رو به راه... 👣

°•﷽•°

هنرکده ی «رو به راه» 👣

ارتباط با مدیر:
@kooh

* مسئول تبادل و تبلیغ:
@e.khaky



کانال دوم با کارکرد متفاوت:
@arj_e_ensan


🍃 #ایده


🏡خانه ی هنر
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
3 ماه پیش
‌‌‌‌‌
💠 #رسول_رحمت
«روایتی براساس آیه ی ۱۰۷ سوره انبیاء»

📖 «ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ»
(و ما تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم.)

#پویا_نمایی


🏡خانه ی هنر

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
3 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش هفدهم:

دل رحمی هایش را دیده بودم، مقید بود پیاده های کنار خیابان را سوار کند، به خصوص خانواده ها را. یک بار در صندوق عقب ماشین عکس رادیولوژی دیدم، ازش پرسیدم:
«این مال کیه؟»
گفت:
«راستش مادر و پسری رو سوار کردم که شهرستانی بودن و اومده بودن برای دوا درمون. پول کم آورده بودن و داشتن برمی گشتن شهرشون!»
به مقدار نیاز، پول برایشان کارت به کارت کرده بود و دویست هزار تومان هم دستی به آن ها داده بود. بعد برگشته بود و آن ها را رسانده بود بیمارستان.
می گفت:
«از بس اون زن خوشحال شده بود، یادش رفته عکسش رو برداره!»
رفته بود بیمارستان که صاحب عکس را پیدا کند یا نشانی ازشان بگیرد و بفرستد برایشان.

گاهی به بهزیستی سر می‌زد و کمک مالی می‌کرد. وقتی پول نداشت، نصف روز می رفت با بچه ها بازی می کرد. یک جا نمی‌رفت، هر دفعه مکان جدیدی. برای من که جای خود داشت، بهانه پیدا می‌کرد برای هدیه دادن. اگر در مناسبتی دستش تنگ بود، می دیدی چند وقت بعد با کادو آمد و گفت:
«این به مناسبت فلان روز که برات هدیه نخریدم!»
یا مناسبت بعدی، عیدی می داد در حد دو تا عیدی. اگر بخواهم مثال بزنم، مثلا روز ازدواج حضرت فاطمه (سلام الله علیها) و حضرت علی (علیه السلام) رفته بود عراق برای مأموریت. بعد که آمد، یک عطر و تکه ای از سنگ حرم امام حسین (علیه السلام) برایم آورده بود، گفت:
«این سنگ هم سوغاتیت. عطر هم قضای روز ازدواج حضرت فاطمه (سلام الله علیها) و حضرت علی (علیه السلام)!»

در همان مأموریت خوشحال بود که همه ی عتبات عراق را دل سیر زیارت کرده است. در کاظمین، محل اسکانش به قدری نزدیک حرم بوده که وقتی پنجره را باز می کرد، گنبد را به راحتی می دید. شب جمعه ها که می رفتند کربلا، بهش می گفتم:
«خوش به حالت، داری حال می کنی از این زیارت به اون زیارت!»

در مأموریت ها دست به نقد تبریک می گفت. زیر سنگ هم بود گُلی پیدا می کرد ازش عکس می گرفت و برایم می‌فرستاد.

همه را نگه داشته ام، به خصوص هدایای جلسه ی خواستگاری را: کفن و پلاک و تسبیح شهید. در کل چیزهایی را که از تفحص آورده بود، یادگاری نگه داشته ام برای بچه ام.

تفحص را خیلی دوست داشت. بعد از ازدواج، دیگر پیش نیامد برود، زیاد هم از آن دوران برایم تعریف کرد. می گفت:
«با روضه کار رو شروع می‌کردیم، با روضه هم تموم!»
از حالشان موقعی که شهید پیدا می‌کردند می‌گفت. جزئیاتش را یادم نیست، ولی رفتن به تفحص را عنایت می دانست. کلی ذوق داشت که بارها کنار تابوت شهدا خوابیده است.

