می‌رفتیم روضة الشهیدین. آنجا مسقف تزیین شده و خیلی با صفا بود. بهش می گفتم:
«کاش بهشت زهرا هم اجازه می‌دادن مثل این جا هر ساعت از شبانه روز که می خواستی بری!»
شهدای آن جا را برایم معرفی کرد و توضیح داد که عماد مغنیه و پسر سید حسن نصرالله چه طور به شهادت رسیده‌اند. وقتی زنان بی‌حجاب را می‌دید، اذیت می شد. ناراحتی را درچهره اش می دیدم. در کل به چشم پاکی بین فامیل و دوست و آشنا شهره بود.

سنگ تمام گذاشت و هر چیزی که به سلیقه و مزاجم جور می‌آمد، می‌خرید. تمام ساندویچ ها و غذاهای محلیشان را امتحان کردم، حتی تمام میوه های خاص آن جا را.

رفتیم ملیتا، موزه مقاومت حزب الله لبنان. ملیتا را در لبنان با این شعار می شناسند:
«ملیتا، حکایت الاَرض ِللسّماء»؛ روایت زمین برای آسمان.
از جاده‌های کوهستانی و از کنار باغ‌های سیب رد شدیم. تصاویر شهدا، پرچم‌های حزب‌الله و خانه های مخروبه از جنگ ۳۳ روزه. محوطه ای بود شبیه پارک. از داخل راهروهای سنگ چین جلو می‌رفتیم. دو طرف ادوات نظامی، جعبه های مهمات، تانک ها و سازه ها جاسازی شده بود. از همه جالب تر، تانک های مرکاوا بود که لوله ی آن را گره زده بودند. طرف دیگر این محوطه، روی دیواری نارنجی رنگ، تصویری از یک کبوتر و یک امضا دیده می شد. گفتند نمونه ی امضای عماد مغنیه است.

به دهانه ی تونل رسیدیم، همان تونل معروفی که حزب الله در هشتاد متر زیر زمین حفاری کرده است. در راهرو، فقط من و محمد حسین می توانستیم شانه به شانه ی هم راه برویم. ارتفاعش هم به اندازه ای بود که بتوانی بایستی. عکس های زیادی از حضرت امام، حضرت آقا، سید عباس موسوی و دیگر فرماندهان مقاومت را نصب کرده بودند. محلی هم مشخص بود که سید عباس موسوی نماز می‌خوانده، مناجات حضرت علی (علیه السلام) در مسجد کوفه که از زبان خودش ضبط شده بود، پخش می شد. از تونل که بیرون آمدیم، رفتیم کنار سیم‌های خاردار. خط مرزی لبنان و اسرائیل. آن جا محمدحسین گفت:
«سخت ترین جنگ، جنگ توی جنگله!»


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر
https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
1 روز پیش
✉ «نامه ای که زندگی رهبری را تغییر داد.»


#پویا_نمایی



☘ هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
2 روز پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش هجدهم:

گاهی ناگهان تصمیم می گرفت، انگار می‌زد به سرش. اگر از طرف محل کار مانعی نداشت بی هوا می رفتیم مشهد.
یادم هست ایام تعطیلی بود، باروبنه بسته بودیم برویم یزد آن زمان هنوز خانواده‌ام نیامده بودند تهران. خانه خواهرش بودم، زنگ زد:
«الان بلیت گرفتم بریم مشهد!»
من هم از خدا خواسته: «کجا بهتر از مشهد؟»

ولی راستش تا قبل از ازدواج هیچ وقت مشهد این شکلی نرفته بودم: ناگهانی، بدون رزرو هتل، ولی وقتی رفتم خوشم آمد. انگار همه چیز دست خود امام (علیه السلام) بود، خودش همه چیز را خیلی بهتر از ما مدیریت می کرد.

داخل صحن کفش هایش را درآورد. توجیهش این بود که «وقتی حضرت موسی (علیه السلام) به وادی طور نزدیک می شد، خدا بهش گفت:
{فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ} : کفش هایت را در بیاور!

صحن امام رضا (علیه السلام) را وادی طور می پنداشت. وارد صحن که می شد بعد از سلام و اذن دخول گوشه ای می ایستاد با امام رضا (علیه السلام) حرف می‌زد جلوتر که می رفت، وصل روضه و مداحی می شد.