اولین دفعه که رفتیم مشهد، نمی دانستیم باید شناسنامه همراهمان باشد. رفتیم هتل، گفتند باید از اماکن نامه بیاورید. نمی دانستم اماکن کجاست. وقتی دیدم پاسگاه نیروی انتظامی است، هول برم داشت. جدا جدا رفتیم در اتاق برای پرس وجو. بعضی جاها خنده ام می گرفت. طرف پرسید:
«مدل یخچال خونه تون چیه؟ چه رنگیه؟ شماره موبایل پدر مادرت؟»
نامه که گرفتیم و آمدیم بیرون تازه فهمیدم همین سوال ها را از محمدحسین هم پرسیده بودند.

اولین زیارت مشترکمان را از باب الجواد (علیه السلام) شروع کردیم. این شعر را خواند:

«صحنتان را می‌زنم بر هم، جوابم را بده
این گدا گاهی اگر دیوانه باشد بهتـر است

جـان مـن آقـا مـرا سـرگرم کاشی ها نـکن
میهمـان مشغـول صاحب خانـه باشد بهتـر است

گنبـدت مال همـه، باب الجوادت مال مـن
جای مـن پشت در میخـانه باشد بهتـر است»

اذن دخول خواندیم. ورودی صحن کفشش را کَند و سجده شکر به جا آورد، نگاهی به من انداخت و بعد هم سمت حرم:
«ای مهربون، این همونیه که به خاطرش یک ماه اومدم پابوستون. ممنون که خیرش کردید! بقیش هم دست خودتون، تا آخرِ آخرش!»
عادتش بود. سرمایه گذاری می کرد، چه مکه، چه کربلا، چه مشهد. زندگی را واگذار می کرد که «دست خودتون!»

جلوی ورودی صحن قدس هم شعر دیگری خواند:
«دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت
جایی ننوشته است گنهکار نیاید»


⏪ ادامه دارد...

………………………………………


🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر

https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
3 ماه پیش
#قصه‌های_زندگی

💠 ماجرای دشنام به «آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی»



🏡خانه ی هنر
https://splus.ir/roo_be_raah
🌸⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
#کاردستی

🎗«درست کردن گل با روبان!»



🏡خانه ی هنر
https://splus.ir/roo_be_raah
🌸⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش شانزدهم:

کم‌کم روحیاتش دستم آمد. کتاب، زیاد می‌خواند، رمان‌های انقلاب، کتاب خاطرات عزت شاهی و زندگینامه ی شهدا. کتاب های شهدا به روایت همسرانشان را خیلی دوست داشت. همیشه می‌گفت:
«دوست دارم اگر شهید شدم کتاب زندگی ام را روایت فتح چاپ کنه!»

حتی اسم برد در قالب کتاب‌های نیمه پنهان ماه باشد. می گفت در خاطراتت چه چیزهایی را بگو، چه چیزهایی را نگو. شعرهایش را نوشت و در پوشه ی جداگانه ای در رایانه ذخیره کرد و گفت:
«اینا رو هم ته کتاب اضافه کن!»
عادت نداشتیم هر کسی تنهایی بنشیند برای خودش کتاب بخواند، به قول خودش یا باید آن یکی را بازی می داد یا خودش هم بازی نمی‌کرد، بلند می خواند که بشنوم.

در آشپزی، خودش را بازی می داد اما زیاد راهش نمی دادم که بخواهد تنهایی پخت و پز کند، چون ریخت و پاش می‌کرد و کارم دو برابر می‌شد بهش می گفتم:
«کمک نکنی بهتره!»

آدم منظمی نبود، راستش اصلاً این چیزها برایش مهم نبود. در قوطی زردچوبه و نمک را جابجا می گذاشت. ظرف و ظروف را طوری می چید که شتر با بارش آن جا گم می‌شد.

روزه هم اگر می‌گرفتیم باید با هم نیت می‌کردیم. عادت داشت مناسبت‌ها روزه بگیرد، مثلا عرفه، رجب، شعبان.
گاهی سحری درست می کردم، گاهی دیر شام می خوردیم به جای سحری. اگر به هر دلیلی یکی از ما نمی توانست روزه بگیرد، قرار بر این بود آن یکی، به روزه دار تعارف کند. جزو شرطمان بود که آن یکی باید روزه اش را افطار کند، این طوری ثوابش را می‌برد.

برای خواندن نماز شب کاری به کار من نداشت، اصرار نمی کرد که با هم بخوانیم خیلی مقید نبود که هر شب بلند شود برای تهجد؛ نه، هر وقت امکان و فضا مهیا بود، از دست نمی داد. گاهی فقط به همان شفع و وتر اکتفا می‌کرد،گاهی فقط به یک سجده. کم پیش می آمد مفصل و با اعمال بخواند. می گفت:
«آقای بهجت می فرمودند: اگر بیدار شدی و دیدی هنوز اذان نگفتن فقط یک سجده شکر به جا بیاری که سحر رو بیدار شدی، همونم خوبه!»

خیلی دوست داشتم پشت سرش نماز را به جماعت بخوانم. از دوران دانشجویی تجربه کرده بودم. همان دورانی که به خوابم هم نمی آمد روزی با او ازدواج کنم. در اردوها کنار معراج شهدای گمنام دانشگاه، آقایان ایستادند ما هم پشت سرشان. صوت و لحن خوبی داشت.

بعد از ازدواج فرقی نمی‌کرد خانه خودمان باشد یا خانه پدر و مادرهایمان، گاهی آن ها هم می آمدند پشت سرش اقتدا می کردند. مواقعی که نمازش را زود شروع می‌کرد، بلند بلند می گفتم:
«واللهُ یُحِبُّ الصّابِرین»

مقید بود به نماز اول وقت. در مسافرت ها زمان حرکت را طوری تنظیم می کرد که وقت نماز بین راه نباشیم. زمان‌هایی که اختیار ماشین دست خودش نبود و با کسی همراه بودیم اولین فرصت در نمازخانه های بین راهی یا پمپ بنزین می‌گفت:
«نگه داریم!»
اغلب در قنوتش این آیه از قرآن را می‌خواند:
«َربَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَ ذُرَّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ اِمَاماً»

قرآن جیبی داشت و بعضی وقت ها که فرصتی پیش می‌آمد می خواند: مطب دکتر، در تاکسی. گاهی اوقات هم از داخل موبایلش قرآن می‌خواند. با موبایل بازی هم می‌کرد. بعضی مرحله هایش را کمکش می‌کردم اگر من هم در مرحله ای می‌ماندم برایم رد می کرد.

اهل سینما نبود ولی فیلم اخراجی ها را با هم رفتیم دیدیم. بعد از فیلم نشستیم به نقد و تحلیل. کلی از حاجی گیرینف های جامعه را فهرست کردیم، چه قدر خندیدیم!
طرف مقابلش را با چند برخورد شناسایی می‌کرد و سلیقه اش را می شناخت. از همان روزهای اول متوجه شد که جانم برای لواشک در می‌رود. هفته ای یک بار را حتماً گل می خرید، همه جوره می خرید گاهی یک شاخه ساده، گاهی دسته تزیین شده. یک بسته لواشک، پاستیل، قره قروت هم می گذاشت کنارش.

اوایل چند دفعه بو بردم از سر چهار راه می خرد. بهش گفتم:
«واقعاً برای من خریدی یا دلت برای اون بچه گل فروش سوخت؟»
از آن به بعد فقط می رفت گل فروشی.


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان



🏡 خانه ی هنر

https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
4 ماه پیش
✍🏼 #خوش_نویسی


☘ هنرڪده

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
🖌 نقاشی #آبرنگ


☘ هنرڪده

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش پانزدهم:

خیلی بدش می آمد از زن و مردهای جوانی که در خیابان دست در دست هم راه می روند می‌گفت:
«مگه این ها خونه و زندگی ندارن!»
ولی ابراز محبت های این چنینی می کرد و نظر بقیه هم برایش مهم نبود. حتی می‌گفت:
«دیگران باید این کارها رو یاد بگیرن!»
اعتقادش این بود که
«با خط کش اسلام کار کن.»

پدرم می‌گفت:
«این دختر قبل از ازدواج خیلی چموش بود، ما می‌گفتیم شوهرش ادبش می کنه ولی شما که بدتر اون رو لوس کردی!»

بدشانسی آورده بود با همه بخوری اش گیر زنی افتاده بود که اصلا آشپزی بلد نبود. خودش ماهر بود کمی از خودش یاد گرفتم کمی هم از مادرم. آبگوشت، مرغ و ماکارونی اش حرف نداشت، اما عدسی را از بس زمان دانشجویی پخته بود از خانم ها هم خوشمزه تر می پخت. املتش که شبیه املت نبود نمی دانم که چطور همه مواد را این طور مخلوط می‌کرد که همه چیز داخلش پیدا می‌شد.