محفل روضه ای بود در گوشه‌ای از حرم، بین صحن گوهرشاد و جمهوری. به گمانم داخل بست شیخ بهایی، معروف بود به «اتاق اشک». آن اتاق شاید به زور با دو سه قالی سه در چهار فرش شده بود. غلغله می شد. نمی‌دانم چه طور این همه آدم آن داخل جا می شدند. فقط آقایون را راه می‌دادند و می‌گفت روضه ی خواص است. عده ای محدود، آن هم بچه هیئتی ها خبر داشتند که ظهرها این جا روضه برپاست. اگر می‌خواستند به روضه برسند، باید نماز شکسته ظهر و عصرشان را با نماز ظهر حرم می خواندند، این طوری شاید جا می شدند. از وقتی در باز می‌شد تا حاج محمود، خادم آنجا، در را می بست، شاید سه چهار دقیقه بیشتر طول نمی کشید. خیلی ها پشت در می ماندند. بنده ی خدا به زور در را می‌بست. چند دفعه کمی دورتر، اشتیاق این جماعت را نظاره می‌کردم که چه طور دوان دوان خودشان را می‌رساندند. بهش گفتم:
«چرا فقط مردا رو راه می‌دن؟ منم می خوام بیام!»

ظاهراً با حاج محمود سر و سرّی داشت. رفت و با او صحبت کرد نمی‌دانم چه طور راضی اش کرده بود. می گفتند تا آن موقع پای هیچ زنی به آنجا باز نشده، قرار شد زودتر از آقایان تا، کسی متوجه نشده بروم داخل. فردا ظهر طبق قرار رفتیم و وارد شدم. اتاق روح داشت، می خواستی همان وسط بنشینی و زار زار گریه کنی. برای چه، نمی دانم! معنویت موج می زد. می گفتند چندین سال، ظهر تا ظهر در چوبی این اتاق باز می شود، تعدادی می‌آیند روضه می خواندند و اشکی می ریزند و می‌روند. در قفل می شد تا فردا. حتی حاج محمود مستمعان را زود بیرون می‌کرد که فرصتی برای شوخی و شاید غیبت و تهمت و گناه پیش نیاید.

انتهای اتاق دری باز می شد که آن جا را آشپزخانه کرده بود. به زور دو نفر می ایستادند پای سماور و بعد از روضه چای می‌دادند. به نظرم همه کاره ی آن جا همان حاج محمود بود. از من قول گرفت به هیچ کس نگویم که آمده ام این جا. در آن آشپزخانه پله های آهنی بود که می رفت روی سقف اتاق. شرط دیگری هم گذاشت:
«نباید صدات بیرون بیاد! خواستی گریه کنی، یه چیزی بگیر جلوی دهنت!»

بعد از روضه باید صبر می کردم همه بروند و خوب آب‌ها از آسیاب افتاد، بیایم پایین. اول تا آخر روضه آنجا نشستم و طبق قولی که داده بودم، چادرم را گرفتم جلوی دهانم تا صدای گریه ام بیرون نرود. آن پایین غوغا بود. یک نفر روضه را شروع کرد. بسم الله را که گفت، صدای ناله بلند شد. همین طور این روضه دست به دست می‌چرخید. یکی گوشه‌ای از روضه ی قبلی را می‌گرفت و ادامه می داد گاهی روضه در روضه می شد. تا آن موقع مجلسی به این شکل ندیده بودم. حتی حاج محمود در آشپزخانه همان طور که چای می ریخت، با جمع هم ناله بود.

نمی دانم به خاطر نفس روضه خوان هایش بود یا روح آن اتاق، هیچ کجا چنین حالی را تجربه نکرده بودم. توصیف نشدنی بود، فقط می دانم صدای گریه ی آقایون تا آخر قطع نشد، گریه ای شبیه مادر جوان از دست داده. چند دقیقه یک بار روضه به اوج خود می رسید. پایین که آمدم به حاج محمود گفتم:
«حالا که این قدر ساکت بودم، اجازه بدین فردام بیام!»
بنده خدا سرش پایین بود، مکثی کرد و گفت:
«من هنوز خانم خودم رو نیاوردم این جا! ولی چه کنم!»
باورم نمی شد قبول کند.

………🍀………

محمد حسین هیچ گاه نمی رفت از خُدّام تقاضای تبرکی کند. می گفت:
«آقا خودش زوار رو می بینن. اگر لازم باشه خُدّام رو وسیله قرار می دن!»
معتقد بود: «همون آب سقاخونه ها و نفسی که توی حرم می کشیم همه مال خود آقاست!»


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر

https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
2 روز پیش
#نقاشی_خط



☘ هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
2 روز پیش
دریافت سروش پلاس