یادم نمی‌رود اولین باری که عدس پلو پختم، نمی‌دانستم آب عدس دیگر نباید بریزم داخل برنج. برنج آب داشت و آب عدس هم اضافه کردم. شفته پلو شد. وقتی گذاشتم وسط سفره خندید گفت:
« فقط شمع کم داره که به جای کیک تولد بخوریم!»
اصلا قاشق فرو نمی رفت داخلش. آن را برد ریخت روی یک زمین که پرنده‌ها بخورند.

دست به سوزنش هم خوب بود. اگر پارچه ای پاره می شد، دکمه کنده می شد یا نیاز به دوخت و دوز بود، سریع سوزن نخ می کرد می گفت:
«کوچک که بودم مادرم معلم بود و می‌رفت مدرسه من بیشتر پیش مادربزرگم بودم!»
خیاطی از آن دوران به یادگار داشت.

یکی از تفریحات ثابتمان پیاده‌روی بود در طول راه تنقلات می‌خوردیم. بهشت زهرا رفتنمان هم نوعی پیاده‌روی محسوب می شد. پنج شنبه ها یا صبح جمعه غذای آماده برمی داشتیم و می‌رفتیم بهشت زهرا تا بعد از ظهر می چرخیدیم. یک جا بند نمی شد از این شهید به آن شهید. از این قطعه با آن قطعه.

اولین بار که رفتیم قطعه شهدای گمنام گفت:
«برای این که این وصلت سر بگیره، نذر کردم سنگ مزار شهدایی رو که سنگ قبرشان شکسته، با هزینه خودم تعویض کنم!»
یک روز هشت تا از سنگ ها را عوض کرده بود. یک روز هم پنج تا. گفتم:
«مگه از سنگ قبر ثوابی هم به شهید می رسه؟»
گفت:
«اگه سنگ قبر عزیز خودت بود، باز همین رو می گفتی؟»

به شهید چمران انس و علاقه ی خاصی داشت به خصوص به مناجات هایش. شهید محمد عبدی را هم خیلی دوست داشت. اسم جهادی اش را هم گذاشته بود:
«عمار عبدی.»

عمار را از کلید واژه از « أین عمار» حضرت آقا و عبدی را از شهید عبدی گرفته بود. بعضی‌ها می‌گفتند:
«از نظر صورت شبیه محمد عبدی و منتظر القائم هستی.»
ذوق می کرد تا این رو می‌شنید. الگویش در ریش گذاشتن شهید محسن دین شعاری بود. زمانی که جهاد مغنیه شهید شد، واقعا به هم ریخت. داشتیم اسباب اثاثیه ی خانه مان را مرتب می کردیم. می خواستم چیدمان را تغییر بدهم، کارمان تعطیل شد. از طرفی هم خیلی خوشحال شد و می گفت آقازاده ای که روی همه را کم کرد.

تا چند وقت عکس رسول خلیلی روی ماشین و داخل اتاق داشت. همه شهدا را زنده فرض می کرد که «این‌ها حیات دارن ولی ما نمی بینیم!»

تمام سنگ قبرهای شهدا را دست می کشید و می‌بوسید. بعضی وقت ها در اصفهان و یزد اگر کسی نبود پابرهنه می‌شد، ولی در بهشت‌زهرا هیچ وقت ندیدم کفشش را در بیاورد.
تاریخ تولد و شهادت شهدا را می خواند می زد توی سرش که:
«ببین اینا چه زندگی پر ثمری داشتن ولی من با این سن هیچ خاصیتی ندارم!»

تازه وارد سپاه شده بود نُه ماه بعد از عروسی. برای دوره آموزشی پاسداری رفت اصفهان. پنجشنبه جمعه ها می آمد یزد. ماه رمضان که شد پانزده روز من را هم با خودش برد. از طرف سپاه بهش سوئیت داده بودند، صبح ها ساعت هشت می‌رفت تا دوی بعد از ظهر. می خوابیدم تا نزدیک ظهر، بعد هم تا ختم قرآن روزانه ام را می‌خواندم می‌رسید، استراحتی می کرد و می زدیم بیرون و افطاری را بیرون می خوردیم. خیلی وقت‌ها پیاده می رفتیم تا تخته فولاد و گلستان شهدا، به مکان های تاریخی اصفهان هم سر می زدیم:
سی و سه پل و پل خواجو.
همان جا هم تکه کلامی افتاد سر زبانش: امام و شهدا، هر وقت می‌خواست بپیچاند می‌گفت: «امام و شهدا!»
- کجا می روی؟
- امام و شهدا!
- با کی می ری؟
- با امام و شهدا


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر

https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
4 ماه پیش
#کاردستی

☘یک روش جالب برای چاپ روی پارچه!

البته برای موندگاریش بهتره به مدت یک ربع روش اتو بکشید (البته یه پارچه روش بگذارید، بعد اتو کنید که نچسبه به اُتو)



🏡 خانه ی هنر
🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔸
4 ماه پیش
🎨 #لذت_نـقـاشــــی



🏡 خانه ی هنر
🌸 https://splus.ir/roo_be_raah
4 ماه پیش
#طراحی_چهره

🌷«شهید محسن حججی»


☘ هنرڪده

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش چهاردهم:

تا قبل از ازدواج، به کله پاچه لب نزده بودم. کل خانواده می نشستند و بَه بَه و چَه چَه می‌کردند، فایده ای نداشت. دیگ کله پاچه را که بار می گذاشتند عُق می زدم و از بویش حالم بد می شد. تا همه ظرف هایشان را نمی شستند، به حالت طبیعی برنمی گشتم.

دو سه هفته می رفتم و فقط تماشایش می کردم. چنان با ولع با انگشتانش نان ترید آبگوشت را به دهان می کشید که انگار از قحطی برگشته است. با اصرارش حاضر شدم فقط یک لقمه امتحان کنم، مزه اش که رفت زیر زبانم، کله پاچه خور حرفه‌ای شدم. به هر کس که می گفتم کله پاچه خوردم خیلی خوشمزه بود و پشیمان هستم که چرا تا به حال نخورده ام، باور نمی کرد. می گفتند:
« تو؟ تو با این همه ادا و اطوار؟»

قبل از ازدواج خیلی پاستوریزه بودم، همه چیز باید تمیز می بود. سرم می رفت دهن زده کسی را نمی‌خورم. بعد از ازدواج به خاطر حشر و نشر با محمد حسین خیلی تغییر کردم. کله پاچه که به سبد غذایی ام اضافه شد هیچ. دهنی او را هم می خوردم. اگر سر دردی، مریضی یا هر مشکلی داشتیم معتقد بود برویم هیئت خوب می شویم. می‌گفت:
«می‌شه توشه ی تموم عمر و تموم سالت رو در هئیت ببندی!»

در محرم بعضی‌ها یک هیئت بروند می گویند بس است، ولی او از این هیئت بیرون می آمد، می رفت هیئت بعدی. یک سال روز عاشورا از شدت عزاداری، چند بار آمپول زد.

داخل ماشین مداحی می‌گذاشت. با مداح همراهی می‌کرد و یک وقت هایی پشت فرمان سینه می‌زد.

جزو آرزوهایش بود در خانه روضه ی هفتگی بگیریم، اما نمی‌شد. چون خانه‌مان کوچک بود و وسایلمان زیاد.
می‌گفت:
« دو برابر خونه تیر و تخته داریم!»

فردای روز پاتختی، چند تا از رفقایش را دعوت کرد خانه. بیشتر از پنج، شش نفر نبودند. مراسم گرفت. یکیشان طلبه بود که سخنرانی کرد و بقیه مداحی کردند. زیارت عاشورا و حدیث کسا هم خواندند. این تنها مجلسی بود که توانستیم در خانه برگزار کنیم. چون هنوز در آشپزی راه نیفتاده بودم، رفت و از بیرون شام خرید.

البته زیاد هیئت دو نفره داشتیم. برای هم سخنرانی می‌کردیم و چاشنی اش چند خط روضه هم می‌خواندیم، بعد چای، نسکافه یا بستنی می خوردیم.
می گفت:
«این خوردنیا الان مال هیئته!»
هر وقت چای می ریختم می آوردم می‌گفت:
« بیا دو، سه خط روضه بخونیم تا چای روضه خورده باشیم!»

زیارت عاشورا می خواندیم و تفسیر می کردیم. اصرار نداشتیم که جامعه ی کبیره را تا ته بخوانیم. یکی دو صفحه را با معنی می‌خواندیم، چون به زبان عربی مسلط بود برایم ترجمه می‌کرد و توضیح می‌داد.

کلا آدم بخوری بود موقع رفتن به هیئت یک خوراکی می خوردیم و موقع برگشتن آبمیوه، بستنی یا غذا، گاهی پیاده می رفتیم گلزار شهدای یزد. در مسیر رفت و برگشت دهانمان می جنبید. همیشه دنبال این بود برویم رستوران، غذای بیرون بهش می چسبید. من اصلا اهل خوردن نبودم، ولی او بعد از ازدواج مبتلایم کرد.

عاشق قیمه بود و از خوردنش لذت می برد. علاقه اش با بقیه ی خوراکی ها فرق داشت. چون قیمه ی امام حسین «علیه السلام» و هیئت را به یادش می‌انداخت کیف می کرد. هیئت که می رفتیم، اگر پذیرایی یا نذری می دادند به عنوان تبرک برایم می آورد. خودم قسمت خانم ها می گرفتم، ولی باز دوست داشت برایم بگیرد.

بعد از هیئت رایة العباس با لیوان چای، روی سکوی وسط خیابان منتظرم می ایستاد. وقتی چای و قند را به من تعارف می کرد، حتی بچه مذهبی ها هم نگاه می کردند. چند دفعه دیدم خانم های مسن تر تشویقش کردند و بعضی هایشان به شوهرانشان می گفتند‌:
«حاج آقا یاد بگیر، از تو کوچک تره!»


⏪ ادامه دارد...

………………………………………


🌱 #بوستان_داستان



🏡خانه ی هنر

https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
4 ماه پیش
✍🏼 #خوش_نویسی


☘ هنرڪده

⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
🔹⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
❈✦❈🥀❈✦❈

«بشری شنان» هنرمند فلسطینی با استفاده از رنگ‌های قرمز و سیاه مایل به خاکستری، دود سیاه و زبانه‌های سرخ آتش برخاسته از ساختمان‌های غزه را به صورت چهره ی ده ‌ها کودکی ترسیم کرده است که زیر بمباران رژیم خونریز اسرائیل به شهادت رسیده اند.



🌷هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
4 ماه پیش
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄

📒 «قصه ی دلبری»


⏪ بخش سیزدهم:

اولین حقوقی که از سپاه گرفت ۲۵۰ هزار تومان بود. رفت با همه ی آن کتیبه خرید برای هیئت. از پرده فروشی، ریش ریش های پایین پرده را خرید و به کتیبه ها دوخت و همه را وقف هیئت کرد. پاتوقش پاساژ مهستان بود. روی شعر پیدا کردن برای امام حسین (علیه السلام) خیلی وقت می‌گذاشت شعارش این بود:
«ترک محرمات، رعایت واجبات، توسل به اهل بیت».
موقع توسل شعر و روضه می‌خواند. گاهی واگویه می کرد. اگر دو نفری بودیم که بلند بلند با امام حسین (علیه السلام) صحبت می کرد. اگر کسی هم دور و برمان نشسته بود، با نجوا توسلش را جلو می برد. بیشتر لفظ ارباب را برای امام حسین (علیه السلام) به کار می‌برد.
عاشق روضه های حاج منصور بود. ولی در سبک سینه زنی، بیشتر از حاج محمود کریمی خوشش می‌آمد.

نهم فروردین سال ۱۳۹۰ در تالار نور شهرک شهید محلاتی عروسی گرفتیم و ساکن تهران شدیم. خانواده‌ها پول گذاشتن روی هم و خانه ای نقلی در شهرک شهید محلاتی برایمان دست و پا کردند. خیلی آن جا را دوست داشت. چند وقتی که آن جا ساکن شدیم و جاهای دیگر تهران را دیدم، قبول کردم که واقعا موقعیتش بهتر است. هم محله ای مذهبی بود و هم ساکت و آرام. اکثر مسجدهای شهرک را پیاده می‌رفتیم، به خصوص مقبره الشهدا، کنار آن پنج شهید گمنام.

پیاده‌روی و کوهنوردی را دوست داشتم. یک بار با هم رفتیم تا ارتفاعات شهرک شهید محلاتی. موقع برگشتن پام پیچ خورد، خیلی ناراحت شد. رفتیم عکس گرفتیم دکتر گفت:
« تاندون پا کمی کشیده شده نیازی نیست گچ بگیرین!»
فردای آن روز رفت یک جفت کتانی خوب برایم خرید. با این که وضع مالی اش چندان تعریفی نداشت، کلا آدم دست و دلبازی بود. اهل پس انداز و این چیزها نبود، حتی بهش فکر نمی کرد. موقع خرید اگر از کارت بانکی استفاده می‌کرد، رسید نمی‌گرفت. برایش عجیب بود که ملت می ایستند تا رسید خریدشان را نگاه کنند.

می خواست خانه را عوض کند، ولی می گفت:
«زیر بار قرض و وام نمی رم!»
وقتی می دید پولش نمی‌رسد بی خیال می شد.

محدودیت مالی نداشتم. وقتی حقوق می گرفت مقداری بابت ایاب و ذهاب و بنزینش برمی‌داشت و کارت را می‌داد به من. قبول نمی‌کردم، می‌گفت:
«تو منی، من توام، فرقی نمی کنه!»

البته من بیشتر دوست داشتم از جیب پدرم خرج کنم و دلم نمی آمد از پول او خرید کنم از وضعیت حقوق سپاه خبر داشتم. از وقتی مجرد بودم کارتی داشتم که پدرم برایم پول واریز می‌کرد. بعد از ازدواج همان روال ادامه داشت.
خیلی ها ایراد می گرفتند که به فکر جمع کردن نیست و شمّ اقتصادی ندارد. اما هیچ وقت پیش نیامد به دلیل بی‌پولی به مشکل بر بخوریم. از وضعیت اقتصادی اش باخبر بودم، برای همین قید بعضی از تقاضاها را می‌زدم. برای جشن تولد و سالگرد ازدواج و این ها مراسم رسمی نمی‌گرفتیم، اما بین خودمان شاد بودیم.

سرمان می رفت. هیئتمان نمی رفت:
«رایة العباس چیذر»، دعای کمیل حاج منصور در شاه عبدالعظیم (علیه السّلام) غروب جمعه ها می رفتیم طرف خیابان پیروزی هیئت گودال قتلگاه.

حتی تنظیم می کردیم شب های عید در هیئتی که برنامه دارد، سالمان را تحویل کنیم، به غیر از روضه هایی که اتفاقی به تورمان می خورد، این سه تا هیئت را مقید بودیم. حاج منصور ارضی را خیلی دوست داشت.
رد خور نداشت شب های جمعه نرویم شاه عبدالعظیم (علیه السلام).
برنامه ثابت هفتگیمان بود. حاج منصور آن جا دو سه ساعت قبل از نماز صبح دعای کمیل می خواند. نماز صبح را می خواندیم و می رفتیم کله پاچه می خوردیم به قول خودش: «بریم کَلَپچ بزنیم!»


⏪ ادامه دارد...

………………………………………

🌱 #بوستان_داستان


🏡خانه ی هنر

https://splus.ir/roo_be_raah
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄
4 ماه پیش
#نقاشی_خط «در حال و هوای عاشورا»



🏡خانه ی هنر
https://splus.ir/roo_be_raah
💠⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
#کاریکاتور

✡ «سلاحِ رسانه، واقعاً خطرناک است!»


🏡خانه ی هنر
https://splus.ir/roo_be_raah
💠⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
✍ #نقاشی_با_خودکار



🏡خانه ی هنر
https://splus.ir/roo_be_raah
💠⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧⇧
4 ماه پیش
‌ೋღ 💖 ღೋ

🕊 ڪوچه باغ #شعر


ای زنـدگی تن و توانم هـمه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو

#مولوی


☘ هنرڪده
⇨🔹 https://splus.ir/roo_be_raah
------------------------🌹-------------------------
4 ماه پیش
دریافت سروش پلاس